close
تبلیغات در اینترنت
رمان همسفر من قسمت اول
loading...

رمان فا

خلاصه ی داستان رو با اجازه تون نمی گم و فقط یه بخش خیلی کوچک رو براتون می ذارم : با وحشت به او که پتو را از روی من کنار زد نگاه کردم.... چشمانم از بهت و تعجب باز مانده بود ... بدنم به شدت می لرزید و نمی دانستم باید چه پاسخی به آن نگاه سیاه جدی که برق خشم و حیرت سنگینش کرده بود و نفس کشیدن…

رمان همسفر من قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3469 سه شنبه 13 اسفند 1392 : 11:21 نظرات ()

خلاصه ی داستان رو با اجازه تون نمی گم و فقط یه بخش خیلی کوچک رو براتون می ذارم :

با وحشت به او که پتو را از روی من کنار زد نگاه کردم.... چشمانم از بهت و تعجب باز مانده بود ... بدنم به شدت می لرزید و نمی دانستم باید چه پاسخی به آن نگاه سیاه جدی که برق خشم و حیرت سنگینش کرده بود و نفس کشیدن را در مقابلش برای من سخت کرده بود بدهم... به خودم لعنت فرستادم ... فکر نمی کردم اینقدر زود متوجه حضورم در کابین کامیونش بشود

ژانر داستان : اجتماعی ــ عاشقانه .....

زبان داستان: اول شخص 

...............................................................................................

چه رسم عجیبیست !

محبتت را می گذارند پای احتیاجت ،

صداقتت را می گذارند پای سادگی ات ،

سکوتت را می گذارند پای نفهمیت ،

نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت ،

و وفاداریت را می گذارند پای بی کسی ات ،

و آنقدر تکرار می کنند که .....

باورت می شود که ، تنهایی وبی کسی و محتاج !!

*** شهلا ***

با صدای کوبیده شدن در زنگ زده ی خانه ی کلنگیمان به خودم آمدم ، پدر به درون رفته بود و من وسط کوچه ایستاده بودم و به چند لحظه پیش فکر می کردم که چطور پدرم با بی رحمی از خانه پرتم کرد بیرون !!

با اینکه بار ها این کار را با من کرده بود هنوز هم باورش برایم سخت بود ... او چه توقعی از من داشت ؟ از یک دختر هجده ساله که خودش نیاز به حمایت شدن دارد ؟ آخر من آن همه پول را باید از کجا می آوردم ؟ از عمد که آن همه مواد را گم نکرده بودم ......
آهی کشیدم و خم شدم کلاه سیاهم را از زمین برداشتم و خاک هایش را تکاندم و دستی به موهای کوتاهم کشیدم و کلاه را بر سر گذاشتم .جای ضربه ای که به قفسه ی سینه ام زده بود خیلی درد می کرد ... نگاه غمگینم را بار دیگر به دیوار های کاه گلی خانه دوختم که بدجور توی ذوق می زد . اشکی که تا لب پلک هایم آمده بود را پس زدم و با گامهایی سست و کم جان به سمت انتهای کوچه به راه افتادم که در پیچ کوچه با بهروز بر خورد کردم .
از دیدنش جاخوردم و خودم را جمع و جور کردم . نگاه خیره اش همیشه عصبی ام می کرد : کجا به سلامتی ؟ به دروغ گفتم : می رم ماست بخرم . پوزخندی زد : واسه آقاتم که خوبه .... الان خونست ؟
پوزخندی زدم : البته که شما بهتر می دونی که واسه شما و آقام خوبه یا نه !... آره الان خونست .
ــ بی بی چی ؟
چرا اینها را از من می پرسید ؟ خودش خوب می دانست که این موقع بی بی به جلسه ی دعا رفته و آقامم خونست .
با این حال گفتم : نه خونه نیست ...شما می تونی راحت باشی و باآقام حسابی صفا کنی .
لبخند گستاخی زد : اونجا رو وجود توئه که مصفا میکنه ... زود برگرد ... کارت دارم .
باشه ی زیر لبی گفتم و دیگر نایستادم . از سر به سر گذاشتن با او بیزار بودم . هنوز هم سنگینی نگاهش را احساس می کردم . پسر عمویم بود . با اینکه دستش به دهانش می رسید آنقدر خسیس بود که نتواند یک هزار تومانی به پدرم کمکم کند و فقط وقتهایی که شیره و تریاک ِخونش پایین می آمد یادش می افتاد که یک عموی بیچاره و یک دختر عموی بیچاره تر هم دارد . با اینکه پانزده سال از من بزرگتر بود و سه سال پیش با دختری ازدواج کرده بود همیشه چشمان هیز و نگاه هرزه اش به دنبال من بود و به قول خودش علاقه ای به همسرش نداشت و من نمی دانم این قبیل افراد چرا از اول درست انتخاب نمی کنند و همان اول به این فکر نمی کنند که اگر به دختر بی چاره علاقه مند نشدند تکلیف آن دختر چه خواهد شد ... که البته این توقع خیلی زیادی بود برای امثال بهروز که تنوع طلب و بی احساس بودند و البته معتاد.

 

هنوز غرق در افکارم بودم که به جاده رسیدم ... جاده ی کمر بندی که بیشتر محل رفت و آمد کامیونها بود و شبها صدای سایش لاستیک و گاهی هم بوق های پر سر و صدایشان به گوش می رسید و اهل محل هم به این سر و صدا ها عادت کرده بودند و شده بود جزئی از زندگی شان .

ومن چقدر دوست داشتم مردی بودم و صاحب ، یا حداقل راننده ی یکی از همین کامیونها .... سفر از این شهر به آن شهر و ...

با صدای وحشتناک بوق یکی از همین کامیونها که نزدیک بود زیرم بگیرد به خودم آمدم و پس کشیدم ... این عملم نا خود آگاه بود نه از ترس از دست دادن جانم ، مگراز آن زندگی نکبتی چه خیری دیده بودم که بخواهم برای از دست دادنش نگرانی به دل راه دهم .از آن زندگی سراسر فقر و نداری ، از آن پدر معتاد مفنگی که شب و روز هشتش گروِ نهش بود ، از آن خانه ی کلنگی ...از همه چیز بیزاربودم .

تنها چیزی که داشتم و دوستش داشتم اما میانه ام با او هم خوب نبود مادر بزرگ پدری ام بود که بی بی صدایش می کردم ... که او هم بی نوا از من و کار های من و به قول خودش خیره سری هایم به ستوه آمده بود ... از دست من و پدرم و روزگار شاکی بود اما نا شکر نبود ... از آن پیرزن های تر و تمیز بود که جانش بسته بود به سجاده و کتاب مقدس قرآنش ....

همسایه ها با اینکه دل خوشی از منو پدرم نداشتند اما بی بی را دوست داشتند و اکثر اوقاتی که من و پدر در خانه نبودیم به او سر می زدند .

مادرم سرِ به دنیا آمدن من از دنیا رفته بود و پدرم که عاشقش بوده نبودنش را نتوانسته تاب بیاورد و رو آورده بود به مواد مخدر که شاید دردش را دوا کند غافل از اینکه دردی بدتر و بی درمان به جان خودش می اندازد ... گاهی اظهار پشیمانی می کرد اما برای پشیمانی خیلی دیر بود خصوصا که او آدم بی اراده ای بود و به نظر من همین بی اراده بودنش به خاک سیاه نشانده بودش نه غم و غصه ی رفتن مادرم ... که اگه اینطور بود و مادرم را آنقدر دوست داشت می توانست بعد از او عشقش را به پای من و یادگار همسرش بریزد نه اینکه از من متنفر شود و مرا شوم و بدقدم بخواند و به بهانه ی دیگری که چرا پسر نیستم مرابه حال خود رها کند ... والبته همه ی معتاد ها یک دلیل احمقانه مثل پدرم خواهند داشت تا بتوانند خودشان را تبرئه کنند ...

پدر از خرید و فروش مواد مخدر پول در می آورد و همه را یکجا دود می کرد وبه هوا می فرستاد ... بی بی از پس اندازی که از سالها پیش در بانک برای خودش دست و پا کرده بود امورات می گذراند و من هم با وجود دختر بودنم شاگرد یک رستوران بین راهی بودم ... رستوران آقا جهان.

در آنجا حقوق بخور و نمیری می گرفتم که به زحمت می توانستم هر از مدتی طولانی یک دست لباس برای خودم بخرم ... البته لباس هایی پسرانه ... با آن حال و روزی که من داشتم به نفعم بود برای در امان ماندن پسر باشم ... می توانستم راحت رفت و آمد کنم و کسی کاری به کارم نداشته باشد ... البته هم محله ای ها که این موضوع را میدانستند با اینکه با نگاه های پر حرفشان دلم را می سوزاندند اما پذیرفته بودند که از من توقع دختر بودن را نداشته باشند ...

به جای نام واقعی و دخترانه ام شهاب صدایم می کردند ... شهاب را پدرم برایم انتخاب کرده بود که نه از روی علاقه بلکه به خاطر اینکه در نظرش من آن شهابی بودم که با آمدنم مادرم جان خود را از دست داد ... و من همیشه این قصه را شنیده بودم که هر وقت شهابی در دل شب دیده شود معنایش این ست که کسی در یک گوشه ی دنیا چشمانش را بر روی زندگی می بندد .... پدرم می گفت همان شبی که به دنیا آمدم خودش شهابی در دل آسمان دیده اما هرگز فکر نمی کرده که آن شهاب من باشم و غروب عشقش را برایش به ارمغان بیاورم ....

تنها کسانی که مرا شهلا ، به نام واقعی ام صدا می کردند بی بی و بهروز بودند... بی بی از روی عقل و منطق و بهروز برای هرزگی و این که فرا موش نکند من دختر هستم و شاید بتوانداز وجودم سوء استفاده بکند .

شهلا را بی بی بر رویم نهاده بود ، همیشه می گفت وقتی به دنیا آمدی چشمهای درشت و سیاهت نظر هر کسی رو به خودش جلب می کرد .همیشه هم قربان صدقه ی چشمانم می رفت و می گفت چشمهای شهلاتو که دیدم حس کردم هیچ اسمی به جز شهلا مناسبت نیست ....
البته این حرفهای قشنگ مال چند سال پیش بود ... وقتی که بی بی هنوز با من مهربان بود ...البته هنوز هم مهربان بود اما نه آنقدر که هر کسی متوجه اش شود .... مهربانی هایش نا محسوس شده بود و فقط خودم آن را حس می کردم .

جدا از این ها خودم هم باورکرده بودم پسرم ، ظاهر پسرانه ای برای خودم ساخته بودم ، موهای لخت مشکی ام را در سلمانی آقا فاضل کوتاه می کردم البته گاهی سرو صدا می کرد که چرا به سلمانی زنانه نمی روم و من هم با خنده می گفتم که مرا آنجا راه نمی دهند .آقا فاضل همسایه مان بود ... او و همسرش بیست سال پیش با هم ازدواج کرده بودند اما بچه دار نشده بودندو علاقه ی زیادی به من داشتند و همیشه نصیحتم می کردند که این مدل تیپ و قیافه برای دختری به سن و سال من درست نیست ...
اما آن ها که همه ی درد های مرا نمی دانستند .... نمی دانستند از دختر بودنم به چند دلیل فراری هستم و مهمترینشان اعتیاد پدرم بود ... که می دانستم اگر به عنوان یک دختر بخواهم ازدواج کنم یکی از هم نشین های بدتراز خودش رابرایم در نظر می گیرد ...او حتی راضی بود مرا به منصور بدهد و من بودم که زیر بار نمی رفتم .

به رستوران رسیدم ، محوطه ی باز جلو رستوران پر بود از کامیون های بزرگ و کوچک ، چیزی که من عاشقش بودم .
نگاهم بی اراده خیره شد روی آنها و مثل همیشه اسکانیا ی سفید رنگ که کانتین آبی رنگ مایان گوگل داشت در نظرم بیشتر جلوه کرد .... از کامیونهای اسکانیا بیشتر از کامیونهای دیگر خوشم می آمد ...

وارد رستوران شدم ... هوای گرم و بوی دود سیگار و قلیون یکباره به سمتم هجوم آورد و به سرفه افتادم ... نگاه چند نفری که نزدیکتر بودند به طرفم چرخید ، اما یک پسر هجده نوزده ساله که قد و قامت آنچنانی هم برای پسر بودنش ندارد چه جذابیتی می توانست برای آنها داشته باشد پس به ادامه ی کارشان که غذا خوردن یا قلیون دود کردن بود ادامه دادند .

به سمت آقا جهان که پشت میز نشسته بود نزدیک شدم ....
ابروهای پهنش بدجور به هم گره خورده بود . زیر لب سلام گفتم . نگاه سنگینی بهم انداخت و صدای بمش را شنیدم که گفت : علیک سلام ... الانم نمی اومدی ....

سرم را پایین انداختم : ببخشید آقا جهان ... بی بی پی فرمون فرستادم . قیافه اش اخمو بود ولی دل مهربانی داشت : خیلی خب ... برو سفارش اون دوتا میز آخری رو بگیر بیار دست به کار شو .

نگاهی به میز هایی که گفته بود انداختم و طرفشان رفتم . پشت یکی از میز ها یک راننده ی جوان نشسته بود پشت دیگری یک مرد میان سال که ظاهرا او هم راننده بود و یک زن جوان ِ با کلاس ِ مانتویی !!

از ظاهری که زن برای خودش ساخته بود می شد حدس زد چکارست ... نه سنش به مرد می خورد نه کلاسش !! آنقدر آرایش داشت که نشود تشخیص داد واقعا زشت ست یا زیبا . موهای روشنش را بی قید و بند از زیر روسری کوتاهی که به سر داشت به نمایش گذاشته بود .... همیشه از این تیپ و قیافه ها بیزار بودم ...

نگاهم به او بود و به این فکر می کردم که یک زن به سن و سال او چطور می تواند خودش را مثل عروسک مسخره و مضحک درست کند و نگاه های هرزه رار به خودش جلب کند ....

مرد همراهش که نگاه مرا به زن خیره دید اخم آلود گفت : منتظر چی هستی پسر ؟ ما عجله داریم .

به خودم آمدم و بی تفاوت نگاهم را برداشتم و برای آوردن سفارششان به آشپز خانه رفتم .... امید و رضا آنجا بودند سلامم را پاسخ دادند .... سفارش را گرفتند و به سرعت آماده کردند ....

غذاهایی را که خواسته بودندروی میز می گذاشتم که مرد گفت : می تونی یه دستی به جام ماشین ما بکشی ؟

منظورش به شیشه ی ماشینش بود . نگاهی به بیرون انداختم و نگاهی به مرد : کدوم یکیه ؟

در حالی که لقمه ی بزرگی درست می کرد گفت : اون هاووء سرمه ایه ... سری تکان دادم : یه چن دقه ی دیگه می رم . به سراغ میز بعدی رفتم .

آفتابه را پر آب کردم و لنگ را خیس کردم .... آب آنقدر سرد بود که دستهایم بی حس شد ... به سمت کامیون رفتم شبکه ی جلو رو برای ایستادن روی آن باز کردم و رفتم بالا زیر آبروی سایه گیر که جای دست داشت دستم را محکم گرفتم و و با دست راست با آفتابه آب روی جام پاشیدم .... حسابی کثیف بود . بالنگ شروع کردم تمیز کردن ... پر بود از دوده ی گازوئیل و گرد و خاک و پشه های له شده .... اوایل که این کار را می کرم حالم خیلی بهم می خورد ....اما کم کم عادت کردم ، یعنی مجبور شدم عادت کنم.

تازه کارم تمام شده بود و داشتم لنگ را زیر شیر آب می شستم که زن و مرد از رستوران خارج شدند .

مرد نگاهی به کامیونش انداخت و نگاهی به من و هم زمان دستش را در جیبش فرو برد : دستت درست پسر .... عجب برقی انداختی .

این تعریف ها را زیاد شنیده بودم . خیلی وقت بود که این کار را به خوبی انجام می دادم . یه اسکناس درشت گرفت طرفم. بی حرف گرفتم و او هم دست دور شانه ی زن انداخت و با هم به طرف کامیون رفتند...
از ظاهر زن مطمئن بودم که از آنهاست که لب جاده می ایستد و با هر کامیونی که بایستد و هرجا که بخواهد برود ، می رود ... بی آنکه به عاقبت کارش فکر کند ... و من حالم از چنین زن هایی به هم می خوردو البته از اینگونه مرد ها بیشتر .... پوزخندی بر لبم نشست و در دل گفتم : آقا چه غیرتی ام شد واسه نگاه کردنم به خانوم.

در مدتی که در رستوران کار می کردم آنقدر از این زنان هرزه و مردان هوسباز دیده بودم که از دور می شناختمشان ... گاهی می شد که دلم برای بعضی از آنها بسوزد ... اما هیچ وقت ته دلم راضی نمی شد که بتوانم قبول کنم کسی برای سیر شدن شکمش از آبرویش مایه بگذارد ...زندگی در این دنیای فانی مگر چقدر ارزش داشت که به خاطرش نفس انسان بودن را زیر پا بگذاریم ... همان بهتر که آدم از گرسنگی بمیرد اما تن به ذلت خود فروشی ندهد ... خیلی ها نام اجبار را بر آن می گذاشتند ... اما من متنفر بودم از این اجبار هوس آلود ...مطمئن بودم اگر روزی به حالی می افتادم که مجبور شوم بین تن فروشی و خودکشی یکی را انتخاب کنم یقینا خودکشی راانتخاب می کردم . ... حاضر بودم خودم را زیر ماشین پرت کنم تا اینکه سوارش شوم و خودم را به راننده اش عرضه کنم ... اگرچه می دانستم عاقبت خودکشی خشم و عتاب خداو جهنم است ... این را هم مطمئن بودم عاقبت زنا و هرزگی هم کمتر از آن نیست و بی آبروئیش زجر آور تر از درد خودکشی ست ....

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 773
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,952
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,959
  • بازدید ماه : 122,898
  • بازدید سال : 270,679
  • بازدید کلی : 12,135,768