close
تبلیغات در اینترنت
رمان گلشیفته قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

با تعجب گفتم_چه کار؟یه نگاهی به جمع انداختم..هر کس یه کاری میکرد..بعضیا میرقصیدن..بعضیا نشسته بودن و حرف میزدن و بعضیا هم که میوه و شیرینی میخوردن..کلا کسی زیاد حواسش به ما نبود..نگام به جمع بود که یه دفعه گونم داغ شد..برگشتم سمت امیر ..یه چشمک تحویلم داد..مردم از خجالت..داغ کردم با بوسدنش..هنوز…

رمان گلشیفته قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2327 دوشنبه 02 دي 1392 : 13:56 نظرات ()

با تعجب گفتم_چه کار؟
یه نگاهی به جمع انداختم..هر کس یه کاری میکرد..بعضیا میرقصیدن..بعضیا نشسته بودن و حرف میزدن و بعضیا هم که میوه و شیرینی میخوردن..کلا کسی زیاد حواسش به ما نبود..نگام به جمع بود که یه دفعه گونم داغ شد..برگشتم سمت امیر ..یه چشمک تحویلم داد..مردم از خجالت..داغ کردم با بوسدنش..هنوز گیج حرکت امیر بودم که صدای سوتای بلند و دوباره دوباره یه بار فایده نداره جمع بلند شد..وا..اینا که حواسشون به ما نبود..از کجا دیدن..اب شدم یعنی..............

امیر سام اروم در گوشم گفت_دیدی چه جوری حواسشون به ما جمع شد؟
_امیر خیلی لوسی..من خجالت میکشم..
امیر خندید و گفت_امیر قربون این خجالت کشیدنت..
و دست انداخت دور گردنم..
شب خوبی بود..همه دور هم بودیم شام خوردیم..یکی یکی بهمون تبریک میگفتن..خانواده فرید که واسه تبریک اومدن فربدم بود..نگاهش مشتاق بود ..ولی دستش تو دست یه دختر بود..قد بلند و سبزه رو چشم و ابرو مشکی..به فربد که انقد بور بود نمیومد..ولی دختر خوبی به نظر میرسید..هانی نگفته بود جاری دار شده..
خونواده اصلانی هم تبریک گفتن..شاهرخ نبود..مثل اینکه با زن و بچش رفته بود کانادا پیش خواهرش..بقول امیر فرار کرده بود..
خاله بهم یه سرویس طلا داد..قدیمی بود..گفت یادگار مادرشه و الان باید برسه به عروسش..مامان هم یه سرویس طلا سفید بهم داد..کلی چیز دیگه هم بهم دادن..
دخترا منو امیر و بزور اوردن وسط..اخ چقد خندیدیم..امیر بلد نبود برقصه..هی وول میخورد اون وسط..یا دست منو میگرفت و الکی تکون میخورد..غشه خنده بودم..گفتم الان همه میگن چه عروسه ذوق زده است..ولی شایان..باهاش رقصیدم..داداشم حرفه ای بود..چه کیفی میده ادم با داداش خوشگلش برقصه..دل مریم اب..
حسام و شیدا هم با هم میرقصیدن..این شیدا هم خوب بلده دلبری کنه ها..دختره چشم سفید..
حسام هم خیلی خوشحال بود..ولی اخر شب که فهمید خونواده دوست شایان..شیدا رو واسه پسرشون خواستگاری کردن کلی دمغ شد..ولی در کل..اون شب..تبدیل شد به بهترین شب زندگیم..رسیدن به عشقم...امیر...

فکر نمیکردم منم تو زندگیم یه روزی روزای خوشی داشته باشم..ولی تو این 4 روز من بهترین روزام و گذروندم..بهترین لحظاتم با امیر میگذره..فقط میتونم بگم..عالی..عالی..عالی..
همیشه کنارمه..از روزای خوب واسم میگه..از دلتنگیاش میگه..از ارزوهاش میگه..از تعداد بچه هامون که به یکی دوتا قانع نیست..از اینکه دوست نداره من برم سر کار..میگه بیا شرکت خودم ریاست کن ولی جای دیگه نه..یه بار رفتی واسه هفت پشتم بسه..نمیتونم به جای دیگه ای اعتماد کنم..خودمم حوصله کار کردن ندارم..شاید بخوام درسم و ادامه بدم..ولی کار نه..ترجیح میدم یه زن باسواد و اجتماعی و خونه دار باشم..تا زنیکه نصفش سر کارشه نصفش تو خونش..نصفش تو اشپزخونه و هیچی از خوشی زندگی نمیفهمه فقط بخاطر اینکه مثلا دستش تو جیب خودش باشه یا بره تو اجتماع...اجتماع جاهای دیگه هم داره..به هر حال مشکلی من ندارم..
امروز بالاخره امیر بعد از 4 روز رفت سر کار..تو این مدت اطراف شرکت هم نمیرفت..اونجا رو سپرده بود دست فرید و حسام..
از صبح تا شب و با هم بودیم..ولی امروز و بالاخره رفت..گفت فکر کنم برم شرکت فقط دو تا میز صندلی ازش ببینم..این دو تا پت و مت اونجا رو ریختن بهم..
ولی از صبح که ندیدمش دلم براش بال بال میزنه..انگار که یه ساله ندیدمش..
تو خونه خودمون هم خبری نیست..شایان هر روز مثل اقا مهندسا میره شرکت و عصر برمیگرده..شیدا داره واسه کنکور میخونه..ولی طفلی خواهرم یه سال عقب افتاد سر جریان رفت و امدمون از امریکا..مامان هم یا تو خونه است یا با خاله فاطمه دنبال سیسمونی واسه هانیه..
عصر که شد دیگه خسته شدم..دلم واقعا بی تابی امیر و میکرد..هر چقدم سعی میکردم خودم و سرگرم کنم فایده نداشت..تو یه لحظه تصمیم گرفتم برم خونه عمو اینا..
تازه حموم کرده بودم..یه ساپورت مشکی و مانتو بلند و لخت سرخابی و شال مشکی زدم..یه رژ رنگ لبم و مداد تو چشمم کشیدم..عطر و رو خودم خالی کردم و کیف و کفشم و پوشیدم و اومدم بیرون..
شیدا خونه بود بهش گفتم میاد خونه عمو سهراب که گفت میخواد درس بخونه..یه بوس واسه ابجیم پرت کردم و با اژانس رفتم خونه عمو اینا..

این راننده اژانسه یه مرده 45 ساله میخورد ولی از یه پسر 20 ساله هیز تر و ندیده تر بود..جوریکه وقتی رسیدیم پول و پرت کردم تو ماشین و پریدم بیرون..اه..اه..
یه نفس عمیق کشیدم و زنگ زدم..در باز شد..رفتم تو که حسام و دیدم شیک و پیک کرده داره میره سمت پارکینگ..من و که دید یه لبخند خوشگل زد و گفت_احوال عروس خانم..چطوری ابجی؟
_سلام..خوبی؟
حسام_ما بد نیستیم..اهل خونه چطورن..
فهمیدم منظورش شیداست..موذی شدم و گفتم_همه خوبیم..فقط شیدا یکم بی حال بود..
نگران گفت_واسه چی؟طوری شده؟
_نه..خب هم درس داره میخونه و هم اینکه این خونواده دوست شایان ول کن نیستن..دیوونه کردن مامان و بسکه هرروز زنگ میزنن..
حسام اخم کرده گفت_غلط کردن..پس شایان چی میکنه اونجا..خب ردشون کنه دیگه..
_اخه شیدا هنوز جوابی نداده..نمیدونم چرا دودله..
وای تو دلم واسه خودم عروسی گرفته بودم..ولی واقعا راست بود همه حرفام..
حسام با تردید گفت_یعنی..خودشم راضیه؟
وای داشت خراب میشد..
_نه..ولی حس میکنم منتظر یه چیزیه..یه کسی..مطمئن نیستم..
حسام کلافه دست کشید تو موهاش و گفت_باشه..کاری نداری؟
_نه..کسی تو هست..
حسام یه لبخند غمگین زد و گفت_اونی که تو میخوای هست..
و رفت..وا پسره بی حیا..ولی دلم واسش سوخت..خب راستش و گفتم..این دوست شایان انقد پیله کرده که واقعا کلافه شدیم یه چند دفعه دیگه بیاد و بره شیدا هم راضی میکنه..بعدم حسام لیاقت شیدا رو داره..بعد از اون ضربه ای که خورد اون نیاز به یه عشق واقعی داره..من عشق و خواستن و تو نگاه هردوشون دیدم..دیدم وقتی تو خونه اسم حسام میاد شیدا چطور پر پر میزنه..
رفتم داخل خونه..نه کسی تو اشپزخونه بو نه تو سالن..
بلند گفتم_کسی خونه نیست..عروس خونه اومده ها..
ولی هیچکس نبود..پس چی گفت حسام..
همینطور که سمت اتاقا میرفتم گفتم_ببینید کی اومده؟خوشگل عروس..
که یهو یه دستی دور کمرم پیچید و بغلم کرد..

یه جیغ خفه زدم..از ترس نزدیک بود سکته کنم..اونی که گرفته بودم منو چرخوند سمت خودش..بله..کی میتونه باشه..اونی که بخاطرش اومدم..امیر خان..
امیر سام_چطوری خوشگل عروس..
_امیر خیلی بی مزه ای..مردم از ترس..
امیر سام_خدا نکنه خانمم..بعدش هم تو از کجا میدونی من بی مزم..؟مگه منو خوردی؟
یه چشمک زد..وا پسرای این دوره زمونه خیلی بی حیا شدن..
یه پشت چشم نازک کردم و گفتم_اولا که مامانم گفته همه چی نخور ..بعدم نیاز بخوردن نیست..همینجوری معلومه چقد بی نمک و بی مزه ای..
امیر دستم و گرفت و کشید سمت اتاقش و گفت_نه پس لازم شد یه بار و امتحان کنی..ببینیم کی بی مزه است..
یه لحظه هنگ کردم..ایستادم سرجام..
برگشت و با خنده شیطونی نگام کرد و گفت_چی شد؟چرا نمیای؟
_یعنی چی؟
امیر دست انداخت زیر پاهام و گردنم و بلندم کرد و با خنده گفت_ای قربون این دخمل ترسوی خودم..
بعد صداش و مثلا ترسناک کرد و گفت_میخوام بخورمت..
و سرش و برد زیر گلوم و گردنم..صورتش و ته ریشش و میزد زیر گلوم..منم قلقلکی..
من جیغ میزدم و اون میخندید..من و برد تو اتاقش و از همون بالا پرتم کرد سر تخت دونفره خودش..با صورت پرت شدم سر زمین..
اخ..اخ..خدا این دیوونه چیه نصیب ما کردی؟
خودش هم دراز کشید کنارم..نشستم و سرم و ماساژ دادم و گفتم_فکر کنم مخم جابه جا شد..
خندید و شالم و از سرم کشید و گفت_ نه بابا..من قبلا امتحان کردم ..هیچکدوم از اون 7 نفر هیچیشون نشد..
جیغ زدم_امیر..
با خنده گفت_جان..
خودم و لوس کردم و گفتم_دیگه دوست ندارم..
ولی کاشکی نمیگفتم..خنده از رو لباش رفت..اخم اومد بین ابروهاش و فکش منقبض شد..
دستش و مشت کردو گفت_دیگه نشنوم این کلمه رو..
اب دهنم و قورت دادم..ووی ..فکر نمیکردم انقد عصبانی بشه..بلند شد رفت کنار پنجره و سیگار روشن کرد..ای بابا ..خب شوخی کردم..
رفتم کنارش و سیگار و از رو لباش برداشتم و انداختم بیرون و خودم و انداختم تو بغلش..

سرم رو گردنش بود و گفتم_دیوونه..همه دنیای من تویی..شوخی کردم..
دستش و گذاشت پشت کمرم و گفت_گلی..من به این کلمه حساسم..دیگه نمیخوام بشنومش..فهمیدی..مگر اینکه واقعا بهم ثابت کنی؟
از تو اغوشش اومدم بیرون و گفتم_امیر..چته تو؟این همه خودت از این شوخیا میکنی..7 نفر قبلی و اینا من چیزی گفتم..
روش و کرد اون سمت و گفت_فرق میکنه؟
_اون وقت چه فرقی؟
امیر سام کلافه گفت_گفتم فرق میکنه..دیگه بس کن گلی..
بغض گلوم و گرفت..حسود..خودش هر چی میخود میگه..اون وقت من فقط شوخی کردم..چشمام اشکی شدن..تو چشماش خیره شدم..اومدم برم که مچ دستم و گرفت..خودش نشست رو مبل اتاقش و منو نشوند رو پاش..
اشکام و پاک کرد و گفت_دیگه نبینم این اشکارو ها؟
_حواست هست از وقتی اومدم هی ببینم نبینم راه انداختی..؟
جدی تو صورتم خیره شد و گفت_گلی حرفم و گوش ندی قلقلکت میدم..
نگاش کردم و یه دفعه زدم زیر خنده..
اونم خندید و گفت_آ ..دختر خوب..بخند همیشه..بابا من حسود..تو باید منو همیشه دوست داشته باشی..مثلمن..هر چند که دوست داشتن تو..در برابر عشق من هیچه..نمیدونی چقد میخوامت..
یه لبخند ناز زدم و گفت_لطفا انقدم خودت و لوس نکن و ناز نیا..من ظرفیت ندارم..
وای خدا غش کردم از این حرفش..پسره بی جنه..
امیر سام_والله..
یکم خندیدیم دوباره سربه سرم گذاشت که گفت_راستی یه خبر خوب؟
با خوشحالی گفتم_چی؟
امیر یه چشمک زد و گفت _میخوام ببرمت شمال..یه عشق و حال دو سه روزه..پایه ای..؟
زدم کف دستش و گفتم_بد جور..
شب خوبی بود..اون شب و شام کنار عمو اینا خوردیم..حسام تا دیر وقت خونه نیومد..شب با امیر رفتیم یه تابی خوردیم و امیر اومد خونمون و از مامان اجازه منو گرفت واسه شمال..
خونواده منم که ماشالله اپن مایند هستن واسه خودشون..این چیزا که حرفی نیست..میذاشتی مامان میگفت..قابلت و نداره بردار ببر خوشت نیومد بیارش..والله..داداشمون هم که از زود پز بخار در میاد از این شایان نه..
البته من که بدم نمیاد با امیر برم سفر..ولی کلا ما همچین خونواده ای هستیم..

امیر سقف ماشین و کاملا برداشته بود و حالا ماشینمون از این بی سقفا بود..ه ه ه..چه کیفی میداد..باد میخورد تو صورتم و موهام و به بازی میگرفت..
امیر یه شلوار ورزشی سفید و تک پوش تنگ سفید پوشیده بود و عضله ها رو انداخته بود بیرون..نامرد..
منم یه مانتو مشکی کوتاه و شال و شلوار سفید..موهای شرابیم ریخته بود تو صورتم..عطر شکلات تلخ من و گرمای عطر امیر با خنکی هوا قاطی شده بود و اووم..چی ساخته بود..همینجوریش میرفتی تو فضا..
امیر صبح زود اومده بود دنبالم..من فقط چمدونم و اماده کرده بودم ولی مامان یه سبد پر از خوراکی و چایی هم برامون گذاشته بود..البته امیر هم سر راه کلی خرید کرد..مامان از زیر قران ردمون کرد..
هنوز اول راه بودیم و من خیلی خوشحال بودم..اصلا احساس خواب الودگی نمیکردم..بودن با امیر خیلی خوب بود..حس و حالم و عوض کرده بود..
امیر همش میخندید و منم میخندوند..اولش که هی جوکای مناسب سن من میگفت و من به بی مزگیشون میخندیدم..یه مسابقه گذاشتیم که هرکی از خنگ زدناشو سوتیایی که داده بگه و مال هرکی داغون تر بود اون برندست..خداییش فکر نمیکردم امیر انقد شوت باشه..یه کارایی کرده بود که از گفتنش واقعا معذورم..شوهر گیج هم نعمتیه ها..اخرشم خودش برنده شد..
تو ماشین اهنگ گوش میدادیم که به یه اهنگی که رسید امیر بلند گفت_ای مردم..میخوام این اهنگ و تقدیم کنم به عشقم..گل زندگیم..هورا..
حالا خوبه جاده ها خلوت بودن کسی نبود این اداهای ما رو ببینه..امیر صدای اهنگ و زیاد کرده بود..یه اهنگ شاد و خیلی قشنگ بود..

هر جا میرم...میبینمت...عادت کردم به همیشه بودنت..
اروم میشم..وقتی پیشمی..باشی ..فقط دلم خوشه به بودنت..
کاشکی همینجوری بمونیم من و تو...
من عوض نمیشم و تو هم نشو..بیا با هم بمونیم فقط همین..
من که جایی نمیرم تو هم نرو..

امیر با دستش ضرب گرفته بود رو ماشین و اروم باهاش میخوند..
منم ریز ریز خودم و تکون میدادم و با اهنگه میخوندم..قشنگ بود..حس خوبی بهم میداد..اینکه امیر داره حرف دلش و بهم میگه..


این حس قشنگ و مدیون تو هستم..
تو با منی و من..از عشق تو مستم..
دستاتو میگیرم..مثل پر پرواز..اون بالا تو ابرا...تو پیش منی باز..
نمیتونم..باور کنم...تو با منی..بهم بگو ..خوابم یا بیدار..
میترسم..از دستم..خسته بشی..یه روز بهم بگی خدانگهدار..
این دو روزام دیگه رنگی نداره..
به دلت بگو دیگه تنهام نذاره..
این فقط تویی تو ..دنیای منی 
که واسم دلیل موندن میاره..

دستم و گذاشتم رو دست امیر که رو دنده بود..نگاش کردم..اروم بدون صدا گفتم_دوستت دارم..
نگام کرد..مهربون و هیجان زده ..خندید و بلند داد زد_من بیشتر..
چه حس خوبی بود خدا..الان میفهمم بی عشق حتی نمیشه نفس کشید..من تا الان بی امیر زنده نبودم..الان میفهمم زندگی یعنی چی؟
منم بلند داد زدم_خدا جون..دوستت دارم..
اهنگه که تموم شد گفتم_امیر..حالا من میخوام یه ترانه بهت تقدیم کنم..البته با عشق..
یه لنگه ابرو بالا انداخت و گفت_از مال من قشنگتر..
یه چشمک زدم و گفتم_قشنگتر..

تو جاده های شمال افتاده بودیم..یه جاده باریک ولی سرسبز و پر از درخت..امیر ماشین و کشید کنار و یه گوشه زیر یه سایه نگه داشت..پیاده شدیم..امیر یه کش و قوسی به بدنش داد و انگشتای دستش و ترق تروق صدا داد..
چای و شکلات از تو سبد در اوردم و واسه هردومون ریختم..نشستیم زیر سایه یه درخت بزرگ..البته همه جا سایه بود ولی اونجا راحت و قشنگ بود..
امیر چاییشو خورد و گفت_خب..ترانتو تقدیم نکردی گلی خانم..
لبخند زدم و بلند شدم..از تو کیفم سی دی اهنگایی که ریخته بودم توش و دراوردم و گذاشتم تو دستگاه..اهنگ مورد نظرم و گذاشتم و خودم همونجا تو ماشین سمت راننده نشستم و پاهام و از ماشین اوردم بیرون..یه اهنگ خیلی اروم و قشنگ و عاشقانه..دوسش داشتم..امریکا که بودیم..زیاد گوشش میدادم..
اون موقع که همه ذهنم و تردید گرفته بود..امیر روبروم بود و نگام میکرد..

من همش میترسم..تو ولی ارومی..گیج گیجم کردی بسکه نامعلومی..
گاهی تو هر حرفت...میشه خوند تردیدو..میشه تو رفتارت دودلی رو دیدو..
گاهی انقد خوبی..که دلم میلرزه..واسه من این لحظه..به یه عمر می ارزه..
به یه عمر می ارزه..اینکه حتی یک ان..به تو و احساست..بشه کرد اطمینان..
معنی این ترس و کاشکی میفهمیدی..
تو هم از تنهایی کاشکی میترسیدی..
کاشکی میدونستی من چه حالی دارم..شبای تب داری..که تا صبح بیدارم..
امیر خیره شده بود به چشمام..هیچی نمیتونستم از نگاش بخونم..ولی ذهنم پر کشید به اون روزا..به روزای پر دردم..روزایی که سختی کشیدم..اشک تو چشمام نشست..

حق بده درکم کن...دست من نیست اخه..
عاشقت از عشقه..که یکم گستاخه..
من هنوز میترسم...سهمم از تو اینه..
تو رو داشتن حتی..به دروغ شیرینه..شیرینه..
مرد تو افکارش..پر شده از این درد..
گاهی مشکل میشه..حرفات و باور کرد..
یکم ارومم کن..بگو که میفهمی..بگو یادت مونده..که چه عهدی بستیم..

امیر اومد و روبروم زانو زد..دستام و گرفت و تو چشمام خیره شد..
اشکام ریختن..بیشتر ریختن..
دستم و فشار داد و گفت_تو..هنوز به من شک داری؟اره..
اروم سرم و تکون دادم..یعنی نه..
امیر سام_شک داری..گلی..من باید چکار کنم که بفهمی..
دست گذاشتم رو دهنش..
با بغض گفتم_میترسم امیر..
دستم و بوسید و بلندم کرد و روبروی خودش نگه داشت ..تو چشماش خیره شدم..
امیر سام_گلی..داغونم کردی..تو..هنوز باورم نداری..
نگام میکرد..نگاش کردم..نگاه کردم اون چشمای قهوه ای ساده ای رو که تموم دنیام شدن..منبع ارامشم..
_اونجا که بودم..تردید داشتم..شک داشتم..ولی بازم مطمئن نبودم..نبودم به بد بودنت..این اهنگ و هرشب گوش میدادم..تو رو یادم میندازه..
روش و ازم گرفت..دست کشید تو موهاش..دست کشید تو صورتش و رو لبش نگه داشت..
امیر سام_بد کردم..
_نه امیر ..من و تو..هردوتامون بچگی کردیم..ولی..مهم الانه..امیرمن تو رو از تموم باورهام بیشتر باور دارم..میخوام بدونی..تو..ته ته همه چیزای خوب دنیایی واسه من..
امیر سام_حالم و میفهمی گلی..
_میفهمم امیر..بیا از نو بسازیم..همه چی رو..
امیر سام_بهم اطمینان میکنی؟
یه لبخند اطمینان بخش بهش زدم و گفتم_قبلا هم بهت گفته بودم..بیشتر از چشمام بهت ایمان دارم..
لبخند اومد رو لباش و گفت_جبران میکنم گلی..بهم فرصت بده..
دستش و کشید لابلای موهام و منم اروم سرم و گذاشتم رو سینش..

معنی این ترس و کاشکی میفهمیدی..
تو هم از تنهایی کاشکی میترسیدی..
کاشکی میدونستی ..من چه حالی دارم..
شبای تب داری..که تا صبح بیدارم..

پولاد_فکر کردی از دستم قصر در رفتی..اره..خیلی بچه ای اگه همچین فکری کرده باشی..من همیشه مراقبتم ..بانو..
اب دهنم و قورت دادم ..چشمام و بستم و سعی کردم اروم باشم..سعی کردم به چیزایی که همیشه ارومم میکنه فکر کنم..خدا..خدا جون..کمکم کن..امیر..امیر نمیذاره پولاد اذیتم کنه..
یه بار دیگه پیامی که پولاد واسم فرستاده بود و خوندم..یعنی یه نفر چقد میتونه پست باشه..اصلا این خط ایران منو از کجا پیدا کرده..
چشمام و باز کردم..روبروم فقط اب بود..سفیدی دریا و ابر..اسمون..
هیچ صدایی نبود..فقط صدای عصبانی دریا بود..
یه دسته مردونه دور کمرم حلقه شد..دستایی که حرارتشون ذوب میکرد همه وجودمو..گرمای نفسی کنار گوشم بود که داغیش ارومم میکرد..گرمای حضور امیر..
کنار گوشم اروم گفت_خلوت کردی بانو..
با شدت برگشتم عقب..
اخم کردم و گفتم_به من نگو بانو..
تعجب کرد..
امیر سام_چی شده گلی؟
سرم و انداختم پایین..ای خدا..چطور بهش بگم..الان تو این سفر..با این روحیه شاد..
امیر سام_قلقلک میخوای؟
اروم گفتم_امیر..
امیر سام_جانم؟گلی..استرس داری؟
نگاش کردم..این از کجا میدونه..
امیر سام_انقد با انگشتات ور نرو..کندیشون..
اب دهنم و قورت دادم..چقد خوبه که حالتای منو میشناسه..
دستام و گرفت تو دستش..
امیر سام_سردن..
بغض گلوم و گرفت..
امیر سام_الان گرمشون میکنم..
_امیر...قول میدی ..تنهام نذاری..همیشه کنارم باشی..
با اینکه تعجب کرده بود..ولی یه چشمک زد و دستش و گذاشت رو سینش و گفت_قول شرف میدم..
لبخند زدم..امیر..اروم میکنه..همیشه..نگاهش..رفتارش.. صداش..حضورش..اروم میکنه..منو..
امیر سام_گلی..بخند..از اون خنده قشنگا..از اونا که دلم وا میشه..
_کدوما؟
امیر سام_همونا که وقتی میخندی..منو دیوونه تر میکنی؟
از خجالت رومو یه ور دیگه کردم و گفتم_من که یادم نمیاد..
یه دفعه امیر منو از کمر بلند کرد و برد بالا و میچرخوند و گفت_الان یادت میارم..گلی بخند وگرنه میندازمت..
من جیغ میزدم و امیر منو تو هوا میچرخوند..

بلند داد زدم_امیر تروخدا..نندازی منو..
امیر سام_بخند دیگه..یا الله..
خیالم راحت بود که امیر نمیندازه منو..
الکی جیغ جیغ میکردم ولی گفتم_خب به چی بخندم..خندم نمیاد..
امیر سام_گلی نخندی انداختما..
_برو بابا..اونم تو..
ولی یه دفع کمرم ول شد و گفتم با سر افتادم..جیغ زدم و گفتم_امیر..
ولی دوباره گرفتم..نمایشی مثلا ولم کرده بود..
_امیر..تو که داری منو گریه میندازی بدتر..
امیر سام_نه..فایده نداره..
اوردم پایین و خوابوند سر زمین..سر شن ها..روبروم نشست و قلقلکم میداد..وای خدا..این چی نصیبش میشد از خنده من..جیغ میزدم و میخندیدم..خنده دختر..نبود..مثل خود گودزیلا میخندیدم..نفسم که کلا قطع شده بود..وای خدا..
بالاخره ولم کرد ..دستم و گرفت و کشید و گفت_بله..من چیزی بخوام باید بشه..از این به بعد گفتم بخند..باید بخندی..حالا هم بدو بریم که خیلی گرسنمه..
اومده بودیم ویلای عمو اینا..یه ویلای جمع و جور ولی طرح چوب بود و خیلی قشنگ بود..با دریا چند خیابون فاصله داشت..
اومدیم تو ویلا..نهار و سر راه خورده بودیم..انقد سر راه ایستادیم..انقد هر جای سر سبز و قشنگ دیدیم رفتیم عکس گرفتیم که از صبح زود که حرکت کردیم..یه ساعت پیش رسیدیم..نزدیک غروب..
امیر سام_شام چی میخوری برم بگیرم؟
_هوو..حوصله داری..یه چیزی درست میکنم میخوریم دیگه..
امیر سام_واقعا..خسته نیستی؟
_حالا من یه چیزی گفتم..تو یه تعارف دیگه میکردی..
امیر خندید و گفت_نه دیگه عزیزم..تعارف اومد نیومد داره..یه چیزی گفتی پاشم وایسا..من قرمه سبزی میخوام..
با جیغ گفتم_چی میگی تو..نصفه شبی من قرمه سبزیم کجا بود..
امیر سام_پس چی میخوای درست کنی؟
یه لبخند حرص در ار زدم و گفتم_سیب تخم مرغ..
امیر قیافش مچاله شد و گفت_گلی ..فکر کنم خسته ای..میخوای برم شام بگیرم..
اخم کردم و گفتم_نخیر..اصلا هم خسته نیستم..بعدشم..هوس نکردی دستپخت منو بخوری؟
امیر با قیافه بی تفاوتی گفت_من واسه خودت میگم خسته نشی..اصلا برو درست کن..
رفتم تو اشپزخونه و نیم ساعته یه میز چیدم شاهانه..

سیب زمینی خلال شده رو سرخ کردم و تخم مرغا زدم بهش با ادویه..
تو یه ظرف دیگه گوجه رنده کردم و با فلفل و نمک و روغن سرخش کردم و یه سس تند ازش درست کردم..ریختمشون تو ظرف و گذاشتم سر میز..سس هزار جزیره و خیار شور و زیتون پرورده که امیر از سر راه گرفته بود و هم گذاشتم سر میز..نون و نوشابه هم گذاشتم..بشقاب و لیوان و قاشق هم گذاشتم ..یه لحظه ذهنم رفت سمت سفری که با پولاد داشتم..واسه اونم میز چیدم..با ترس..با نفرت..ولی واسه امیر..با عشق..علاقه..
امیر و صدا زدم..دوش گرفته بود..یه رکابی مشکی جذب و شلوار مشکی پاش بود..حوله کوچیکی هم رو شونش بود..بوی عطرشم که وای خدا..نگم بهتره..
امیر سام_این میزی که تو چیدی هر کی ندونه فکر میکنه بره کباب پختی..قبول نیست اقا..سیب زمینی سرخ شده که این حرفا رو دیگه نداره..
_امیر..نذار همین سیب زمینی هم بهت ندما..
دیگه بدون حرف غذاش و خورد و ته بشقاب و در اورد و اخرشم اعتراف کرد که از صد تا بره کباب بیشتر چسبید بهش..
اون شب اون شام به یکی از بهترین شبا و شامای زندگیمون تبدیل شد..اون سس تند شده بود و امیر مجبورم کرد یه قاشق پر ازش و خالی بدون غذا بخورم..یعنی چشمم قرمز میدید..از سرم اتیش میزد بیرون..
امیر میخواست تو ظرف شستن کمکم کنه که نذاشتم..اصولا بدم میاد مرد ظرف بش.ره..اییش..فکر کن..پیشبند و دستکش ببنده..وای نه..مرد و یه جذبه..یه جنم..کلا من با بقیه دخترا فرق میکنم..هانی همیشه میگه..
بعد از غذا..انقد خسته بودیم که چشمامون باز نمیشد..اولین شبی بود که کنار امیر میخوابیدم..خب..نمیگم استرس نداشتم ..شایدم هیجان بود تا استرس..ولی خب کلا حضور امیر واسه من بیشتر ارامش بخشه تا ناراحت کننده..
بلوز و شلوار شیری رنگ و نرمی پوشیدم..موهام و شونه کردم..مسواک زدم و عطرم و رو خودم خالی کردم..
امیر دراز کشیده بود و با گوشیش ور میرفت..
خجالت و کنار گذاشتم و کنارش خوابیدم..سرش تو گوشیش بود که گفت_اینو بگیر..
نگاش کردم که صدای زنگ پیام گوشیم اومد..منظورش پیاماش شبانه اش بود..گفته بودمش حتی اگه پیشش بودم هم واسم بفرسته..
نوشته بود..
تا می خواهم از تو دل بکنم..صبر می اید..
چقدر این عطسه های زمستانی را دوست دارم..

نگاش کردم..لبخند زد..لبخند زدم..
گوشیم و برداشتم و منم واسش یه پیام فرستادم..

_بگیرش..
نوشته بودم..
من عاشق ان بوسه های هول هولکی ام که دیرت شده..ولی از خیرش نمیگذری..
نگام کرد..شیطون شد..دستم و کشید و منو برد تو اغوشش..اروم در گوشم گفت_منم عاشق توام..
و اروم کنار گوشم و ریز بوسید..
با امیر..نه ترس بود..نه دلهره..نه اضطراب..با امیر ..هیچ کدوم از این حسا نبود..حتی پولاد و اذیتاش هم یادم نبود..با امیر کلی حس خوب بود..
امیر خوابش برد..طفلی انقد خسته بود..از صبح رانندگی کرده بود و منو سرگرم کرده بود..که بهم خوش بگذره..چشمای منم در حال گرم شدن بود که گوشیم صدای پیامش در اومد..
امیر که خواب بود..بازش کردم..دستام لرزیدن..یه لرز بدی از تنم رد شد..بازم پولاد..
نوشته بود.._منتظرم باش..دارم میام پیشت عزیزم..میدونم دلت واسم تنگ شده..من بیشتر بانو...

تن و بدنم از ترس میلرزید..این مسافرتی که فکر میکردم سراسر ارامش باشه با پولاد و پیاماش داره بهم زهر میشه..
دو روز از اومدنمون میگذره..امیر واسم سنگ تموم گذاشته..از صبح که از خواب پامیشیم میریم بیرون..جنگل..باغ ..پارک..بازار....نهار بیرون میخوریم..عصر هم میریم اب بازی و شنا..میایم خونه..لباس عوض میکنیم..یکم استراحت و دوباره میریم لب دریا..ایندفعه هردومون میشنیم رو به دریا..من سرم و میذارم رو شونه امیر و اونم واسم حرف میزنه..از همه چی..گاهی میخونه..صداش خوبه..من ترانه درخواست میکنم و اونم واسم میخونه..منم که دیوونه میرم تو فضا..گاهی ام..اون دراز میکشه و سرش و میذاره رو پام..منم دستم و میکشم بین موهاش و باهاش حرف میزنم..از ارزوهام براش میگم..از انتظاراتم..خودم و لوس میکنم..و هردومون غرق خوشی میشیم..چقد این لحظه ها رو دوست دارم..دریا ارومه..همه جا ساکته..فقط تویی و عشقت..عشقی که اسون بدستش نیاوردی..ولی..یهو..وسط این همه حس و حال قشنگ سایه شوم حضور پولاد..رو زندگیمه..
دو سه بار اومدم به امیر بگم..ولی نشد..یه بار تا اومدم بگم گوشیش زنگ خورد..یه بار انقد لوس بازی دراورد و اذیتم کرد که یادم رفت..یه دفعه هم انقد خوشحال بود که دلم نیومد لحظه هاش و خراب کنم..منم به این نتیجه رسیدم انگار قسمت نیست بهش بگم..گذاشتم وقتی برگشتیم تهران بهش بگم..
غروب بود..امیر رفته بود بازار محلی یکم خرید کنه..من تو ویلا تنها بودم که پولاد بازم پیام فرستاد..پیاماش که تو گوشیم بود منو میترسوند..میترسیدم ازش ..حس میکردم میتونه حتی اذیتاش و از تو گوشیم سرم بیاره..از نوازشای وحشیانه اش میترسیدم..از ضربه ها..از نگاهش..از حضورش..از چشمای چمنیش..من..میترسیدم..
از ترسم به گوشیم دست نزدم..گذاشته بودمش سر اپن..
امیر نبود..غروب بود..دلم گرفته بود..بغض داشت خفم میکرد..حس میکردم دیوارای خونه دارن بهم حمله میکنند..قلبم تند تند میزد..
حس میکردم یه سایه سیاه از رو دیوار رد شد..داشتم دیوونه میشدم..چرا ولم نمیکنه..چرا تموم نمیکنه این مسخره بازیاشو..اون که این همه دختر رنگارنگ دورش ریخته..اون دیوونه است..الان کینه منو گرفته..حالم داشت بهم میخورد..کاشکی امیر میومد..حضور پولاد و همه جا حس میکردم..نتونستم تو ویلا بمونم..مانتو و شالم و از رو جالباسی دم در برداشتم..پوشیدم و بدون اینکه نگاه گوشیم بندازم زدم بیرون..میدوییدم..باد خنک که بصورتم میخورد میفهمیدم عین کوره دارم میسوزم..
رفتم کنار دریا..شلوغ نبود..تک و توک چند نفری اونجا بودن..نشستم رو زمین..زانوهام و بغل گرفتم..خیره به روبرو بودم و خودم و گهواره ای تکون میدادم..داشتم خفه میشدم..این بغض لعنتی عین یه توده گلوم و گرفته بود..نتونستم..اروم اشکام ریختن..مثل یه رود باریک..اول اروم..بی صدا..ولی نیاز داشتم خالی بشم..زدم زیر گریه..بلند بلند..هق هق میکردم..
من تازه داشتم معنای خوشبختی رو درک میکردم...معنی بودن کنار کسی که دوسش دارم..ولی نمیذارن..چرا؟؟؟
چرا باید..تو زندگی من انقد سختی باشه..خستگی باشه..جدایی باشه..انقد دوری باشه..
خدا..بخداییت قسم دیگه نمیکشم..دیگه تحمل یه ضربه دیگه رو ندارم..
ایندفعه اگه بخوای امیر و ازم بگیری خودم و میکشم که از دست اه و ناله هام راحت شی..
نمیدونم چقد گذشت..ولی دیگه اشکی برام نمونده بود..به خودم که اومدم دستم کشیده شد..اونی که دستم و کشید..جوری کشید که از سر زمین بلند شدم و برگشتم سمتش..
با ترس یه قدم رفتم عقب..چشماش یه کاسه خون بودن..

تند تند نفس میکشید..مچ دستم تو دستش بود و فشار میداد..دستم درد گرفت..صورتم جمع شد از درد..
_چکار میکنی امیر ؟
دستم و بیشتر فشار داد..جلو میومد و من از ترس عقب میرفتم..گفتم شاید بخاطر اینکه بی خبر ول کردم اومدم و هوا تاریک شده و هنوز خونه نرفتم عصبانیه..
_من..دلم گرفته بود..فقط..
دندوناشو بهم میسابید..رگ گردنش زده بود بیرون..صورتش تا تو گردنش سرخ بود..
پاهام خیس اب بودن..دریا پشت سرم بود..پاهام رفت تو اب..از مچ پاهام بالاتر اومد..امیر دستم و کشید و جامون عوض شد و پرتم کرد عقب..داشتم میفتادم که خودم و گرفتم..
با صدای ترسناکی گفت_چرا حرف نزدی؟
اب دهنم و قورت دادم..نمیفهمیدم چی میگه..
یه دفعه داد زد_مگه کری؟میگم چرا حرف نزدی؟
با تعجب نگاش میکردم..نمیدونستم راجب چی حرف میزنه..
_من..نمیفهمم..
امیر سام_غلط کردی نمیفهمی...منتظرش بودی اره..؟
هنوز تو شوک بودم که داد زد_واسه چی نگفتی بهت زنگ میزنه..چرا نگفتی باهاش در ارتباطی..واسه چی..
از صدای داد و فریادش تنم لرزید..چشمام اشکی شدن..فهمیدم منظورش و ..پولاد و میگفت..حتما گوشیم و دیده..
با صدای لرزونی گفتم_خواستم بگم..باور کن..
امیر پوزخند مسخره ای زد و گفت_باور کردم..من خرم گلی..اره؟
با بغض گفتم_امیر..نخواستم ناراحتت کنم..
امیر سام_کردی گلی..تو..تو اون و ..
جیغ زدم_چی میگی..معلوم هست چته؟نگفتم چون هربار خواستم بگم نشد..نذاشتی..خنده هات نذاشت..نخواستم سفرمون خراب شه..
امیر سام_ولی خرابش کردی..
گوشیم و پرت کرد جلو پام و گفت_ببین عاشق دلخستت چی فرستاده واست..
با ترس به گوشیم نگاه کردم..جلو پام رو شن ها افتاده بود..امیر هنوزم عصبانی بود..گوشیم و برداشتم..یه پیام بود که صفحه اش باز بود..از پولاد....نوشته بود..

شیفته..دلم واست تنگ شده..واسه نوازش موهای ابریشمیت..واسه دیدنت تنگ شده....شیفته ..ما بازم میتونیم..کافیه تو بخوای..

دستام لرزیدن..این چه اراجیفی بود که نوشته بود..با چشمای ترسون به امیر نگاه کردم..
_د..دروغه..
امیر نگام کرد..میدونستم حالش خوب نیست..فشار خون داشت..
با گریه گفتم_بین من و اون..
یه دفعه داد زد_خفه شو..
چشمام و بستم..میلرزیدم..از بی اعتمادی..
دستم و کشید که با خودش ببره..ولی نرفتم..
_نکن..من با تو هیچ جا نمیام..
امیر سام_غلط کردی..راه بیفت ببینم..
انقد عصبانی بود که ممکن بود هر بلایی که میخواد سرم بیاره..
دستم و از دستش با سختی کشیدم و گفتم_ولم کن..چی از جونم میخوای..
امیر سام_گلی رو اعصابمی..
دادزدم_من..من رو اعصابتم..به درک..منی که دارم بهت میگم هیچی بین من و اون نبود..من که دروغی ندارم بهت بگم..ولی..ب..بر فرضم بوده باشم..
با بغض گفتم_تو ازم میگذری؟
شقیقه هاش و فشار میداد..چشماش بسته بود..زیر لب اروم میگت_حرف نزن..حرف نزن..
ولی من عصبی داد زدم_میگذری ازم؟
همون موقع اونم چشماش و باز کرد و داد زد_اره..

اره..اره..اره..یه اره امیر هزار تا شده بود و تو سرم تاب میخورد..یعنی واقعا اگه بین من و پولاد خبری بود یا من مثلا زن عقدیش بودم..امیر منو کنار میذاشت..یعنی انقد ذهنش بسته بود..یعنی من خودم..شخصیتم..واسش ارزش نداشت..
احساس میکردم یکی پاش و گذاشته سر قلبم و فشارش میده..
چشمای اشکیم و دوختم به امیر..نگام نمیکرد..کلافه بود..انقد نگاش کردم تا نگام کرد..
با بغض گفتم_بد کردی امیر..
اومدم برم که دستم و گرفت..نمیدونم چرا..ولی داغ کردم و داد زدم_به من دست نزن..به من دست نزن..
امیر سام_واسه چی بهت دست نزنم..وایسا ببینم..با توام..
دوباره خواستم از جفتش رد شم که نذاشت و بلند گفت_چه مرگته..وایسا ببینم..
همون لحظه چند تا پسر و مرد و زن جوون دورمون جمع شدن..وای خدا..حوصله ابروریزی نداشتم..صداها تو گوشم میپیچید..قیافه هاشون جلو چشمم بود..
_هی یارو..بکش کنار..
_مگه خودت ناموس نداری..
_فکر کردی تنهاست..میتونی هر غلطی بکنی..
امیر عصبی شده بود..چشماش و بست و رو به اونی که گفت هر غلطی میتونی بکنی گفت_حرف دهنت و بفهم..به تو چه اصلا؟
یکی از پسرا که فکر میکرد مثلا گنده لاتشونه اومد جلو گفت_به ما چه؟
و یه مشت اورد تو شکم امیر..
امیر اخش در اومد و خم شد و منم جیغ زدم و دستم و گذاشتم جلوی دهنم..
امیر هنوز بلند نشده بود که مچ دست پسره و گرفت و پیچوند و یقش و گرفت و با زانو زد تو شکمش..

یا خدا..بقیه هم اومده بودن و سط و داشت دعوا میشد..امیر یکی..اونا 5_6 نفر بودن..گریه میکردم..پاهام سست شده بودن..ولی کسی حواسش به من نبود..دیدم یه مشت خورد گوشه لب امیر..دیدم یکیشون از لگد امیر پهن زمین شد..دیدم سه تا دکمه اول لباس امیر کند..دیدم مشت امیر رفت پای چشم یکیشون..طاقت نیاوردم..جیغ زدم..داد زدم_ولش کنید..شوهرمه..چکارش دارید..
همهمه ها کمتر شد..مشت و لگدا کمتر شد..با اینکه اونا تعدادشون زیاد بود..ولی امیر هم از پسشون براومده بود..نا سلامتی ورزشکاره..
امیر لبش پاره شده بود و خون میومد..بغضم گرفت..طاقت این شکلی دیدنش و نداشتم..
یکی از اون مردا گفت_شوهرته و هممون و اینجوری اسکل کردی..برو بابا..
کم کم جمعیت داشت پراکنده میشد..
امیر نگام کرد..نگاش کردم..نگاهش سرد بود..خیلی سرد..انگشت شستش و کشید گوشه لبش و بدون حرف رفت..منو بین اون همه ادم تنها گذاشت..کسایی که میخواستن منو از دست شوهرم نجات بدن..
رفتم دنبالش..پشت سرش میرفتم..اروم و بی صدا..رفتیم تو ویلا..
با اینکه کتک خورده بود..زده بود..ولی..دلم ازش شکسته بود..غرورم و شکسته بود..
رفت حموم..منم رفتم تو اتاق..چهار زانو نشستم رو تخت..یکی از بالشت ها رو گذاشتم رو پام و دستم و قائم گذاشتم زیر چونم و از پنجره کنار تخت به بیرون خیره شدم..به حرفای امیر فکر میکردم..کاشکی ازش نمیپرسیدم..کاشکی نمیگفت ازم میگذره..کاشکی حرف نمیزد..کاشکی نمیرفتم لب دریا..کاشکی پولاد نبود..تو ذهنم پر از کاشکی هایی بود که همشون برخلاف چیزی بودن که میخواستم..
در اتاق باز شد و امیر با حوله نیم تنه اومد داخل..نگاش کردم..تو دلم یه ماشالله به قد و بالاش گفتم و با اخم روم و ازش گرفتم..
از تو کمد لباسا..یه شلوار راحتی قهوه ای سوخته و تک پوش جذب همون رنگ در اوردو پوشید..زیر زیرکی نگاش میکردم..اومد نشست رو تخت که من با اخم بلند شدم..خواستم از اتاق برم که جلوی راهم و گرفت..
سرم و انداختم پایین..خواستم از این سمتش برم که با دستش سد راهم شد..
_برو کنار..
امیر سام_اگه نرم..؟
هولش دادم که هیچ تکونی نخورد..ولی من از جفتش رد شدم و گفتم_برو بابا حوصلت و ندارم..

هنوز به در نرسیده بودم که صدای شکستن یه چیزی رو شنیدم..اروم بر گشتم که امیر هم اروم برگشت سمت منو با دندونای به سابیده گفت_حالا دیگه حوصله منو نداری؟
گلدون و شکسته بود..با اینکه قلبم تند تند میزد..ولی نگاهم و ازش گرفتم..صورتم غمگین بود..اروم بود برخلاف درونم..
اومد جلو..اب دهنم و قورت دادم..روبروم ایستاد..سرم پایین بود..
با انگشت سبابه اش زد زیر چونم و سرم و اورد بالا..چشم تو چشم شدم باهاش..خیره نگاهم کرد و گفت_حرفی مونده بخوای بگی؟
بغض داشتم..ازش دلگیر بودم..ناراحت بودم..دلم و شکسته بود..ولی هنوزم عاشقش بودم..با این حال با چشمای اشکی و صدای پر بغض زل زدم تو چشمای قهمه ایش و گفتم_ازت..بدم..میاد..
هنوز این حرف از دهنم در نیومده بود ..زد تخت سینم و چسبوندم به دیوار..صورتش و اورد نزدیک صورتم و کنار گوشم گفت_یه بار بهت گفته بودم از این جمله بدم میاد..گفتم نشنوم ازت..مگر بهم ثابتش کنی..
و یهو داد زد_ثابت کن..
تن و بدنم لرزید..نه از ترس..نه از دلهره..از این رفتار امیر..از این همه حسای بد..
ولم کرد..یکم ازم فاصله گرفت..دست کشید تو موهاش و همونجا نگهشون داشت..کلافه بود..عصبی بود..همون موقع یاد حرف امیر افتادم..سر جریان حسام و اون دختره که عقد کرده بود و به حسام نگفته بود..امیر گفت حسام و نمیدونم ولی من محاله با همچین دختری بمونم..
از رو دیوار سر خوردم و سر زمین نشستم..خیره به دیوار روبروم بودم..چمه من..چرا ماتم گرفتم..من و پولاد که عقد نکرده بودیم..ما حتی یه ماه نامزدیمون دو سه بار بیشتر همدیگرو ندیدیم که اونم همیشه همراه با دعوا و کتک کاری بود...ما که اصلا با هم نبودیم..چمه پس..
_تو دوست داری بهت ثابت بشه..
صدای فنر تخت اومد..امیر نشست روش و یکم بعد صدای بم و مردونه اش...
امیر سام_من منظوری از اون حرفم نداشتم....لب دریا..عصبی بودم..میدونم که تو و اون عوضی..گفتن این حرفا واسم سخته..عذابه..میفهمی..گلی گفتنش هم واسم سخته چه برسه به..
از رو تخت بلند شد..
امیر سام_من ..هیچ وقت ازت نمیگذرم..نه ازتو..نه از نگاهت..نه از بودنت..گذشتن از تو..گذشتن از خودمه..یه لحظه فکر کردم اگه تو با اون..خب..اه..
دست کشید تو موهاش..عصبی بود..
امیر سام_یعنی تو هم راضی بودی..اگه راضی بودی..یعنی حسی بهش داشتی..یعنی دوسش داشتی..
با صدای ارومی گفت_این عذابم میده..
نمیدونم چرا حس کردم تو دلم..یه چیزی جوونه زد..گرسنم شد..چشمام روشن شد..حالم خوب شد..درکش کردم..احساسش و ..نگرانی و عذابشو..غرور و غیرتش و ..
امیر داغون بود..داغون تر از اون چیزی که فکر میکردم..اون یه مرد بود و هزار تا فکر ناجور تو سرش که سعی میکرد سرکوبشون کنه ولی با پیامای امیر دوباره زنده شده بودن..
نگاش کردم..جلو پام نشست..نگام اشکی شد..
با صدای گرفته ای گفت_هنوزم..ازم بدت میاد..
دلم گرفت از لحن مظلومانش..گوشه لبش پاره بود..لبخند کمرنگی زدم..دست کشیدم گوشه لبش..دردش اومد..ولی لبخند زد..دستم و کشید و ...

تو ماشین نشسته بودیم و تو راه برگشت سمت تهران بودیم..فردای اون شب..امیر سعی کرد همه اون دعوا و بحث و جبران کنه..شبش که با هم حرف میزدیم همه تلاشش اروم کردن من بود..بهم گفت که اصلا نگران نباشم..خودش مثل کوه پشتم ایستاده و نمیذاره کسی چپ نگام کنه و قرار شد رفتیم تهران ازش شکایت کنه..همون شب هم با وکیلش صحبت کرد و براش توضیح داد و وکیلش گفت که خیالش راحت باشه..وقتی که برگشتیم امیر بره و یه شکایت تنظیم کنه..
روز سوم سفرمونو امیر خوب تموم کرد..سعی میکرد بهم خوش بگذره و منو از فکر و خیالام بیاره بیرون..
تو دلم اشوب بود..نگرانی دست از سرم بر نمیداشت..ولی با این حال نمیخواستم امیر و ناراحت کنم..دلم نمیومد خراب کنم این همه خوشی رو که بخاطر من بود..به عشق من بود..واسه من بود..
الانم تو ماشین بودیم و سر راه..امیر دست راستش رو فرمون بود و دست چپش و کنار شیشه و قائم نگه داشته بود و سرش و بهش تکیه داده بود..دستبند چرم قهوه ای سوختش هنوزم دستش بود..بهش گفته بودم چقد دوست دارم وقتی میبنده رو دسته مردونش..گفته بودم چقد دلم از دیدنش قیلی ویلی میره..
نگام هنوز به دستای مردونش بود که نگاهم و غافلگیر کرد..دستم و گرفت تو دستش و یه فشار خفیف بهش داد..یه چشمک زد و گفت_دخمل خوشملم چشه؟
خندیدم..یه خنده ناز و ملیح..
امیر سام_پسر مردم و از راه بدر نکن با خنده هات..
خندم بلند شد..با صدا و دندون نما..امیر دستم و گرفت و کشید سمت خودش و دستش و دورم حلقه کرد و گفت_گل من چرا انقد ناز میکنه؟تو که همه قلب منو گرفتی..اینکارا واسه چیه؟
یه چشمک پسر کش زدم و گفتم_دلم میخواد اقا..شوهرمی..دوست دارم..حرفیه؟
اروم روموهام و بوسید و گفت_نه..من که از خدامه..
همونطور که بهش تکیه داده بودم..موهام و نوازش میکرد و منم چشمام گرم شدن و خوابیدم..
امیر سام_خانمی..نمیخوای پاشی..رسیدیما..
اروم لای پلکامو باز کردم ..جلوی در خونه بودیم..
بلند شدم و گفتم_وای..کی رسیدیم..
امیر بالبخند گفت_همین الان..
_ببخشید..همش خواب بودم حوصلت سر رفت..
امیر سام_اتفاقا خیلی هم خوب بود..رانندگی وقتی عشقت تو بغلته خیلی میچسبه..فقط بدیش این بود که منم داشت خوابم میبرد..
خندیدم و در و باز کردم و پیاده شدم..
داشتم میرفتم زنگ و بزنم که یهو یکی دستم و کشید و رفتم تو بغل یه نفر..یه مرد..

یه مردی بود که بوی عطر تنش واسم اشنا بود..دستاش دور کمرم پیچیده بود و منم با دماغ رفته بودم تو سینه اش..اروم از اغوشش اومدم بیرون که صورتم غرق بوسه شد..زبری ریشش اذیتم میکرد..ولی دوسش داشتم..این مردی که تو کوچه منو بغل کرده بود و منو میبوسید و ریش زبرش رو اعصابم بود و دوست داشتم..
با بهت..با چشمای گرد شده اروم تو چشماش زل زدم و زیر لب گفتم_شهاب..
شهاب هم با لبخند گفت_جون دلم..دلم واست قد نخود شده بود گلم..
هنوز تو بغل شهاب بودم که صدای در ماشین اومد..با ترس برگشتم عقب که دیدم امیر عصبانی از ماشین پیاده شده و با سرعت داره میاد سمت من..
دستاش مشت شده و فکش منقبض..خاک بر سرم چکار کنم..امیر تا حالا شهاب و ندیده بود..یعنی فرصت نشد حتی عکسش و نشونش بدم..
دست منو کشید و هولم دادم عقب و یقه شهاب و گرفت و چسبون به دیوار و داد زد_چه غلطی میکردی؟
شهاب هم خیلی خونسرد گفت_گلشیفته رو بغل میکردم..
مشت امیر رفت پای چشم شهاب و گفت_گه زیادی خوردی..
مشت بعدی اومد بره بشینه گوشه لبش که امیر و با تمام زوری که داشتم هلش دادم عقب با چشمای تر شده گفتم_اروم امیر..اروم..
اومد داد بزنه سرم که تند گفتم_شهابه..امیر..داداشم شهابه..
حرف تو دهنش ماسید..ابروهای گره کردش و چشمای سرخش به حرف تو دهن من خیره شده بود..چند لحظه گیج بود..نگاهش رفت سمت شهاب..
با بهت به شهابی که زیر چشمش داشت کم کم کبود میشد ولی میخندید نگاه کرد..
شهاب اومد جلو و گفت_خوشحالم که خواهرم و دست یه مرد سپردیم..خوشبختم..
امیر گیج..دست گذاشت تو دست شهاب و رفت تو بغلش و گفت_کوچیکتم داداش..شرمنده بخدا..من..
شهاب خندید و گفت_بی خیال..اگه واکنشت غیر از این بود اون مشت و خودت میخوردی..
شهاب یه نگاه به من کرد و گفت_باورت میشه چقد دلم برات تنگ شده بود عروسک..
منم دلم واسه عروسک گفتناش تنگ شده بود..
با لبخند گفتم_منم همینطور داداش..بابا و تکیلا کجان؟
شهاب_بالان..بریم بالا..
همراه شهاب و امیر سام که حالا خیلی شرمنده بود رفتیم بالا..همیشه همینطوره..هول میکنه یه دفعه کسی به من نگاه نکنه..زد داداشم و چپکی کرد..
تا رفتیم بالا و بابا رو دیدم که داشت چایی میخورد یه جیغ کشیدم و پریدم تو بغلش و بوسیدمش..
بابا_بابا دورت بگرده..ببینمت خوشگل بابا..دلم واست تنگ شده بود گلم..
خودم و لوس کردم و گفتم_وای بابایی نگو..من بیشتر..
دوباره با جیغ گفتم_تکیلا کو؟
صداش از کنارم اومد که گفت_ور پریده من اینجام؟
بازم یه جیغ بنفش کشیدم و خودم و انداختم تو بغلش...یه نگاه بهش انداختم و گفتم_تپل شدی..خواهر شوهر مادر شوهر دورت نبوده بهت ساخته..
یکی زد تو سرم و گفت_اخه از تو بخاری در میاد خره..بعدم ..ما الان دو نفریم..
اول چشمام گرد شدن و بعد جیغ زدم_شهاب..راست میگه..
شهاب خندید و گفتم_امیر..امیر من دارم عمه میشم..
وای خدا اصلا باورم نمیشه..امیر با بابا روبوسی کرد و خوش امد گفت و با تکیلا هم سلام و احوالپرسی و تبریک واسه نی نی شون..
تازه مامان اینا چشمشون به چشم کبود شهاب افتاد..مامان زد تو صورتش و گفت_خدا مرگم بده..چی شدی تو..الان سالم بودی که؟
امیر شرمنده سرش و انداخت پایین و شهاب با خنده گفت_اخ..اخ نگو..مامان..نامرد چه دست سنگینی هم داشت..فکر کنم حلقه هم دستش بود ها..
مامان اومد بد و بیراه بگه که سریع گفتم_ا..داداش..خب امیر نمیشناخت تو رو که..
همه متعجب بودن که چرا امیر شهاب و زده..واسشون که تعریف کردیم..همه غش خنده بودن و جالب اینجا بود که حق و به امیر دادن..
همه دور هم نشسته بودیم که تازه با حرف امیر استرس نشست به جونم..
امیر رو کرد به بابا و گفت_پس پولاد چی شد..مگه نگفتید مراقبتونه؟
بابا یه نگاه به جمع انداخت و یه نگاه به من که از استرس تموم انگشتای دستم و شکستم و رو به امیر گفت_پولاد..مرد..

با ترس به بابا نگاه میکردم..هرکس یه چی میگفت..امیر یه اخم کمرنگ رو پیشونیش بود و به بابا نگاه میکرد..
شهاب ادامه حرف بابا رو دنبال کرد و گفت_مثل اینکه دو روز پیش..با یکی از دوست دختراش..تو خونه اش..
حس میکردم جلو روی ما زنا راحت نیست حرف بزنه..ولی منظورش و فهمیدم..
شهاب_تو اتاق خوابش بوده..مثل اینکه بحثشون میشه..چون خدمتکارا میگفتن صدای داد و بیداد از اتاقش میومده..یه لحظه جنون بهش دست میده و با چاقو دختره رو تیکه تیکه میکنه..انقدی که دل و روده دختره میریزه بیرون..همون موقع در پنجره سرتاسری اتاقش و باز میکنه..باغبون ویلاش که من با یه مقدار پول خریده بودمش و بهم خبر میداد میبیندش..میگه یه چیزی به یه زبون دیگه میگه و خودش و پرت میکنه پایین..رو سنگفرشای تو ویلا..مغزش متلاشی میشه..چیزی از صورتش باقی نمیمونه..
زنگ میزنن به پلیس و منم با خبر باغبونه خودم و سریع رسوندم..
تو بازرسی از اتاقش گوشی اش و پیدا میکنن..دو پیام اخرش واسه گلی بوده..یکیش خواهش کرده بود که برگرده و اخریش..یه خداحافظی بود..ما هم تا فهمیدیم همه چی تموم شده برگشتیم ایران..البته قبلش یه سر به خونواده پولاد زدیم..بیچاره خونوادش..داغون بودن..
شیدا_چه وحشتناک..
دستای لرزونم و جلوی دهنم گذاشته بودم..خیره به میز روبروم بودم..باورم نمیشد..پولاد..جنون داشت..بیچاره اون دختره..شاید اگه منم تسلیمش میشدم الان من جای دختره تیکه تیکه میشدم..
چشمام و بستم..اصلا باورکردنی نبود..پولاد دیوونه با خودش چکار کرده بود..
دستای گرم امیر نشست رو دستم..این یعنی ارامش..یعنی خیالت راحت من اینجام..چشمام و باز کردم..یه لبخند رو لبش بود..این یعنی همه چی تموم شد..دیگه تو مال منی..
مامان_خداروشکر که همه چی تموم شد..راحت شدیم از این همه استرس..ولی بیچاره اون دختره..
شایان_حتما از این دختر خیابونیا بوده..کی اخه با اون دیوونه میتونست سر کنه..
شهاب_نه اتفاقا کس و کار داشته..باغبونه میگفت زیاد اونجا میرفته..خونوادش ادم حسابی بودن..
بابا_دیگه نمیخواد راجبش حرف بزنید..یه مشکلی بود خداروشکر حل شد رفت..با کش دادن بیشترش اعصاب خودتون و خراب میکنید..
رو کرد به امیر سام و گفت_خب چه خبر امیر جان..بابا خوبه؟
بابا و امیر و شهاب با هم گرم حرف زدن شدن..تکیلا هم نشسته بود کنار منو با هم حرف میزدیم و از این چند ماه میگفت..میگفت پرند خواهر پولاد دوباره اومده بوده سراغ شهاب که شهاب هم یه دعوای حسابی باهاش راه انداخته و اونم رفته..کلا از پیش خونوادش رفته..الانم غیبش زده ..خونوادش خبر ندارن کجاست..بعدم میخندید و میگفت..دقت کردین این خواهر و برادر و شما خواهر و برادر نابود کردین..
یه حسی داشتم..مثل این بود که با نبود پولاد یه باری از دوشم برداشته شده..ولی یه حس بدم داشتم..من..راضی به مرگش نبودم..به اینجور مردنش نبودم..اصلا دوسش نداشتم..ولی..دلم گرفت از اینکه اینجوری مرده بود..یاد صورتش افتادم..خیلی زیبا و جذاب بود..یاد حرف شهاب افتادم..هیچی از صورتش نمونده بود..
یه نفس عمیق کشیدم..خدا جای حق نشسته..
نهار و همگی دور هم خوردیم..امیر بعد از نهار خداحافظی کرد و رفت..تا پایین ساختمون دنبالش رفتم..
موقع خداحافظی..دستام و گرفت و گفت_همه چی تموم شد..حالا دیگه میخوام همیشه خوشحال و خنده رو ببینمت..
خندیدم..اونم خندید و گفت_میدونی دلم ضعف میره واسه خنده هات..
از حرفش تو دلم قند و با قندون اب کردن ..دوباره خندیدم که گفت_ای بابا..اگه گذاشت دو ثانیه من پسر خوبی باشم..گلی برو تو..برو عزیزم..
سوار ماشین شد..همیشه اول باید من میرفتم تو بعد خودش میرفت..میگفت خیالم راحت تره..موقع رفتم یه چشمک دختر کش زد و منم در و بستم..
خدایا شکرت..بابت همه چی..بابت این همه ارامش..این بودن امیر..این بودن خونوادم..بابت این چیزایی که واسه داشتنشون یه عمر بهت التماس کردم..مرسی خدا..

امشب قراره عمو سهراب اینا بیان خونمون..واسه دیدن بابا و دور همی و امیر یواشکی بهم گفت واسه قرار مدار عروسی..
وای انقد خوشحالم..البته خوب نیست که عروس انقد ذوق کنه..ولی خب من خیلی خوشحالم..
از صبح کمک مامان بودم..اون تکیلا که عین گونی سیب زمینی نشسته بود یه جا و هی میخورد..بهش هم که میگی میخنده و میگه من حاملم..و هر هر میخنده..خداییش دختر ماهیه..دوسش دارم..
داداش شهاب هم با چند تا از بیمارستان ها صحبت کرده حالا تا بهش جواب بدن..میخواد یه مطب بزنه و یه خونه هم نزدیک خودمون بگیره..
شایان کارش تو شرکت گرفته و شیدا هم که همچنان مشغول درس خوندنه..
با کمک مامان و شیدا خونه رو تمیز کردیم و شام درست کردیم..
رفتم یه دوش تر و تمیز گرفتم و موهام و خشک کردم و محکم بالاسرم دم اسبی بستم..یه ارایش کمرنگ رو صورتم خوابوندم و یه جین جذب ابی پوشیدم و یه بلوز مجلسی سورمه ای که استین سه رب بود و سر بازوهاش سه ردیف نگین میخورد..عطر شکلاتیم و رو خودم خالی کردم و صندلای ابیم و پوشیدم..
صدای شاد هانی از تو سالن اومد..رفتم بیرون..عمو و خاله به بابا خوش امد گفتن و تبریک واسه عقد منو امیر..شهاب و فرید هم با هم اشنا شدن و هانی و تکیلا که هردوشون تو چهار ماه بودن کلی از دیدن هم ذوق کردن..هردوشون دخترای خونگرم و مهربونی بودن..
امیر سام یه تیپ اسپرت جذاب زده بود و یه دسته گل بزرگ هم دستش بود..با دیدن من یه چشمک زد و اروم گفت_چطوری جیگر؟
لبم و گاز گرفتم و گفتم_خجالت نمیکشی..به بابام و داداشام میگما..
سرش و اروم اورد کنار گوشم و گفت_زنمی ..اختیارت و دارم..خوشگلمی..حرفیه..
هیچی نگفتم..نگاش کردم و گفتم_حرفی نیست..
بعد از شام خوشمزه ای که مامان پخته بود..همه دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم..دخترا یه سمت..پسرا یه سمت و بزرگترا هم یه سمت..حرف و بحثا داغ بود که عمو همه رو ساکت کرد و بحث و کشوند سر عروسی ما..اینکه زودتر عروسیمون و بگیریم و بریم سر خونه زندگیمون..
من و امیر که یه عمر با هم زندگی کرده بودیم و روی هم شناخت کافی داشتیم نیاز به عقد موندن نداشتیم..امیر هم که مشکل کار و پول و خونه و ماشین نداشت..یه جهاز من میموند که اگه پول باشه یه هفته ای حله..
همه راضی بودن..مخصوصا تکیلا و هانی که میگفتن زودتر مراسم و بگیریم تا شکممون بزرگتر از این نشده..
با موافقت دو خانواده قرار عروسی رو گذاشتیم واسه ماه دیگه..البته اگه تالار گیر بیاد..در نتیجه این شد که نزدیک ترین زمان تو یه تالار خوب..
شب خوبی بود..اون شب نگاه های حسام به شیدا خیلی خنده دار و تابلو بود..نمیدونم چی شد یهو که شیدا خواستگاری دوست شایان و رد کرد..
شایان هم تو تموم مهمونی داشت اس ام اس بازی میکرد..
شب موقع رفتن امیر گفت_نخوابیا..کارت دارم..
مهمونا که رفتن..بابا پیشونیم و بوسید و گفت_خدا رو شکر که تو رو خوشبخت میبینم..
خجالت زده سرم و انداختم پایین و رفتم تو اتاقم..اتاقی که با شیدا شریک شدم..اتاق شیدا رو فعلا دادیم دست شهاب و تکیلا..
یه ساعت بعد پیام امیر سام اومد..
نوشته بود..
تا اخر دنیا...تا وقتی وقتی وقتی که نفس دارم...تا وقتی وقتی وقتی که چشمام چشمات و میبینه...تا وقتی وقتی وقتی که صدات بهترین اهنگ زندگیمه...
دوست دارم..دوست دارم..دوست دارم..

یعنی خداجون باور کنم زندگیم رو روال افتاده..هیچ خطری نیست..هیچ تهدیدی جلوی خوشبختی منو نگرفته..همه چی خوبه..پولادی نیست..جدایی نیست..غم نیست..دوری نیست..بجاش..عروسی هست..شادی هست..خوشبختی هست..من هستم..امیر هست..همه هستن..همه کسایی که من دوسشون دارم..
گوشیم دو سه روز اول که تازه از شمال اومده بودیم خاموش بود..سر همون بحث و پیام پولاد..روشنش که کردم یه پیام از پولاد داشتم..اولش انقد ترسیدم که فکر کردم پولاد نمرده..زندست و داره اذیتم میکنه..ولی بعد یادم افتاد شهاب گفت پولاد دو تا پیام واسم فرستاده..بازش کردم نوشته بود..
همیشه بهت میگفتم عاشقت نیستم..دروغ نمیگفتم..عاشقت نبودم..دیوونت بودم..دیگه مهم نیست..مهم اینکه من به ته خط رسیدم..نمیدونم تهش چی میشه..فقط...خستم..
یه نصیحت..
تو عاشقی..دیوونگی کن..عاشقی ..بی دیوونه بازی..میشه خاله بازی..
تو میتونی عاشق کنی..عاشق بشی..
یه چیزی ازت میخوام..هروقت..هرکس..هر کجا..بهت گفت بانو..
فقط یه لحظه یاد من بیفت..
نمیدونم چه حسی اون لحظه داشتم..ترس..دلهره..غم..نفرت..ع شق..ترحم..هر چی بود باعث شد چشمام و ببندم و یه قطره اشک بریزم..یه قطره اشک تپل به یاد پولاد..


برچسب ها رمان گلشیفته ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 358
  • آی پی دیروز : 1389
  • بازدید امروز : 2,178
  • باردید دیروز : 5,976
  • گوگل امروز : 316
  • گوگل دیروز : 1344
  • بازدید هفته : 32,074
  • بازدید ماه : 88,813
  • بازدید سال : 236,594
  • بازدید کلی : 12,101,683