close
تبلیغات در اینترنت
رمان سیندرلای من قسمت سوم
loading...

رمان فا

و همین طور تنها وارث ثروت پدرم بیشترین دلیلی که دخترها به جز چهره ام می خوان با من دوست بشن یا بهتر بگم ازدواج کنن به خاطر ثروتی که بعد از مرگ پدرم به مهن می رسه وارد سالن اصلی خانه شدم که پدرمو که روی صندلی با اخم نشسته دیدم پدرم مردی قد بلند،خوش اندام،صورتی گردوسفید،لب قلوه ای،دماغی…

رمان سیندرلای من قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3127 چهارشنبه 14 اسفند 1392 : 10:36 نظرات ()

و همین طور تنها وارث ثروت پدرم بیشترین دلیلی که دخترها به جز چهره ام می خوان با من دوست بشن یا بهتر بگم ازدواج کنن به خاطر ثروتی که بعد از مرگ پدرم به مهن می رسه وارد سالن اصلی خانه شدم که پدرمو که روی صندلی با اخم نشسته دیدم پدرم مردی قد بلند،خوش اندام،صورتی گردوسفید،لب قلوه ای،دماغی استخونی،چشم های مشکی و ابروهای کشیده و موهای جوگندمی بادیدن من با تحکم گفت:
-مگه قرار نبود که دیگه خرابکاری نکنی؟
-چرا................................................

کنترل روی میزو برداشت و تلوزیونو روشن کرد و گفت:
-پس می تونی توضیح بدی این چیه؟
با دیدن خودم توی تلوزیون که خبرنگار شبکه(...)داشت راجب من و اینکه توی فرودگاه برای بدرقه دوست دخترم رفته بودم حرف می زد انقدر از این خبرنگارا متنفرم که حد نداره آدم دست توی دماغش می کنه گزارش می کنن ...سرمو برگردونم طرف پدرم وگفتم:
-خب تقصیر من چیه؟ این خبرنگارا مقصرنند من اگه دست توی دماغم هم بکنم گزارش می کنن
پدرم از حرفم خندش گرفت با لبخند از روی مبل بلند شد و باتحکم گفت:
-اگه یه بار دیگه اینطوری خربکاری کنی باید با دختری که من می گم ازدواج کنی فهمیدی؟
با بهت و همین طور ناباوری بلند گفتم:
-چی؟....منظورتون آنجلاست
-آره
لحنمو مظلوم کردم وگفتم:
-بابا من اگه با اون ازدواج کنم حیف می شم ...بابای من گناه دارم ....بابای نکنه می خواهی از دستم راحت بشی آره؟...
پدرم ابروهاشو انداخت بالا و امد سمتم ولپمو کشید وگفت:
-معلوم که نه...ولی اگه دفعه بعد خربکاری کنی مطمئن باش...(بعد دستشو به ادای زنگ کلیسا درآورد) وپشتشو به من کرد ورفت
منم با چشم های گرد شد به مسیری که پدرم رفته بود نگاه کردم پدرمو به اندازه جونم دوست داشتم شاید اون برای آدم های اطرافش بداخلاق بود ولی برای من نه مادرم حدود دوسال پیش به علت سرطان مرد از اون به بعد رفتار پدرم خیلی عوض شد ودیگه مثل سابق نبود و زندگی ما خیلی تغییر کرد پدرم هیچ وقت چیزیو توی زندگیم بهم تحمیل نکرد و گذاشت تا خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم و همیشه حمایت کرده با تنها چیزی که مشکل داره این که من همیشه به خاطر دوست دخترام می افتم توی دردسر منظورم از دردسر همین خبرنگارا هستند از پله ها رفتم بالا و رفتم سمت چپ سومین درو باز کردم و وارد اتاقم شدم و کلاهی که دستم بود روی میزم گذاشتم و بهش نگاه کردم با دیدن کلاه یاده سیندرلا افتادم


تمام این اتفاقات برای این افتاد که من تصمیم گرفت دوست دخترم آندریا رو بدرقه کنم خب نمی دونم آندریا تقریبا چندمین دوست دخترم چون قبل از اون با خیلی دوست بودم ولی دوستیم باهاشون بیشتر از سه روز طول نمی کشید و خبرنگارا هم عاشق این جور اتفاقات هموشون توی تلوزیون گزارش می کردند پدرم هردفعه با دیدن این خبرا منو دعوا می کرد خب اگه اون دختر لوس از خود راضی توی فرودگاه منو لو نمی داد کسی نمی فهمید که من اونجام و منم از دست خبرنگارا فرار نمی کردم و هرگز با سیندرلا آشنا نمی شدم سیندرلا دختری لاغر و خوش اندام ،صورتی گرد،لب های کوچلو،بینی گرد وکوچیک،چشم های قهوه ای،موژه های بلند که به خاطر ریمل بلند تره دیده می شد و،موهای مشکی بلند و قد تقریبا متوسط به خاطر کفشهای که پوشیده بود نمی تونستم خوب تشخیص بدم که قدش چقدره موقعی بهش خوردم وافتادم روش چشماش گرد شد بود انقدر خواستی شده بود که اگر خبرنگارا دنبال نی افتاده بودن حتما می بوسیدمش...
-تق..تق...قربان آقای آرنج در نبود شما زنگ زده بودن و گفتن وقتی برگشتید برید پیششون
-خیلی خب می تونی بری...صبر کن داری میری اریکارو خبرکن
-چشم
بعداز چندقیقه اریکا در زد و وارد اتاق شد و گفت:
-با من کاری داشتید قربان
ابروهامو اندختم بالا و گفتم:
-هزار بار نگفتم وتی تنهام بهم انقدر نگو قربان...احساس می کنم به جای25 سال سن100 سال سن دارم
اریکا خندید وگفت:
-متاسفم
منم خندیم وگفتم:
-از اونجا که منم آدم خوبی هستم فراموش می کنم (هه...هه...دورغ گفتم چون بهت نیاز دارم)می خوام برام یه کاری کنی
-می خواهید پدرتون سرگرم کنم تا شما بتونید فرار کنید
پخی زدم زیر خنده وگفتم:
-خیلی تابلو بود نه
-بله خیلی
-حالا کمکم می کنید
-چاره ای جز این ندارم مگر نه اخراج می شم
-اریکا
-می دونم ...می دونم شما اصلا اینجور آدمی نیستید...با اجازه
با رفتن اریکا منم از جام پاشدم و لباسامو عوض کردم و کلید ماشینمو برداشتم تا جیم بزنم بعدشم خیلی آهسته از اتاقم رفتم بیرون بدون اینکه توجه کسی جلب کنم از پله ها رفتم پایین که دیدم اریکا جلوی پدرم وایستا و داره حرف می زنه منم پاورچین پاورچین از خانه زدم بیرون و با سرعت رفتم سمت ماشینم وبه سرعت ازخانه دورشدم


برای بار هزارم نفسمو پرصدا دادم بیرون از وقتی اون پسر دیونه رو دیدم خواب و خوراکم شده اون حالا همچین می گم که انگار چندسال دارم بهش فکر می کنم کلا از اون روز فقط دو روزه که می گذره ولی من هرساعت و هرثانیه دارم بهش فکر می کنم ای بگم چی نشی من که سرم توی زندگی خودم بود من که با کسی کاری نداشتم ..وایییییییییی من پاک دیونه شدم رفت آخ دختر خوب نونت نبود آبت نبود عاشق شدنت چی بود حالا ای کاش فقط بهش فکر می کردم باز قابل تحمل بود وقتی هم می خوابم خوابش هم می ببینم باید فراموش کنم این بهترین راه چون عمرا دیگه دوباره ببینمش....
-ستاره...ستاره....
پوف....بازم این پارازیت رشته افکارمو پاره کرد پاشم برم چون اصلا حوصله کل کل کردن با این یکیو ندارم از جام بلندشدم وبه سمت اتاق آنجلا رفتم در زدم و رفتم داخل روی پاهام خم شدم وگفتم:
-با من کاری داشتید؟
-آره عزیزم (فکر کنم این باز کارش گیره داره منو خر می کنه )فردا تمام روزتو می تونی استراحت کنی(جان....شوخی دیگه نه)حالا می تونی بری(نه بابا انگار جدی گفت ...آخ جون)
-با اجازه
در اتاقو که بستم نیشم تا بناگوش باز شد آخ جون فردا از تا صبح می رم گردش بعدشم خرید حالا همچین می گم هرکی ندونه انگار من میلیادرم...ینی میشه فردا دوباره ببینمش...


ای بابا باز بی جنبه بازیمو دار شروع می کنم انگار که نه انگار همین چند دقیقه پیش قرار شد که فراموش کنم بهتره فقط به فردا فکر کنم همین با یاده فردا دوباره نیشم تا بناگوش باز شد تا شب موقع خواب با خنده و انرژی زیاد تمام کارمو انجام دادم حتی یه بار توی ذهنم به آنجلا فوش ندادم که نکنه یک دفعه نظرش عوض بشه ما که شانس نداریم یک هو سگ امد پاچشو گاز گرفت ونظرش عوض شد کارم که تموم رفتم توی اتاقم بدنمو کش و قوس دادم تا یکم خستگیم دربره لباسمو عوض کرده و خودمو پرت کردم روی تختم به محضی که چشامو بستم خوابم برد صبح با باز کردن چشام به سرعت از جام بلند شدم تا آماده بشم و به کارم برسم که یادم افتاد امروز روز مرخصیم یه نفس از سرآسودگی کشیدم و رفتم حموم تا دوش بگیرم با هر بدبختی بود حموم کردم و امدم بیرون حوله حموم دورم پیچیدم و به سمت کمد رفتم همینطور که داشتم سرمو خشک می کردم به لباس های توی کمدم نگاه می کردم تمام لباس قدیمی شده بودند نفسمو پرصدا دادم بیرون و یک دست از لباسمو که از بقیه نو تر بود برداشتم و انداختم روی تختم حوله رو از تنم درآوردم و شروع کردم به لباس پوشیدن بعد از پوشیدن لباسم جلوی آینه کمدم که یه قسمتیش ترک ورداشته بود ایستادم تا موهامو شونه کنم وقتی شونه کردن موهام تموم شد گیرسر کنار تخت خوابمو برداشتم و فقط قسمتی از جلوهای موهامو از پشت بستم و بقیه رو باز گذاشتم و ریختم اطراف شونم خم شدم وکفشمو که زیر تخت گذاشتم برداشتم و پام کردم در کمدمو دوباره باز کردم وکیف کوچیک مو برداشتم وانداختم واز اتاقم رفتم بیرون از پله ها رفتم پایین و از امارتی که توش کار می کردم زدم بیرون با لذت به اطراف نگاه می کردم جلوی یه مغازه ایستاده بود وداشتم به قیمت لباسا نگاه می کردم همشون گرون بود اگه می خواستم یکی از این لباسا بگیرم باید تا یک سال هوا می خوردم همینطور محو لباسا بودم که....
-آنجلا.....
با شنیدن صدای جورج با بهت سرمو برگردونم که جورج دیدم ازم زیاد دور نبود باید قبل ازاینکه بهم برسه در برم با سرعت شروع کردم به دویدن و جورج هم افتاد دنبالم از صدای پاش که از پشت سرم می شنیدم فهمیدم همین طوری داشتم می دویدم که پام پیچ خورد وپاشینه کفشم شکست لعنتی ...کفشامو درآوردم وپابرنده شروع کردم به دویدن که یه جای خالی ببین دوتا دیوار رفتم داخلش جورج که منو ندیده بود با دو از کنارم رد شدم منم از شدت اینکه تند دویده بود به نفس نفس افتاده بودم سرمو آهسته اوردم بیرون وقتی دیدم خبری از جورج نیست از پشت دیوار امدم بیرون پام به شدت می سوخت با سختی شروع کردم به راه رفتن پام انقدر درد می کرد که حد نداشت با دیدن سنگی که کناره جاده بود با خوشحالی رفتم سمتش ونشستم پامو آوردم بالا با دیدن پام صورتمو جمع کردم ونفسمو پرصدا دادم بیرون پام بدجوری زخم شده بود زیر لب شروع کردم به غر غر کردن:
-اه...به خشکی شانس ....یه روز امده بودم تفریح حالا نمی شد این خرمگس مرکه پیداش نمی شد....شانس ندارم که من...حالا با این پای داغونم چی کار کنم....
-من می تونم بهت کمک کنم


صدای خودش بود ....باورم نمی شد.... قلبم به شدت شروع کرد به تبیدن ...آب دهنمو قورت دادم تا یکم از تبش قلبم کم بشه و آهسته از پاش شروع کردم به بالا آوردن سرم یه شلوار لی سیاه تنگ پاش بود...یکم بالاتر یه پیراهن قهوه ای آستین کوتاه و جذب تنش بود....یکم بالاتر یه کلاه سورمه ای هم سرش...ا این که همون کلاهی که من براش خریده بودم ...از این که دیدم کلاه که من براش خردیده بودم سرش بود خوشحال شدم...ینی اونم منو دوست داره؟...یه تشر به خودم زدم باید هرطوری که شده فراموش کنم...با همون لبخندی که روی لبم بود گفتم:
-فکر نکنم بتونی کمکم کنی
با خنده گفت:
-چرا؟
چشمامو ریز کردم و بهش نگاه کردم یا خنگ بود یا اینکه خودشو زده بود به خنگی همون طور که زیر چشمی نگاهش می کردم گفتم:
-چون از دست تو کار برنمیاد ...کفشمو بهش نشون دادم و ادامه دادم:به جز اون کفشم هم داغون شده نمی تونم باهاش راه برم تازه پام زخم شده
باصدای بلند شروع کرد به خندیدن منم با چشماهای گرد بهش نگاه می کردم نکنه این دیونه ست که داره این جوری می خنده دیدی خاک به سرم شد عاشق نشدم حالا هم که عاشق شدم عاشق یه دیونه شدم توی فکر بودم که یه دفعه احساس کردم دارم از جام بلند میشم قبل از اینکه بتونم چیزی بگم دیونه بغلم کرد صورتم مماس صورتش شد از اون همه نزدیکی بهش سرخ شدم و قلبم مثل چی شروع کرد به زدن نمی دونم چرا ولی اخم کردم وگفتم:
-این چه کاری داری می کنی؟
یه لبخند قشنگ زد و با چشماش زل زد توی چشمام وگفت:
-اینطور نه نیاز داری راه بری و نیاز به کفش
اخم غلیظ تر شد وگفتم:
-من بذار پایین
با تعجب گفت:
-چرا؟
نمی دونستم چی بگم... بهش می گفتم برای این که نمی خوام بیشتر از این عاشقت بشم ...یا اینکه از این که توی بغلشم خجالت می کشم به خاطر همین با پته پته گفتم:
-چون...چون...خسته می شی

برچسب ها رمان سیندرلای من ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 29
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1417
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,302
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1358
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 49,004
  • بازدید ماه : 147,326
  • بازدید سال : 589,791
  • بازدید کلی : 12,454,880