close
تبلیغات در اینترنت
رمان همسفر من قسمت هفدهم
loading...

رمان فا

به وفا گفتم و تا وقتی که او و نسرین خانوم خوابیده بودند سری به هما خانوم زدم . اوو دختر ها در آشپز خانه ی درون حیاط بودند .... از حضورم استقبال کردند و حال وفا را پرسیدند . ... آمدن و ماندن نسرین خانوم را برایشان تعریف کردم ... هما خانوم گفت : باید خیلی مواظب باشی عزیزم ... خصوصا اینکه شوهرتم…

رمان همسفر من قسمت هفدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1814 سه شنبه 13 اسفند 1392 : 11:53 نظرات ()
به وفا گفتم و تا وقتی که او و نسرین خانوم خوابیده بودند سری به هما خانوم زدم .
اوو دختر ها در آشپز خانه ی درون حیاط بودند .... از حضورم استقبال کردند و حال وفا را پرسیدند . ... آمدن و ماندن نسرین خانوم را برایشان تعریف کردم ... هما خانوم گفت : باید خیلی مواظب باشی عزیزم ... خصوصا اینکه شوهرتم اشاره کرده که او هنوز با تو موافق نیست ... حواستو خیلی جمع کن ... این طورآدما سعی می کنند با تحقیر و طعنه و کنایه آدم رو از چشم طرف مقابلش بندازن ...............................................................
این را خودم هم به خوبی دریافته بودم ... می دانستم قصد نسرین خانوم همینست وگرنه او را چه به ماندن در خانه ای که من در آن زندگی می کنم ...
ساعتی نزد آنها ماندم و حال و هوایم بهتر شد ... همیشه صفا و صمیمیت بین آنها حالم را خوب می کرد .
هما خانوم تا دم در با من آمد ... گفتم : شرمنده ام از اینکه قول همکاری دادم اما نتونستم کمکی بکنم ... انشاالله حال وفا بهتر بشه بازم به کمکتون میام .
ــ زنده باشی دخترم ... همیشه خوشبخت باشی ... همون چندروزم که کمک کردی و پول خودتم بهم قرض دادی کارم راه افتاد، اون طلب کاره اومد طلبشو گرفت ... نمی دونی چقدر دعات کردم . ... چند روز دیگه علی گچ پاشو باز می کنه و می تونه دوباره کار کنه ..
از اینکه گرهی از کار همسایه ی خوبم باز شده بود خوشحال شدم . پس از خداحافظی از او به خانه برگشتم . بر خلاف انتظارم نسرین خانوم بیدارشده بود و در آشپز خانه بود . با نگاهی مشکوک سر تا پایم را برانداز کرد و جواب سلامم را زیر لب داد .
مانتو ام را از تن در آوردم و به آشپز خانه رفتم : چای میل دارید ؟
ــ مثل اینکه یادت رفته عادت داشتم بعد از خواب واسم چایی بیاری ..
باز هم کنایه ... و من چه حس بدی و آزار دهنده ای را در قلبم نسبت به او احساس می کردم . .... لب به دندان گزیدم تا جوابش را ندهم ... جوابی که در خور شخص بی شخصیتش باشد ...
در ظاهر بی تفاوت گفتم : نه ... یادم نرفته... بفرمایید واسه تون بیارم ...
بی حرف رفت و من پس از دقایقی چای بردم .
سری به وفازدم . هنوز خواب بود . دوباره به هال برگشتم و کمی آن طرف تر از نسرین خانوم نشستم .
در حال نوشیدن چای بود .
ــ مادر وفا خیلی ناراحته ... خوراکش مدام اشک و آهِ ... چرا نگذاشتی به خونه ی خودش بره ؟
خدای من ... این زن از جان من چه می خواست ؟ چرا زبانش آنقدر گزنده بود ؟چه اتفاقی در درون انسان می افتد که گاهی می تواند او را چنین بی رحم کند بی آنکه دلش ذره ای برای هم نوعش بسوزد .. می تواند او را بسوزاند و خاکستر کند ... چرا دور شدن وفا از خانواده اش را از چشم من می دید ؟ حقش نبود اگر دلش را می سوزاندم ؟
ــ وفا از مادرش دلگیره ... خواسته ی من در درجه ی دوم اهمیت قرار داره ...
اخم کرد : یعنی مخالفی که به دیدن مادرش بره ؟
ــ مخالف که نه ... اما خوشمم نمیاد ... وقتی به اونجا میره با اعصابی داغون بر می گرده .
صورت سپیدش سرخ می شد اما همچنان می خواست بحث را ادامه دهد .
ــ تو جایی تو این زندگی نداری ... نباید اینقدر خودتو دست بالا بگیری ...
ــ من هم همین نظر رو داشتم اما وفا بهم ثابت کرد قصدش غیر از اون چیزییه که من و شما فکر می کنیم .. .
نفس تازه کردم و ادامه دادم : نسرین خانوم برام عجیبه که من که تا به حال اندازه ی سر سوزنی به شما بدی نکردم چرا به خونم تشنه اید ؟ واقعا چرا ؟ همه ش به خاطر میناست ؟ من نمی دونستم مینا تو زندگی وفاست اگرنه علیرغم علاقم به او هرگز باهاش ازدواج نمی کردم ...
ــ دلیلت برام مهم نیست ... مهم اینه که اگه تو نبودی وفا می تونست یه جوری با مینا کنار بیاد ... هرچه بود باهم زیر یک سقف بودند اما تو ...
ــ بهتره اشتباهات مینا رو پای من یا وفا ننویسید ... وفا اونو به خاطر رفتارش و کارایی که قبل از ازدواج کرده نمی خواد ... ربطی به بودن من نداره ...
ــ اگه بری و نباشی من می دونم چطور وفا رو راضی کن ...
قلبم فشرده شد ... این زن از سنگ بود .
ــ کاش من هم یکی رو داشتم اینجوری سنگمو به سینه بزنه ... خوش به حال مینا ... همه طرف اونو می گیرن ... به روی اشتباهات زشت و جبران ناپذیرش چشم می بندند اما منو به جرم گناه نکرده قصاص می کنند ... انصاف تو ذهن و عقیده ی شما جایی داره ؟
ــ این تویی که بی انصافی و زندگی نوه هامو از هم پاشیدی ... هرکه ندونه فکر می کنه چه دختر بی گناه و مظلومی هستی ...
فقط نگاهش کردم ... دیگر چه باید می گفتم ؟ مگر می شود کسی را که بی منطق و بی انصافست در باره ی موضوعی قانع کرد ؟
نمی دانستم چطور می توانم با وجود او در خانه تاب بیاورم ؟
***************
یک هفته از آمدن او به خانه مان گذشته بود و در آن چند روز آنقدر نیش و کنایه شنیده بودم که از زندگی بیزار شده بودم ... از همه ی کارهایم ایراد می گرفت ... از مینا تغریف می کرد ... به او زنگ می زد و درباره ی من بدگویی می کرد ... مسخره ام می کرد ... به من می خندید .. البته به دور از چشم وفا ... و بعد هم به او می گفت که نگران نباشد ...همه چیز رادرست خواهد کرد ...
و من چه می توانستم بکنم ؟ جز اینکه شب پس از به خواب رفتن وفا سجاده ام را باز کنم و عقده ی دلم را برای خدایم باز کنم ؟ او که همیشه حواسش به من بود ... او که می دانست چه دل شکسته ای در سینه دارم ...
آن شب تازه نمازم تمام شده بود که صدای ناله ای شنیدم ... به دقت که گوش دادم متوجه شدم صدای نسرین خانم است ... با عجله به سراغش رفتم ... او با من بد تا می کرد ... من که کاری به او نداشتم ....
خواب بود و ظاهرا خواب بد می دید ... کنارش نشستم و آرام تکانش دادم ... به سختی بیدار شد ... نفس نفس می زد ... و صورتش خیس از عرق بود ... لیوان آب را به دهانش نزدیک کردم ... کمی نوشید و سرش را عقب کشید ... نگاهش به من عجیب بود ... شاید توقع نداشت کمکش کنم .
ــ حالتون خوبه ؟
سر تکان داد که بله .
ــ حتما خواب بد دیدید ؟
دستی به صورتش کشید : آره ... خیلی بد بود ...
ــ تو خواب ناله می کردید .... نگران شدم ...
نگاهی به ساعت انداخت : تا الان بیداری ؟
ــ دیگه داشتم می خوابیدم ... چیزی لازم ندارید ؟
ــ نه ...
برخاستم : شب بخیر .
به سمت در رفتم که گفت : ممنون ...
لبخندی محو بر لبم نشست ... شاید اولین تشکری بود که از او میشنیدم .
ــ کاری نکردم ...

اتاق را ترک کردم . چهره اش در عین وحشت زدگی آرام بود و مهربان ... خنده دار بود اما به دلم نشسته بود .

 

صبح وقتی بیدار شدم او نبود ... حتما برای پیاده روی رفته بود ... در آن چند روز این کار را مانند گذشته انجام داده بود . به آشپز خانه رفتم و صبحانه ای مفصل آماده کردم ... بعد هم وفا را بیدار کردم ... خوش اخلاق بود و مهربان ... چشمهای زیبایش زیباترین هدیه ای بود که خدا به من داده بود ... هدیه ای که هرروز صبح بادیدنش قلبم مالامال از عشق می شد ... چشمانی که دیگر فقط برای من بود نه برای مینا یا مارال ... یا هر زنی دیگر .
منتظر ماندیم تا او برگردد ...
برگشت در حالی که نان تازه خریده بود ... نان ها را به دستم داد . تشکر کردم :چرا زحمت کشیدید ؟
ــ چه زحمتی ... نونوایی که سر همین کوچست ... چایی حاضره ؟ حسابی یخ کردم ...
خدای من باورم نمی شد او باشد که اینگونه بی نیش و کنایه با من حرف بزند .. هرچند نگاهش سرد و عاری از هر محبتی بود ...
ــ بله .. آمادست ...
با دیدن وفا لبهایش به خنده گشوده شد ... پاسخ سلامش راداد و حالش را پرسید ... مثل اینکه خدارا شکر از دنده ی راست برخاسته بود .
پس از صبحانه که نسرین خانم برای اولین بار نخواست که مرا اذیت کند برای آشپزی به آشپز خانه رفتم ...
صدای نسرین خانم را شنیدم .....
ــ داره نم نم بارون می زنه ...
وفا ــ آره دیدم چه ابر سنگینی گرفته ...
ــ قدیما مادرم همچین روزایی حتما آش می پخت ... یادش به خیر ...
ــ می خواین شهلا امروز آش بپزه ؟
ــ مگه بلده ؟
وفا خندید : اختیار دارین ... خانوم منو دست کم گرفتین ؟
صدایم کرد ...
حال که مرا نیارزده بود به رویش لبخند زدم : اگه دوست داشته باشید آش رشته بپزم ؟
بازهم در مقابل من نگاهش سرد شد : اگه بلدی بدم نمیاد ...
می دانستم حتما میل کرده اما به روی خودش نمی آورد ... به وفا نگاه کردم لبخند بر لب داشت ...
به آشپز خانه برگشتم و مشغول شدم ...
تا ساعتی بعد بوی خوشی فضای کوچک خانه را در بر گرفته بود ... وفا لب به تعریف گشود : چیکار کردی عزیزم ... چه بوی خوبی راه انداختی ....
نسرین خانوم گفت : واسه تعریف زوده ... باید طعمشم بچشی ...
وفا با خنده گفت : خب چشیدم که میگم نسرین جون ... قول می دم نتونی جلوی خودتو بگیری و از شهلا تعریف می کنی ... هرچند که ...
به التماس به وفا نگاه کردم ... نمی خواستم با گلایه حال خوش آن روزمان را خراب کند ... حال که او ساکت مانده وفا نباید او را به طعنه زدن وا می داشت ...
وفا ادامه ی حرفش را نگفت ...
نسرین خانوم هم که نگاهش به تلوزیون بود و ظاهرا متجه حرف وفا نشده بود یا نخواست جواب دهد گفت : هوس بافتنی کردم ... دلم می خواد واست شال و کلاه ببافم ...
ــ دست شما دردنکنه نسرین جون ... اگه حوصله کنی که ممنون می شم ...
نگاهی به ساعت انداخت : چطوره بر کاموا بگیرم بیام ...
ــ الان ؟ نه ... بذارید یه وقت دیگه ... .
ــ نه دیگه ... الان بیکارم .... می رم زود بر می گردم ... صبح یه مغازه دیدم ... خیلی دور نیست ...
من حرفی نزدم ... شاید خدا می خواست و سرگرم بافتن می شد و مرا فراموش می کرد و کمتر به این فکر می کرد که چطور دل مرا بسوزاند ...
************
برگشت ... چند بسته کاموای درشت به رنگ خاکستری و نوک مدادی خریده بود به همراه میل بافتنی ... رنگهایی که برای شال و کلاه مردانه خیلی زیبا بود .
وفا از رنگها خیلی خوشش آمد ... من هم به آن ها پیوستم : دستتون درد نکنه .... رنگهای قشنگیه ...
جوابم را نداد ... دیگر عادت کرده بودم ... و ظاهرا غیر ممکن بود که او با من از در صلح وارد شود .
تا وقتی بخواهم سفره را پهن کنم مشغول به بافتن بود و همانطور که حدس می زدم حسابی سرگرم شد و مرا فراموش کرد ... وفا هم مدام با تلفنش درگیر بود و راننده ای که به تازگی برایش کار می کرد....
وقتی اولین قاشق از آش خوشرنگ و بویم را بر دهان گذاشت نگاهم کرد ... وفا گفت : نظرتون چیه ؟ عالیه نه؟
لبخندی کمرنگ زد : بی انصافیه غیر از این بگم ... دستت درد نکنه ... خیلی خوشمزست ... و من به یاد اولین باری افتادم که از او در مورد دست پختم نظر خواسته بودم .... آهم را فرو خوردم و همانطور که به خودم قول داده بودم نظرش را نپرسیدم ... اما وقتی پاسخ وفا راداد لبخندی بر لبانم نشست : خواهش می کنم ... نوش جون ...
هنوز دست از غذا نکشیده بودیم که تلفنش زنگ خورد ... پاسخ نداد و وقتی غذایش تمام شد خودش برای حرف زدن به اتاق رفت ...
نگاهی به وفا انداختم . نگاهش به من بود : دست گل خانومم درد نکنه ...
ــ خواهش می کنم ...
ــ عالی بود عزیزم .
دستم را گرفت و بوسید ... همیشه از این محبتها نثارم می کرد.... به رویش خندیدم : وقتی خوب بشی و برگردی سر کارت از نبودنت دیوونه می شم .
نسرین خانوم بیرون آمد . نگاهش به وفا بود .
ــ خالت بود ... می خواد واسه پیمان زن بگیره ...
ــ اِ ؟... مبارکه ... غریب یا آشنا ؟
ـ دختر عمش .. دیدیش که ... ریحانه... یه دختر خونواده دار ... اصیل وثروتمند ...
وفا ــ خدا کنه خوشبخت بشن ... خوشبختی به پول و ثروت و این حرفا نیست که ...
ــ آره ... اما نه اینکه دیگه اصلا نباشه ... اما به خونواده که هست ... هرچه خونواده دار تر بهتر ....
وفا داشت عصبی می شد ... حالی مثل حال من : آره ... اما نجابت از همه چی مهم تره ... دختره نجیبه ؟ نکنه تا الان گندی زده باشه که نشه جمعش کنی ؟ خدا کنه شانسش به ما نرفته باشه که دختره با شکم پراومد تو خونمون ...
ــ حالا تو چرا جوش آوردی ؟
ــ چرا نیارم ؟ همه ی طعنه ی کلامت به این دختر بی نواست که تو این چند روز جز عزت و احترام چیزی براتون نذاشته ...
ــ خوبه حالاتوام ...من که با خانوم شما نبودم بهت بر می خوره... کلی گفتم ...
ــ آره ... نه شما منظوری داشتی، و نه من شما رو خوب میشناسم ....
با اینکه بغضی سنگین راه گلویم را گرفته بود گفتم : وفا آروم باش ... نسرین جون که منظوری نداشتن ..
نسرین با اخم به اتاق رفت . وفا با عصبانیت دستی به صورتش کشید . چشمهایش را لحظاتی بست ... کاری که هروقت عصبی بود انجام میداد....
دقایقی بعد نسرین خانوم آمد بیرون ... لباس بیرون به تن داشت . با ناراحتی به سویش رفتم : کجا ؟ یعنی شما از دست وفا ناراحت میشین ؟
خیلی عصبانی بود : تو دیگه حرف نزن ... همه ی آتیشا از گور تو بلند میشه ... تو همه چیزو خراب کردی ...
آرام کنار رفتم . بی فایده بود ...
وفا حرفی نزذ و او بی خداحافظی خانه مان راترک کرد . به وفا نگاه کردم ... ناراحت تر از آن بود که بخواهد حتی صدایش کند تا بازگردد ....

در را باز کردم و از دیدن وحید اخم هایم بی اراده در هم رفت . او نیز حس خوبی به من نداشت و آن را در نگاهش منعکس کرده بود ...

سلامش را آرام پاسخ دادم . و ادامه دادم : بفرمایید ؟

پوزخندی زد : می خوام داداشمو ببینم .. ممکنه ؟

خودم را کنار کشیدم : خواهش می کنم ... فقط ... لطف کنید و مثل بقیه عصبیش نکنین .

نگاهی به من انداخت و وارد شد ، جوابم رانداد .

وفا داشت تلوزیون تماشا می کرد ... وحید وارد شد ...

وفا در حالی که از حضورش تعجب کرده بود پاسخ سلامش راداد و تعارف کرد بنشیند .

من هم به آشپز خانه رفتم تا از به ظاهر مهمانم پذیرایی کنم .

پس از دقایقی که از آمدنش گذشته بود وفا حال مادرش را پرسید و در ادامه گفت : خوب ادعای دوست داشتنمم می کنه ...

وحید نگاهی به من انداخت و رو به وفا گفت : به خاطر کاری که کردی ازت ناراحته ... راستش هنوزم باورش نمیشه ...

وفا ناراحت شد : در مورد مینا چیزی بهش نگفتین ؟ نمی دونه بین تو و او یه رابطه ی کثیف بوده و هست ؟

ــ نیست ... بهت گفتم یه بار که ...

ــ بس کن ...

با نگاه به من اشاره کرد که تنهایشان بگذارم . می دانستم بمانم هم حرفهای خوبی نخواهم شنید . بلند شدم . فکر کردم بهتر است به منزل هما خانوم بروم .

علی در رابه رویم گشود . یکی دوروزی بود که گچ پایش را باز کرده بود .بادیدنم سر به زیر انداخت ... همیشه از حجب و حیایش خیلی خوشم می آمد . پسر آرام و سر به زیری بود .

مرا به درون دعوت کرد . هما خانوم به استقبالم آمد .

مثل همیشه مشغول به کار بود . گفتم خسته نباشی ... خیلی دلم می خواست بیام کمکتون ... اما خب ... می دونید که ... این روزا به خاطر وفا ...

ــ می دونم عزیز دلم .... توقع ندارم ... بهتره که به شوهرت برسی ...

علی خداحافظی کرد و رفت . و من به همراه هما خانوم به آشپز خانه رفتم ... بوی خوش قرمه سبزی در فضا پیچیده بود .

ــ سفارش دارید ؟

ــ آره ...یک ساعت دیگه واسه گرفتن میان ... خب چه خبر عزیزم ؟

ــ وحید اومده دیدن وفا ...

ــ پس واسه همین ناراحتی ؟

ــ چی بگم ... می ترسم ناراحتش کنه ... آخه این خونواده اصلا مراعات نمی کنن ... هرچی دلشون بخواد می گن ...

ــ نسرین خانوم چیکار می کنه ؟

قضیه ی رفتنش رابرای او تعریف کردم ... ناراحت شد از شنیدن توهین های او ... او هم دلش از جنس دل خودم بود ... همین بود که به محبتهایش دل بسته بودم .. او را چون مادر ندیده ام دوست داشتم ... از اینکه برایش درد دل می کردم سبک می شدم .

عالیه و هانیه هم به ما پیوستند ... اما من دیگر باید می رفتم ... دلم پیش وفا بود . از آن ها خداحافظی کردم و به خانه بازگشتم . وحید رفته بود و فا اخم هایش در هم بود ... بوی سیگار به مشامم رسید ... خیلی وقت بود به آن لب نزده بود ... خیلی ناراحت شدم . اما صلاح ندیدم حرفی بزنم .

نمی خواستم چیزی بپرسم ... دوست داشتم خودش برایم حرف بزند .

برایش چای بردم و در کنارش نشستم . از دیدن سیگار نیم سوخته کمی آرام شدم ... پس پشیمان شده بود ... سیگاررا تا آخرنکشیده بود .

چایش را نوشید ...

ــ مینا رفته در خواست طلاق بده ....

دلیل ناراحتی اش این نمی توانست باشد ... که اگر بود من دیوانه می شدم ... او برای جدا شدن از مینا ناراحت نبود ... نه ...

ــ می خواسته بی سر و صدا از من جدا بشه اما خونوادش مخالفت کردند ... می گن اگه اینطوره و وفا واقعا تو رو نمی خواد باید مهریه اتو بپردازه ...

نفس سنگینم سبک شد ... حالم خوب شد . پس غصه اش این بود ؟ اما ... غصه ی او غصه ی من هم بود ... مهریه ی مینا اگرچه خیلی زیاد نبود اما همان هم برای وفا سنگین بود ... یعنی یک درد سر دیگر ...

با ناراحتی به او نگاه کردم : حالا می خوای چیکار کنی ؟

ــ خودش می دونه اگه بخواد با من اینجوری تا کنه عاقبتش بی آبروئیه براش ... باید با من راه بیاد .... وگرنه دیگه بهش رحم نمی کنم ...

بعد هم گوشی اش را برداشت و شماره ای گرفت . و شروع به حرف زدن کرد : سلام ... خبرای جدید میشنوم ... چه خیالی داری ؟

ــــ .....

ــ خب ؟ می خوای چیکار کنی ؟

ــ...........

ــ ببین مینا من این حرفا حالیم نیست ... قول دادی باید پاش وایسی ...

ــ .........

ــ از اول اشتباه کردم نباید دلم به حال روباهی مثل تو می سوخت ...

من با نگرانی به چهره ی او چشم دوخته بودم .....

صورتش در هم بود و از خشم رگ های گردن و پیشانی اش برجسته شده بود ... چشمهایش سرخ شده بود .
بر سر مینا فریاد می کشید که چرا زیر قولش زده ... تب و تابش دلم را می ارزاند اما نمی دانم مینا چه گفت که او به ناگه آرام گرفت ...
ــ خیلی خب امید وارم راست بگی ... این دفعه معلوم نیست چیکار کنم ...
ــ ......
ــ باشه .. منتظرم ببینم چیکار می کنی
مکالمه شان که قطع شد نتوانستم بیشتر از این صبر کنم و پرسیدم : چی می گفت ؟ مهریه شو می خواست ؟
ــ خودش که می گه نه ... وقت خواست تا خونواده شو راضی کنه بدون مهریه از من جدا بشه ... خدا وکیلی ببین گیر کیا افتادم من ... مثه اینکه خاله داره اصرار می کنه برای گرفتن مهریه ... اما کورخونده ... یه تک تومنی بهش نمی دم ... برای چی بدم ؟ جا اینکه بیان ازم تشکر کنند که آبروی دخترشونو خریدم ببین چطور می خوان منو تحت فشار قرار بدن ...
نفسش رابیرون داد : سرم درد گرفت ، یه قرص به من بده .
وقتی قرص را دادم و خورد دراز کشید ... نگاهش به سقف دوخته شد و اخم های در همش نشان می داد ذهنش سخت درگیر ست ... همانجا ، کنارش در سکوت به تماشایش نشستم ... روز به روز حسم نسبت به او قوی تر میشد و نگرانی ام برای ازدست دادنش بیشتر . کاش کمکی از دستم بر می آمد ...
تازه به خواب رفته بود که صدای زنگ گوشی اش بلند شد چشم گشود و نگاهی به گوشی انداخت و پس از مکثی نه چندان کوتاه پاسخ داد
ــ سلام ... چه عجب یادت اومد پسری هم داری
ــ .....
پوزخندی زد : پس بگو ... الانم واسه مینا خانوم تماس گرفتی ...
ــ ..... ــ آره ... من گفتم ، من خواستم ...
ــ ........... ــ نمی خوام ... زور که نیست ...من خواهر زادتو نمی خوام چون اون قدیسه ای که فکر می کنید نیست ... نذار دهنمو بیشتر از این باز کنم ... بذار شرش کنده شه .
ــ ...... ــ من ؟ به فکر منی ؟بذار خیالتو راحت کنم ... من با این دختری که الان زنمه خیلی خوشبختم ... البته اگه شما ها بذارید ....
ــ ..... ــ دیگه چرا ناراحت میشی ؟ حرف حق تلخه ؟ غیر ازاینه ؟ کدومتون با شهلا موافقین ؟ کدومتون خواستین بدونین چی تو وجود این دختر هست که منو اینطوری زیر و رو کرده ؟ همه ی سعیتون اینه که منو از او جدا کنین ... اما باید بگم ... من از جونم می گذرم اما از شهلا نه ... این دختر نفسه منه ... محاله بتونین ازم جداش کنین ...نه مادر من به هیچ قیمتی ازش جدا نمیشم ... مینا زن دلخواه من نیست که بخوام نگهش دارم . بهتره کمکش کنین بی سر و صدا شرشو از زندگی من بکنه ...
ــ .............. ــ دیگه برام مهم نیست ... مهم نیست کهتماس بگیری یا نه ... تو این ده دوازده روز باید حالی از من می پرسیدی که نپرسیدی ...
ـــ .........
ــ معلومه که نمیام .... من اونجا جایی ندارم ... اون دختره که وسایلشو برد میام ...
و ناگه حالتی عصبی تر به چهره اش داد : چی ؟؟؟
قلبم تند می زد . نگران زندگی شیرینم بودم ... تاب نمی آوردم بدون این مردِ دوست داشتنی .
به همان حال متعجب ادامه داد : دیگه چی ؟ از کجا میارین می خورین ؟ می دونم نقشه ی شماست .... به جهنم ...ماشینم می فروشیم .... ببینیم کی ضرر می کنه .... میدونم کهاون شوهر بی فکرت یه شبه همه رو سر میز قمار می بازه ... من که دیگه کاری با شما ها ندارم ... خوب خودتونو نشون دادید .... ماشینم اولین فرصت می بریم نمایشگاه ...
بعد هم بی خداحافظی تماس را قطع کرد .
نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد : می بینی ؟ مثلا می خواد منو مجبور به موندن با مینا بکنه ... اما من زیر بار نمی رم ...
نمی دانستم چه بگویم که اعصاب ناراحتش را کمی آرام کند ....خیلی از مادرش دلگیر شده بود .
ــ منو باش فکر کردم زنگ زده حالمو بپرسه... نگو نگران زندگیم با مینا خانوم شده ...تماس گرفته واسه گله گذاری ... واقعا که ...
ــ چه میشه کرد ... به دل نگیر ...هرچی باشه مادرته ...
ــ به خیال خودش هالوتر از من گیرنمیاره مینا رو به ریشش ببنده ... فکر نکنی دلش به حال مینا سوخته ها ... نه .. به خاطر ثروتیه که باباش بهش می بخشه ... می دونه اگه مینا زن من باشه واسه اونام خوبه ... واسه وحید نمی گیرتش چون می دونه وحید مثل من احمق نیست که همه ی دار و ندارشو به اونا بده.... اون من بودم که به خاطر اونا قید درس و دانشگامو زدم .... وحید که دلش به حال اونا نسوخته ...
آره ... مادرم به فکر خودشونه اما می گه به فکر آینده ی منه ... من این آینده رو نمی خوام .. تو واسه من همه چیزی شهلا ... من فدای تو بشم عزیز دلم ...
به رویش لبخند زدم ... دلم برایش می سوخت ... با خودم فکر کردم که بهتر که من خانواده ای ندارم ... شاید ... شاید که نه ... پدرم باز هم از آنها بدتر کرد در حق من ... هنوز هم وجودم از جراحاتی که به تن و روحم زده بود می سوخت ... با این حال نمی خواستم به او و کاری که با من کرده بود فکر کنم ... زجرش را فقط من می کشیدم ... نه او که بی خبر از حال و روز من روزار می گذراند .

وفا گچ پایش را باز کرد ...

خدا رو شکر مشکلی نداشت. همان روز پس از باز شدن گچ پایش به دیدن خانواده اش رفت.بیش از دو هفته خود خوری کرده بود.هر چه با مینا تماس گرفته بود جوابش را نداده بود.و او از همین خیلی عصبانی بود ، و هر چه به وحید سفارش می داد که به مینا بگو تماس بگیر بی فایده بود.چند بار تصمیم گرفت که با آن وضعش به خانه ی مادرش یا دیدن مینا برود که به خواهش و اصرار او را از رفتن منصرف کردم.

********

وفا

اینکه مادرم گفت پدرت قصد فروش خانه را دارد خیلی برایم گران آمد.

هر بار سر هر بحثی که پیش می آمد همین آش بود و همین کاسه... فروش ماشین....

اینبار من هم بدم نمی آمد که از آنها جدا شوم.و واحد بالا را که به نام خودم بود بفروشم و یک خانه ی کوچکتر بخرم... و با پول ماشین هم می توانستم پیش قصد یک ماشین دیگه بدهم و ماشینی بردارم که بتوانم توی شهر باآن کار کنم....اینطور خیالم هم از بابت شهلا راحت تر بود...

از این گذشته نمی خواستم بیشتر روزهایم را جدا از او بگذرانم... مادرم و شوهرش خانه بودند.هر دو از دیدنم جا خوردند...سلام سردی گفتم و بی آنکه منتظر پاسخ باشم گفتم:ظاهرا ما با هم نسبتی نداریم جز یک شراکت ساده ،که اونم به امید خدا زودتر تموم می شه و هر کی می ره به راه و روز خودش...

مادر گفت:چیه ؟هنوز نرسیده توپت خیلی پره...حتما زنت پرت کرده...

ــ خواهشا با آوردن اسم زنم آتیشمو از اینی که هست تند تر نکن... اون زنی نیست که هر چی دلتون بخواد در موردش بگید.... اومدم واسه فروش ماشین تصمیم بگیریم....ماشین امشب می رسه...از فردا می ذاریم نمایشگاه... هر چه زودتر بهتر ...

نا پدریم گفت:راستش رو بخوای حالا که فکر می کنم می بینم...

نگاه تند و تیزی به او انداختم:پشیمون شدی؟ دیدی وفا خودش کار کنه و جون بکنه بیشتر تو جیب تو می ره آره؟نه...من دیگه نیستم...

مادرم که به نظرم از زمین تا آسمون عوض شده بود با لحن سردی گفت:چه منتی سرمون می ذاری؟مگه کم از طرف ما به طرف تو اومده؟

خنده ام گرفت:واقعا که ... باشه همین که شما می گین... تا اینجام ممنون ،از اول شما نصف سرمایه ی خرید ماشین رو گذاشتین... دستتون درد نکنه منم با جون و دل واستادم و کار کردم...از این به بعدش هر کی به راه خودش...

نا پدریم از نگاهش مشخص بود که دوست نداره این شراکت به هم بخوره. و این مادرم بود که آنگونه اصرار داشت.و من هم تا حدی نرمش نشان می دادم...همیشه خوب و خوش اخلاق نبودم....دیگر نمی گذاشتم با احساسم بازی کنند... هر چه کرده بودند کافی بود....حال همه ی دنیای من شهلایم بود،که به کسی اجازه نمی دادم نامش را بر زبان بیاورد....

پس از اینکه حرف آخرم را زدم وآن هم بردن ماشین به نمایشگاه بود،برخاستم:مینا کجاست؟

مادر نگران شد اما به روی خودش نیاورد:تو لیاقت اونو نداری همون بهتر که ازت جدا شه...بهتر از تو...

ــ شما راست می گی...الان کجاست؟

لحن تندم را که دید گفت:می خواستی کجا باشه ؟ خونه ی پدرشه...

نگاهی به هر دوی آنها انداختم:واسه اون همه دلبستگی که به این خونواده داشتم برا خودم متأسفم...از این به بعد هم نه اسم منو بیارید نه من اسمتونو میارم و یادتون باشه که خودتون خواستین....

و دیگر منتظر نماندم که مادر با نگاه تحقیرآمیزش براندازم کند...اشکی که پس از بیرون آمدن از خانه از چشمم جوشید را با سر انگشت پاک کردم.... او مادرم بود...عاشقش بودم اما اکنون...

به سراغ مینا رفتم،خاله در را برایم باز کرد...به درون رفتم تنها بود.پرسیدم:مینا خانوم تشریف ندارند؟

به پوزخندم اخم کرد:نه خیر... با داداشش رفته بیرون... کارت چیه؟

ــ اومدم ببینم تقاضای طلاق داد یا نه؟

روی کاناپه روبه رویم نشست:نه، فکر کردی با زرنگ بازی می تونی حق دختر منو بخوری؟

خشم در وجودم پیچید:کدوم حق؟خدایش خبر نداری دخترت چه گندی به زندگی من زده؟

ــ تو حق نداری در مورد او اینطوری حرف بزنی....من این حقو بهت نمی دم بهش تهمت بزنی...

ــ تهمت؟کدوم تهمت؟هنوزم نمی خوای زیر بار بری؟نکنه می خوای برم اون پسره که دختر نجیبتو بی حیثیت کرد بردارم بیارم تا باورت شه؟

ــ تو یه دروغگوی نامردی...می خوای با این تهمت ها از دادن مهریه شونه خالی کنی...

ـــ می دونم دردت مهریه نیست... اونقدر مال حروم جمع کردی که نیازی به اون مهریه ی کوفتی نداری...می خوای به این طریق بازم دخترتو به ریش من ببندی که شرمنده...سرم بره دیگه یه لحظه با اون هرزه زیر یه سقف نمی رم...بهش بگو بهتره هر چه زودتر قال قضیه کنده بشه...ظاهرا خودش موافقه و این شما هستین که زیر پانشینش می کنین که بگه مهریه می خوام و این غلطا...

ــ واقعا پرو شدی وفا... ازت انتظار نداشتم با من اینطوری حرف بزنی...

ــ چرا نداشتی؟اینکه می گم دخترت یه هرزست...

حرفم را قطع کرد:تو خودتم آنچنان آبِ پاکی نبودی... یادت رفته با کیا رفاقت داشتی؟چی شده که اون کثافت کاریاتو فراموش کردی؟

ــ فراموش کردم چون تازه فهمیدم که اون کارا عاقبتش چیه...از وقتی با شهلا آشنا شدم می فهمم که تو چه لجنی دست و پا می زدم و خجالت می کشم که بگم منم آدمم... اونقدر پاک و نجیبه که از همه ی زنها و دختر هایی که تو زندگیم بودن حالم به هم می خوره...

برچسب ها رمان همسفر من ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط امید در تاریخ 1392/12/13 و 11:57 دقیقه ارسال شده است

بازی کنید - دانلود کنید

www.SmallGames.ir


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 246
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,474
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,102
  • بازدید ماه : 13,912
  • بازدید سال : 13,912
  • بازدید کلی : 13,912