close
تبلیغات در اینترنت
رمان همسفر من قسمت دوم
loading...

رمان فا

.. ــ شهاب خوابت برده ؟ بیا آقاجهان ازدستت عصبانیه . با صدای امید به خودم آمدم .نفسم را بیرون دادم ... خیلی وقت بود اونجا ایستاده بودم و غرق در افکار در همم بودم . لنگ را در دستم فشردم و به درون رفتم . باید میز هایی که خالی شده بود را تمیز می کردم ... آن روز تا شب یکسره کار کردم و آنقدر خسته…

رمان همسفر من قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2167 سه شنبه 13 اسفند 1392 : 11:25 نظرات ()
.. ــ شهاب خوابت برده ؟ بیا آقاجهان ازدستت عصبانیه .
با صدای امید به خودم آمدم .نفسم را بیرون دادم ... خیلی وقت بود اونجا ایستاده بودم و غرق در افکار در همم بودم . لنگ را در دستم فشردم و به درون رفتم . باید میز هایی که خالی شده بود را تمیز می کردم ... آن روز تا شب یکسره کار کردم و آنقدر خسته بودم که دیگر نای ایستادن نداشتم .
آقا جهان به هرکدام از ما یک پرس غذا داد . بی حس و حال پشت میزی نشسته بودم ... نمی خواستم به خانه بروم و با پدرم رو به رو بشوم . کاش آقا جهان اجازه می داد شب رادر رستوران بمانم .اما می دانستم محال است این کار رابکند . همیشه به محض شنیدن این حرف اززبانم اخم می کرد و مخالفتش را اعلام می کرد ................................................................................
از آشپزخانه بیرون آمد و با نگاهی به من که هنوز همانجا نشسته بودم گفت : چته ؟ چرا بق کردی ؟
نگاهم هنوز به شیشه ی میزی بود که تازه تمیزش کرده بودم اما انگ کم رنگی از دستمال روی آن بر جای مانده بود .
گفتم : هیچی ... مثه همیشه .... آقام از اون کاخش انداختتم بیرون.


سری تکان داد و لا اله الا الهی گفت و ادامه داد : بی فکر تر از آقات تو این دنیا پیدا نمی شه...پاشو بریم خونتون .


نگاه مظلومانه ای به او انداختم : نمی شه بذاری اینجا بمونم ؟


بی حوصله و اخمو گفت : نه نمیشه .... پاشو بریم . تنها موندنت هزار تا خطر داره .


ــ همش چهار پنج ساعت تنهام .... زود بر می گردی دیگه !


بدعنق تر از پیش گفت : ای بابا می گم نمی شه ... به بی بی خانوم می سپارم آقات کاری بهت نداشته باشه .


با ناراحتی بلند شدم . ظرف غذا رابرداشتم و از رستوران خارج شدم و منتظر آقا جهان ماندم .


هوا به شدت سرد بود و سوز بدی داشت . کاپشن درب و داغانم را بیشتر به خودم پیچیدم ، کلاهم را پایینتر کشیدم و شال گردنم را تا زیر چشمهام بالا آوردم .


آقا جهان آمد و من پشت سرش به راه افتادم . از سرمای زیاد اشک از چشمهایم می آمد .


آقاجهان همیشه کم حرف بود . مرد خوبی بود ... دلش به حال من می سوخت ... می دانست وضعیت پدرم چه به حال و روزم آورده . از سر دلسوزی بود که به من کار داده بود وگرنه کی حاضر می شد واسه خودش دردسر درست کند .


همه ی خانه ها غرق در خاموشی بود با خودم فکر کردم این وقت شب همه راحت تو جای گرم و نرمشان خوابیدند....


مثل من نیستند که از کله ی سحر تا بوق شب سگ دو بزنند .

صدای پارس سگها و زوزه ی باد رعب و وحشت به دل سرازیر می کرد .
خودم را به آقا جهان رساندم و نزدیک تر به او به راهم ادامه دادم .چه خوب که او مثل پدرم نبود . غیرت داشت و همین اجازه نمی داد بگذارد دختری به سن من این وقت شب تنها بیرون از خانه باشد ... او همیشه هوای مرا داشت و این محبت باعث شده بود که جایگاهی خوب در دلم داشته باشد .

مقابل خانه ایستاد و نگاهی به من انداخت .

ــ کلید ندارم .

بی حرف کوبه ی در را گرفت و چند بار کوبید ... آخر آن عمارت بزرگ زنگ نداشت .


کمی طول کشید تا صدای دمپایی های بی بی که لخ لخ کنان نزدیک می شد به گوش رسید .

در که باز شد سرم را بالا گرفتم و به بی بی نگاه کردم . صورت گردش در آن روسری آبی چقدر دوست داشتنی بود .

آقا جهان سلام کرد و بی بی گرم جوابش را داد.

سلام مرا سرد و آرامتر پاسخ گفت . نرنجیدم ... حق داشت .

آقا جهان گفت : بی بی خانوم به آقا جلال بگو درست نیست با دختر جوونش اینطوری تا می کنه ... من نمی دونم بحث سر چی بوده اما اشتباه می کنه که از خونه بیرونش می کنه ... خدارو خوش نمیاد ، شما چرا چیزی بهش نمی گین ؟

بی بی نگاه پر حرف غمگینش را به دوخت : ای آقا جهان ... دست به دلم نذار که خونه ...شما چه می دونی که من از دست این پدر و دختر چی می کشم .... چقدر باید بگم و حرمت موی سفیدمو نگه ندارن ؟ بازم به غیرت شما ... زنده باشی پسرم ... خدا عوضشو بهت بده که هوای این دختر رو داری . خیر از بچه هات ببینی .

ــ وظیفست بی بی خانوم .

ــ از آقائیته پسرم ... بیاتو یه پیاله چایی ......

ــ نه دیگه بی بی .... دیروقته باید برم خونه.... منم اگه حرفی می زنم از سر دلسوزیه ... حلالم کن . باور کن مثه دختر خودم دوستش دارم و نمی خوام گیر یه آدم ناتو بیفته و بد بخت بشه .

پوزخندی به زندگی شاهانه ام زدم و در دل گفتم : ای بابا این آقا جهانم دلش خوشه ها ... مثلا الان خیلی خوشبختم دیگه نه ؟ !

نگاهی به من انداخت : برو تو.... صبم زودتر بیا .

ــ چشم ... خداحافظ .
از کنار او و بی بی گذشتم و به درون حیاط درندشت رفتم ... حیاط خاکی که وقتی باران می بارید راه رفتن در آن سخت و وحشتناک بود .

تناه چیزی که در آن خانه زیبا به نظر می رسید باغچه ای بود که در سمت راست حیاط وجود داشت و جان بی بی بسته به آن .

به ایوان رسیدم ، کتانی هایم را از پا کندم و به درون اتاق رفتم ،
اتاق تاریک اما گرم ِ گرم بود .بخاری نفتی وسط اتاق را بی بی روشن کرده بود ... لبخند محوی بر لبم نشست : پس منتظرم بوده .... البته باید هم منتظر بوده باشد ... مگه هر بار که از خانه بیرونم کرده بودند بر نگشته بودم ؟ آخر کجا را داشتم که بروم ؟ این خانه هرچقدر هم که در آن به من بی مهری می شد باز هم تنها سر پناهم بود ...

. چراغ را روشن کردم . ظرف غذا را لب طاقچه گذاشتم .

شال و کلاهو کاپشنم را از تن در آوردم و جوراب هایم را هم .

دستهای سرد و بی حسم را روی بخاری گرفتم تا خون یخ زده ام به جریان بیفتد ... صدای باز شدن در راکه شنیدم به پشت برگشتم و بی حرف زل زدم به صورت مهربانش .

ــ باز سر چی حرفتون شده بود ؟

ــ جز اون مواد کوفتی مگه درد دیگه ایم داره ؟ موادی که داده بود برای رفیقش ببرمو گم کردم ... حالا پولشو ازم می خواد .... بگو باید برم از کجا بیارم ؟

در به شدت باز شد و من نفس درسینه ام حبس شد ... با اینکه معتاد بود اما هنوز قد و قامتی درشت و با هیبت داشت... و من به شدت از او می ترسیدم ... دستش خیلی سنگین بود ... بارها از او کتک خورده بودم ... خیلی دردناک بود .

چون پلنگ زخمی به درن آمد ... کمربند در دست داشت چشمهای روشنش با نگاهی نفرت انگیز به من خیره شد : چیکار کردی ؟ پولو آوردی یا نه؟
دهانم خشک وتلخ شد ...

چون پلنگ زخمی به درن آمد ... کمربند در دست داشت چشمهای روشنش با نگاهی نفرت انگیز به من خیره شد : چیکار کردی ؟ پولو آوردی یا نه؟

دهانم خشک وتلخ شد ... نگاه بی تابم را به بی بی دوختم .... ای کاش از پس پسرش بر می آمد ... می دانستم نمی تواند ... هیچ وقت نمی توانست.

نگاه بی بی هم نگران بود با دلواپسی گفت : جلال کی می خواب به خودت بیای ؟ ببین ...این دخترته ... داری باهاش چیکار می کنی ؟ چطور دلت میاد ؟

پدر اما بی توجه به او به من نزدیک شد : بگو ببینم چقدر فروختیش ؟

تنم می لرزید : گفتم که ... گمش کردم ...

فریادش خاموشم کرد : تا سه میشمرم ، یا جنسا رو می ذاری کف دستم یا پولشو ...

دستش را به سمتم دراز و شروع به شمارش کرد

نگاه ترسانم در نگاه بی رحمش خشک شده بود... حال خیلی بدی بود حال آن لحظه ی من . به سه رسید .

اشکهایم برای چکیدن به التماس افتاده بودند اما آن ها را پس زدم و گفتم : آقا جون چرا باور نمی کنین ... ندونستم چی شد که گمشون ....

صدای سیلی که به گوشم زد در اتاق پیچید ...سرم به سمت راست چرخید و موهای و لختم تو صورتم ریخت .....جای دستش روی گونه ام آتش گرفته بود واشکهایم دیگر حرمت غرورم را هم نگه نداشتند ...بی مهابا فرو ریختند و به آنی صورتم را شستند ...

بی بی نالان شد : نزن ... نزن جلال ، چطور دلت میاد ....

پدر کمربندش را بالا برد و به شدت فرود آورد گردن و شانه ی چپم از درد بی حس شد .

بی بی به گریه افتاد : تو رو به خاک آذر نزن... کشتی بچمو ....

فریاد پدر وحشتناک بود : قسم نده مادر... منباید بدونم نیم وجب بچه چرا داره سرِ من کلاه می ذاره یا نه ؟

دوباره زد...

ناله ام به هوا بر خواست ، دردش عجیب بود ... بارها زده بود اما هیچ وقت عادت نکرده بودم ... چیزی نبود که بشود عادت کرد...

از درد به خودم می پیچیدم .

بی بی خودش را سپر من کرد ، التماس می کرد که مرا نزند اما پدر حال درستی نداشت ... با چشمهای از حدقه در آمده ، هرچه از دهانش در می آمد نثارم می کرد ... شرمم می آید از یاد آوری حرفهایش ...

مچ دستم را گرفت و کشان کشان به سمت در برد : از خونه ی من برو بیرون... نمی تونم از یه دزد توی خونه ام نگهداری کنم....برو بیرون بی سر و پا تا ناکارت نکردم...

من از بیرون و تاریکی اش ، از گرگ های آدم نمایش می ترسیدم ... من مجبور بودم در آن خانه بمانم اما ...

به التماس افتادم که بیرونم نکنداما دلی که در سینه اش می طپید دل ِ یک پدر نبود ؛ از سنگ بود ... اشکهایم را دید و انگار ندید ، التماس و زجه هایم را شنید و انگار نشنید ... کم آوردم ... راه به جایی نداشتم .

در میان گریه گفتم : باشه ... باشه ، می رم ...بذار لباسمو بردارم ... می رم .

نمی دانستم به کجا .. اما می خواستم بروم .. هر جا به غیر از اینجا ... هرجا که کتک نباشد هرجا که ناسزا و توهین نباشد ... هرجا که تهمت نباشد مواد لعنتی نباشد ... و ، هر جا که پدرم نباشد !!

سخت است که به پدرت حس خوبی نداشته باشی ... سخت است که بدانی او تو را نمی خواهد . حمایتت نمی کند .

من می توانستم دوستش داشته باشم اما نمی خواست ... نیازی به دوست داشتن ِ من نداشت .. مثل من احساس تنهایی نمی کرد ...

به سرعت شال و کلاه و کاپشنم را برداشتم و از در خارج شدم . صدای التماس های بی بی را می شنیدم . تمنا می کرد نگذارد من بروم .... خواهش می کرد مرا برگرداند ... حتی شنیدم که تهدید کرد که اگر من بروم او هم خواهد رفت .... اما پدر من ، پسر او حرمت هیچ کس را نگه نمی داشت ... دیو خشم و نفرت ، کر و کورش کرده بود ... نه می دید و نه می شنید . از در خانه هم خارج شدم .

هنوز صدای فریاد پدر را می شنیدم ... صدای گریه ی بی بی را ... و همه ی اهل محل را خواب فرا گرفته بود که کسی برای پا در میانی و واسطه گری نیامده بود .

شال و کلاه و کاپشنم راپوشیدم ، خیلی سرد بود و من بی حد سرمایی .

نگاهی به آسمان بالای سرم آنداختم : شاهد بودی دیگه ؟! حالا کجا برم ؟ اصلا جایی رو دارم برم ؟ کی منو می خواد ؟ کی این وقت شب منو تو خونش راه می ده ؟

آهی کشیدم و همانجا پشت در نشستم . من کبوتر جلد این خانه بودم... به بی بی خوبم عادت داشتم ... به مهربانی هایش ... همه ی بی مهری های پدر رابرایم کمرنگ و قابل تحمل تر می کرد . نه ... نمی شود بروم . تکیه ام را به دیوار کاهگلی دادم . چقدر دلم از دنیا گرفته بود ... دنیا که نه ، از پدرم ، او می توانست از بین همه ی آدم های دنیا همه ی دنیایم باشد ... اما ...

تا صبح از ترس و سرما هزار بار مردم و زنده شدم .

تا صبح از ترس و سرما هزار بار مردم و زنده شدم . شب سخت و وحشتناکی بود .... تمام شب را بی آنکه به فکر باز شدن در باشم همانجا ماندم ، گرچه همان زمان که از خانه بیرون آمدم صدای قفل شدن در را شنیدم و دانستم پدر به هیچ عنوان قصد کوتاه آمدن ندارد و به بی بی هم اجازه ی بیرون آمدن نمی دهد ،اما باز هم در آنجا احساس امنیت بیشتری داشتم .
تمام شب را به این فکر می کردم که حال که پدر تا این حد از من بیزار است بگذار بروم .... بروم تا هم او با دیدن من داغ از دست دادن مادرم در دلش تازه نشود هم خودم درد بودن و بی مهری دیدن را نکشم ... حال که مرانمی خواست بهتر بود بروم ... مهم نیست کجا ... هر نا کجا آبادی برای من ِ اضافی بهتر از اینجا بود ... از اولین جرقه ی این افکار در ذهنم دچارِ ترس و واهمه شدم ... من از لحظه ای که پایم را بیرون گذاشتم به نیت بازگشت رفتم ... اما هرچه بیشتر می گذشت ... هرچه بیشتر از سرما می لرزیدم ... هرچه بیشتر از تاریکی می ترسیدم ... به این واقعیت تلخ که نبودنم بهتر از بودنم ست می رسیدم و این برای من که به خانواده ی کوچک ِاز هم پاشیده ام وابستگی داشتم سخت بود ... من دور شدن از بی بی را دوست نداشتم اما ... کم کم قانع شدم که ....
به محض روشن شدن هوا برخاستم ، زانوانم از یکجا نشستن و سرما و مچاله شدنم در خود درد گرفته بود ... نگاهی به خانه انداختم و بی آنکه از ته دل رفتنم را دوست داشته باشم به راه افتادم .
به رستوران آقا جهان رسیدم . محوطه ی جلوی ساختمان تقریبا خالی بود .و فقط دو سواری در آنجا پارک شده بود .
نگاهی به آسمان انداختم ، مثل حال و هوای من گرفته بود ...
خوش به حال پرنده ها فارغ از غم در آسمان پرواز می کردند ... کاش جای یکی از همین پرنده های کوچک بودم ...
نگاهم را پایین آوردم و از درِ شیشه ای به درون سالن نگاه کردم .
فقط دوتا از میز ها پر بود . به درون رفتم .
نگاه پنج ، شش نفری که نشسته بودند متوجه ام شد.من اما نگاهشان نکردم ، غرق ِ حال و هوای خودم بودم .
به سوی آقا جهان رفتم . پشت میزش نشسته بود .
ــ سلام آقا جهان .
نگاهش را بالا آوردو با دیدنم نگاهش خیره شد : سلام .
نگاه خیره اش مرا متعجب کرد . کم پیش می آمد به صورت کسی نگاه کند ...
ــ چیزی شده آقا جهان ؟
به خودش آمد . اخم کرد : برو تو آشپز خونه ...
آرامتر از پیش گفتم : از من ناراحتین ؟
دیگر نگاهم نمی کرد : نه ... گفتم برو به کارت برس .
دیگر جای سوالی نمانده بود . به سمت آشپز خانه رفتم . صدای صحبت ِ امید و رضا را می شنیدم .
هردو پشت به من داشتند با صدای سلام کردنم به طرفم برگشتند ......
اخم کردم : چیه بابا .. چرا همه تون اینجوری نگام می کنیم ؟ شاخ در آوردم ؟

اخم کردم : چیه بابا .. چرا همه تون اینجوری نگام می کنیم ؟ شاخ در آوردم ؟

آن دو نگاهی به هم انداختند . رضا که همیشه محجوب تر بود سرش را پایین انداخت : ببخش .... نمی خواستیم ناراحتت کنیم ... اما این کبودی ِ صورتت ...

بی اراده به سمت آینه ی تهِ آشپز خانه به راه افتادم . از دیدن صورتم در آینه ، قلبم به درد آمد ... جای نوازش های دیشب ِ پدر بود ... جای ضربه ای که با کمر بند زده بود ... کنار لبم زخمی بود و شیار باریکی از خون بر آن خشک شده بود . چرا یادم رفته بود شب گذشته چه به روزِ صورتم آمده بود ؟ چشمان پر از اشکم را بستم تا نبارد . نیاز به باریدن نبود ... دردی از من دوا نمی کرد .

ــ با آقات حرفت شده ؟

چشمم که اینک آرام گرفته بود را گشودم و به امید که پرسیده بود نگاه کردم و سر تکان دادم . رضا را آقا جهان صدا کرد و او رفت . امید به من نزدیک شد و با دقت بیشتری نگاهم کرد : بی معرفت چیکار کرده باهات ... نگاهش اخم آلود بود و دلسوزی در پس آن موج می زد . سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم . حرفی نبود ، حرفی نداشتم که بگویم .

دقایقی بعد رفتم پیش آقا جهان . نگاه کوتاهی به من انداخت : چیزی می خوای ؟

باید آخرین تلاشم را می کردم ، هرچند که بهتر بود رفتنم . هرچند که مصمم بودم برای نماندن....

ــ آقام سه میلیون تومن پول از من می خواد ... شما می تونی کمکم کنین ؟

نگاه متعجبش را به من دوخت : واسه چی می خواد ؟

ــ ظاهرا بهش بده کارم . شما داری بهم قرض بدی ؟

با لحن ناراضی گفت : امان از این بی فکری آقات ... دیشب کتکت زد؟

خنده ی تلخی بر لبم نشست : خیلی معلومه ؟ نه ... نزد ه ... شما وساطت کردی ، منو بردی آشتی کنون ، دیگه چرا بزنه ؟ !

سری از روی تاسف تکان داد و نفسش را بیرون فرستاد : حلالم کن ...فکر نمی کردم اینقدر بی رحم باشه .

تلخ شده بودم ، دست خودم نبود خاطره ی دیشب تلخم کرده بود : منم فکر نمی کردم .... مطمئن بودم بی رحمه ... نگفتی ... می شه بهم قرض بدی ؟

ــ خداشاهده اگه داشتم چشم نمی بستم ... تازه شهریه ی دانشگاه ، فرهان رو دادم .. مادرمم که چشمشو تازه عمل کرده ، جز من کسی رو نداره ... بذار آخر ِ ماه ِ دیگه بهت می دم .

آخر ماه ِ دیگه به کار من نمی آمد.... این سی و هفت هشت روز را باید کجا سر می کردم ؟

نا امید گفتم : می شه حقوقمو یه چند روز زودتر بدی ؟

بی حرف کشوی میزش را کشید . دویست و پنجاه هزار تومان را شمرد و به طرفم گرفت . پول را گرفتم و در جیب درونی کاپشنم گذاشتم .

ــ دستت درد نکنه .

از رستوران بیرون رفتم . باید بیشتر فکر می کردم . با اینکه مطمئن بودم ...

لب یکی از تختهای چوبی که بیرون بود نشستم... باز هم چشم به آسمان دوختم . می خواستم کمی آرامتر شوم .

صدای چرخیدن لاستیک های بزرگ ِ کامیونی که به درون محوطه پیچید نگاهم رااز آسمان جدا کرد . به اسکانیای سرمه ای رنگ که مقابلم توقف کرد نگریستم . مرد جوانی از آن پیاده شد و آنقدر عجله داشت که درِ کامیون را قفل نکرد ....

فکر کردم شاید شاگردش یا کمکی اش توی کابین باشد . نگاهم به کانتین ِ سفید رنگش افتاد که به لاتین نوشته شده بود مایان گوگل ....

نگاهم به نوشته ی روی کانتین بود که فکری به سرم زد ... اگر می شد ....

بلند شدم و نگاهی به درون رستوران انداختم . راننده نزدیک میز آقا جهان ایستاده بود ... گوشی رابرداشت و شماره گرفت ...

با وسوسه ای غیر قابل تحمل به سوی کامیون رفتم . نگاهم به درون رستوران بود و او که هنوز داشت با تلفن صحبت می کرد .

دست ِ سرد و لرزانم را دراز کردم و در ِ سمت راننده را باز کردم ... حالِ بدی بود اگر می آمد و می دید ..... نه ، باید از این شهر و پدرم فرار می کردم ... مهم نبود کجا ... تا هر جا که راننده نمی فهمید می رفتم ...

پا بر روی تردید و دو دلی ام گذاشتم و دستگیره ی در را گرفتم و پا در رکاب گذاشتم و خودم را بالا کشیدم ... هیچ کس نبود ... پتویی که تا نشده بود و نا مرتب توی کابین افتاده بود نگاهم را به خود جلب کرد با حرکت ِسریعی خودم را درون کابین پرت کردم و پشت صندلی راننده نشستم و تا آنجا که می شد خودم را جمع کردم و پتو را روی خودم کشیدم...

نفسم به شماره افنتاده بود ... اگربه درد سر می فتادم ... یک آن پشیمان شدم ، با خودم گفتم پیاده می شوم ... پتو را کنارزدم اما با دیدن ِ او که از رستوران خارج شد نا امیدانه پتو را روی سرم کشیدم و بی حرکت و بی صدا بر جای ماندم .

از تکانهایی که کامیون خورد فهمیدم که سوار شد . قلبم به شدت برای بیرون آمدنم از قفسه ی سینه ام تلاش می کرد... در یک کلام در حد مرگ می ترسیدم ... از آن غریبه.. از کاری که کرده بودم ....

خدای من کامیون را روشن کردو پس از دقایقی به راه افتاد . دست و پایم سردتر و بی حس تر شده بود ...اما کم کم آرامتر می شدم ... چرا خودم را زجر کش می کردم ؟ هنوز که چیزی معلوم نیست ... شاید نفهمید و من توانستم در جای مناسبی پیاده شوم .

نزدیک به یک ساعت شاید هم بیشتر گذشته بود . داشتم خفه می شدم ... در بدنم از سرمایی که دیشب کشیده بودم احساس کوفتگی می کردم و در آن مدت بد ترشده بودم .

احساس ِ سرما خوردگی ام کم کم بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه ....

از شانس ِ بدم عطسه ام گرفت ... یکی دو بار توانستم جلوب آن را بگیرم اما ...

صدای عطسه ی نصفه نیمه ام آنقدر بود که راننده بشنود و کم کم از سرعت کامیون کم کند تا ببیند اوضاع از چه قرار است .... با توقف کامل ِ کامیون ، من در حال جان دادن بود م ...اگه می فهمید دخترم ...
برچسب ها رمان همسفر من ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 23
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1163
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,649
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1045
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,558
  • بازدید ماه : 140,880
  • بازدید سال : 583,345
  • بازدید کلی : 12,448,434