close
تبلیغات در اینترنت
رمان بمون کنارم (جلد دوم) قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

ارمیا با تعجب به مادربزرگش نگاه می کرد...همه گوش هایشان تیز شده بود..شاید فکر می کردنداشتباه شنیده اند...اما حمیده خانم خیلی محکم ادامه حرفش را زد..چشم درچشم ارمیا ادامه داد: - شمیم از همون اولی که وارد خونه من شد احساس کردم خدا این دخترو برا من فرستاده که نذاره ازتنهایی بمیرم ... درهمان…

رمان بمون کنارم (جلد دوم) قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 6805 یکشنبه 11 اسفند 1392 : 10:0 نظرات ()

ارمیا با تعجب به مادربزرگش نگاه می کرد...همه گوش هایشان تیز شده بود..شاید فکر می کردنداشتباه شنیده اند...اما حمیده خانم خیلی محکم ادامه حرفش را زد..چشم درچشم ارمیا ادامه داد:
- شمیم از همون اولی که وارد خونه من شد احساس کردم خدا این دخترو برا من فرستاده که نذاره ازتنهایی بمیرم ...
درهمان میان ..آقای دادفر بالاخره بعدازمدتی سکوتش را شکست وگفت :
- دور ازجون مادر..این چه حرفیه ..
حمیده خانم بازهم ادامه داد:
- نه بذاربگم فرید...بذار بگم که انقد پسرت دو نگیره واین دختربی گناه رو محکوم کنه!این من بودم که نذاشتم شمیم تواین هفت هشت ماهه برگرده خونش !............................................................

همه دهانشان بازمانده بود...وارمیابا صدایی بی رمق گفت :
- مامان بزرگ !
حمیده خانم گفت :
- شما سالی یه بارم زور به من دربه در سرمی زدین...باز وقتی بچه بودین دلم خوش بود به هوای شمال وسرگرمیاتون پدرومادراتونو مجبور می کردین که بیاین خونم..اما چندسال بود که حسابی تنها بودم...حتی یه تماسو هم به زورباهام می گرفتین...یادته ارمیا..یادته مادر...


- قبل از ازدواجت چقدربا روژان می اومدین اینجا..یادته دوتایی هرهفته ایجابودین..بااذیتاتون. شیطنتاتون ..دلم خوش بود که تنها نیستم..
حمیده خانم اشک چشمش را پاک کرد والمیرا جلو رفت ودستش را برگردن مادربزرگش انداخت..ارمیا سرش را زیر انداخت وحمیده خانم گفت :
- ارمیا مادر...دلم برات خیلی لک زده بود...انقدر که همه عکساتو قاب کردم وتو اتاقت زده بودم...می دونم اوضاع خوبی نداشتی این چندسال...تو آخرین باری که ازخونه من رفتی با روژان دست تودست بودی! باهم خوشحال می گفتین که می رین ودفعه بعد برای دعوت عروسیتون برمی گردین...اما رفتین و..
حمیده خانم سکوت کرد وارمیا که انگارپاهایش سست شده باشد روی مبلی نشست وسرش را دردست گرفت...حمیده خانم گفت :
- وقتی فهمیدم روژان باهات چیکارکرده دلم داشت پرپرمی شد به خدا...تو بیش ازاونی که فک می کردی برام مهم بودی پسرکم...عاشقت بودم..جوونیتومی پرستیدم...وقتی فهمیدم ضربه خوردی...فقط ازته دل دعا کردم که خدا یکی رو بهت بده که جبران همه بدی های روژان شه...نتونستم روژانو نفرین کنم..نه می تونستم کاری بکنم نه می تونستم بچمو نفرین کنم..فقط زنگ زدم وباهاش حرف زدم..انقدر نصیحتش کردم که باگریه گوشی رو روم قطع کرد...کله شق بود..جوون بود وخام...! خیلی شکستم مادر..شکستم وقتی نتونستم براتون کاری انجام بدم...
المیرا بااشک درچشمانش مادربزرگش را به خود فشرد وحمیده خانم دست اورا دردستش فشرد وگفت :
- خدارو شکر که المیرا کم وبیش بهم خبرارو می داد..اما ارمیا تو...دیگه یادم نکردی ...جزاین که عیدا مجبوربودی...یا وظیفه داشتی وبهم زنگ می زدی برا تبریک! همین...می فهمیدم انقدر داغونی مادر..که حتی یادت نیس..یه مادربزرگی هم داشتی یه روز...
ارمیا باغم وبغض گفت :
- مامان بزرگ...به مرگ خودم نه ..باورکنین ...
حمیده خانم به میان حرف او آمد وگفت :
- صبرکن مادر...من ازت گله نمی کنم..حق بهت می دم...هرکسی هم جای توبود داغون می شد وهمه چیزو ازیادش می رفت...تو،تواوج جوونیت ضربه های بدی خوردی..حق می دم بهت...اما همه اینا رو گفتم که به یه جا برسم .....! به شمیمت ارمیا خان !
یادمه عروسیت دعوت شدم اما نیومدم...چون نه خودت زنگ زدی...نه یادم کردی.! ولی بازم به دل نگرفتم وگفتم سرش این باربه زنش گرمه ..نمی رم که بفهمه ازش دلخورم...عروسیت هم گذشت...رفتی سرخونه وزندگیت ومنویاد نکردی...اون روژان که رفت وپشت سرشم نگاه نکرد...نه خودش نه مادرش...اازاونا توقعی نبود اما ازتو خیلی توقع داشتم...ازتهران تااینجا راهی نیس..ولی خب فراموشی راه کم وزیاد نمی شناسه..خلاصه مادر...انگارخدا دردمو فهمید...یه روز که مث همیشه با همسایه ها ودور وبریام سرگرم آش پختن بودیم فهمیدم صدای جیغ وداد میاد..رفتیم بیرون خونه دیدم یه دختر رو دست سایه افتاده...
سایه می گفت دنبال من بوده ...آوردمش خونمون..تایه هفته سرپا نشد...تادم مرگ رفت وبرگشت...
ارمیا باشنیدن این حرف سرش را با شدت بالا کرد ونگاهش را به شمیم دوخت...شمیم با خجالت ازنگاه خیره ارمیا سرش را پایین انداخت ...حمیده خانم گفت :
- چندتا دکتر اومدن بالاسرش...می ترسیدم تکونش بدم..دکتراهم می گفتن تازه وضع حمل کرده براش خوب نیس...خلاصه که این دختر یه بار تو زایمان جون داد ویه بارم توخونه من ..به خاطر...
نمی دونم به خاطرچی...مقصرکی بوده...ولی وقتی فهمیدم این دختر...زن ارمیاس..! انگاردنیارو بهم داده بودن..با جون ودل ازش مراقبت کردم...چندبارم خواستم بهتون خبربدم که اینجائه...نمی دونستم براچی به من پناه آورده اصلا منو ازکجا می شناسه وآدرسمو ازکجا آورده..ولی مهم جونش بود ونگرانی شوهر وخانوادش...اما همش خودش مانع می شد...توحال زارش ..باهربدبختی بود بهم گفته بود نذارم شوهرش بفهمه...منم وقتی می دیدم بهم پناه آورده...دل نمی کردم بهتون بگم..
ارمیا یک هو داد زد :
- یعنی چی مامان بزرگ !؟!! یعنی چی که هشت ماه تموم می دونستین وماروخبرنکردین !...شما اصلا خبرداشتین ما چه وضعی داریم ؟!!
حمیده خانم با صبوری وآرام گفت :
- صبرکن پسرم...هنوز نرسیدیم...من گفتم که خدا زنتو برامن فرستاده...نگو نه !
همه با کنجکاوی گوش می کردند...حمیده خانم نگاهی به شمیم کرد ولبخند زد ...


شمیم هم بالبخند جواب اوراداد وحمیده خانم روبه همه گفت :
- یکی دوماه بعدازاومدنش به خونم،من افتادم گوشه خونه ...!
چشمها بازهم گشاد شد . آقافرید فوری گفت :
- چی می گین مادر؟!!!مگه مامرده بودیم که شما افتادی گوشه خونه !
حمیده خانم گفت :
- می گم مادر،می گم .
نفس عمیقی کشید وادامه داد:
- چندماهی بود که می رفتم دکتر هی می گفتن پوکی استخون دارم،دوا درمون آنچنانی نداره .فقط باقرص کلسیم ولبنیات واین حرفا خودمو سروپا نگه می داشتم. خلاصه توهمین گیرودار یه روز دم خونمون خوردم زمین ،ازبس دستم پربود روبرومو ندیدم ،رو دوتا پله اول بودم که چادرم گیر کرد بین پاهام وخوردم زمین ...!
زهره خانم بادستش به صورتش کوفت وگفت :
- وای خدا مرگم بده
حمیده خانم گفت :
- خدا نکنه مادر. هیچی دیگه،این پاها دیگه برامن پانشد،همیشه خدارو صدهزارمرتبه شکرمی کنم که شمیم وسایه بودن، شمیم پیشم بود وگرنه من دیگه جون سالم به درنمی بردم . شمیم وسایه توخونه بودن اومدن کمکم وبایه بنده خدا دیگه بردنم دکتر...
همان موقع سایه نزدیک گوش شمیم گفت :
- اوه اوه! اگه ارمیا بفهمه این بنده خدا کیانفربوده !
شمیم چپ چپی به سایه نگاه کرد وبه حرفهای حمیده خانم گوش کرد:
- خدابهشون خیربده ، من که نمی تونستم حتی راه برم ! اومدن وباماشین بردنم دکتر، خدابه جوونیشون خیروبرکت بده،همیشه دعاشون می کنم
المیرا باتعجب گفت :
- باماشین کی مامان بزرگ ؟
حمیده خانم نگاهی به شمیم که ترسیده بود کرد وگفت :
- گفتم که ،یه بنده خدا! شاید دوس نداشته باشه اسمشو ببرم! فقط همیشه دعاگوشم..
هیچ کس چیزی دیگرنگفت، وحمیده خانم بازهم ادامه داد:
- بردنم سی تی اسکن ،جوابش که اومد فهمیدم قسمت مچ پاهام ترک برداشته، پوکی استخونم کم بود..، دیگه این یکی هم اضافه شد!
آقافرید عصبی گفت :
- پس چرا ماروخبرنکردین ؟!
- شمارو خبرکنم که چی مادر؟ازکارو زندگی می نداختمتون فقط ! وقتی می گم شمیم برامن فرشته نجات بود دروغ نگفتم ،شش ماه پام توگچ واتل بندی بود واین دخترنذاشت من تکون بخورم . اگه نبود هم من دوتا پاهامو ازدست می دادم هم تواین خونه ازتنهایی می مردم.
درحالی که اشک چشمانش را پرکرده بود گفت :
- به خدابهش خرده نگیرین، این دخترعین یه پرستارشش ماه مث دخترخودم منو ضبط وبند کرد، هیچ وقت بهم غرنزد، عصبانی نشد ،هم غذامی پخت هم به خونه می رسید هم به من !
وگریه اش شدت گرفت وآرام آرام گریه کرد. المیرا اورا درآغوشش فشرد وگفت :
- مامان بزرگ !
همه انگارکه وارفته بودند جز ترمه که نمی دانست چه خبراست وشمیم وسایه که همه چیز را می دانستند! حمیده خانم ازجایش بلند شد وگفت :
- من دیگه حرفی ندارم، اگه می خواین به هفت هشت ماهی که اینجا مونده ایراد بگیرین اول بیاین پیش من! من خودم نخواستم خبرتون کنه! خودم نخواستم بیاد مزاحم کاروزندگیتون بشه !شماها همیشه سرتون شلوغه ! وقت واسه این جور چیزا ندارین که !
احسان باخجالت گفت :
- نگین به خدا مادر،این چه حرفیه !
- دروغ می گم پسرم ؟نه اگه دروغ می گم بگین دروغ می گم !کدومتون می تونستین شش ماه تموم به من برسین ؟دکترگفته بود اگه شش هفت ماه بدون حرکت بودم که بودم ،وگرنه دیگه سروپا نمی شم!
ارمیا گفت :
- خب می بردیمتون تهران مادربزرگ ! این که غصه نداشت !
حمیده خانم دستش را تکان داد وگفت:
- من نصف عمرمو تواین خونه گذروندم، اگه قراربود بمیرم دوست داشتم توخونه خودم باشم وتکونم نمی خوردم !
تک تک افراد باخجالت هی می گفتند :
- خداسلامتیتون بده
- خدا سایتونو ازبالا سرمون کم نکنه
حمیده خانم گفت :
- حالاهم که خداخواست وخودتون بعدازمدت ها سرازخونه من درآوردین !خداروشکر،گذشته هاروبریزین دور! باتوهم هستما ارمیا خان
ارمیا سرش را زیر انداخت ومادربزرگش گفت :
- من گفتنیای خودمو گفتم! اگه هنوزم چیزی ازنظرتون عیب وایراد داره که به من مربوط نیس ازخودشمیم بپرسین، ولی گفته باشم،کسی دیگه حق نداره شمیم رو سرزنش کنه !اون به اندازه شماهایاحتی بیشترازشماها زجرکشیده! می فهمی آقای پدر؟بیشترازتوشاید!
ارمیا چیزی نگفت ،می فهمید حرف مادربزرگش بااوست اما بازهم چیزی نگفت وحمیده خانم گفت :
- حالاهم نشینین ..پاشید برید نذریارو پخش کنید...همش یخ کرد!
به دنبال حمیده خانم همه ازجابلند شدند ،درحالی که باهم پچ پچ می کردند ویا درمورد حرفهای مادربزرگشان حرف می زدند،نظرمی دادند ،اما خوبی اش به این بود که کسی حق مخالفت وحرف زدن ناحق نداشت ! حرف حمیده خانم یک کلام بود ! حق وبه جا!
همه بیرون رفتند ومانده بودنددونفر درسالن : ارمیا وشمیم !


ارمیا همانطور که روی مبل نشسته بود ودستش را زیر چانه اش گذاشته بود به شمیم خیره ماند.شمیم دسپاچه نمی دانست دقیقا درآن موقع باید چه کاری انجام دهد! ارمیا آرام وخونسرد وخیره به شمیم ...! وشمیم دستپاچه ،پرازاسترس و باحالی دگرگون دستان یخ کرده را مرتب درهم قفل می کرد وآب دهانش را قورت می داد.! ارمیا خونسرد نگاهش را ازشمیم گرفت وازروی میزروبرویش بسته سیگار فلزی اش را برداشت ویک سیگارباریک ازداخل آن برداشت. شمیم زیرچشمی نگاهی به او کرد. کاش می توانست ، کاش می توانست برود وبا تمام توانش زیرگوشش بخواباند! ..پسره دیوانه ! چقدرشمیم باید می گفت سیگارنکش ! نه انگارواقعا چندماه نبودش ارمیا خیلی تغییرکرده بود.! ازجمله درپیش گرفتن عادت های قدیمش !
ارمیا سیگاررا بین لبهایش گذاشت وبافندکش آن را آتش زد ، مثل همیشه کام عمیقی ازسیگار گرفت ودودش را بیرون داد...نگاه جدی وخیره اش را برروی شمیم میخ کرد، شمیم فوری سرش را زیر انداخت ،ارمیا پوزخند زد ،کامی دیگر ازسیگارگرفت وهمانطور که دستش را که سیگاررابا آن گرفته بود را روی دسته مبل به صورت ایستاده قرارداد وسیگاررا بادوانگشتش گرفته بودو دودها موقع حرف زدن ازدهانش بیرون می آمد وگفت :
- بچه ای ...،هنوزم بچه ای..
شمیم ابروهایش را درهم کشید وچیزی نگفت ،ارمیابازهم گفت :
- بشین
شمیم سرش را بالا کرد وبی اعتنا گفت :
- راحتم
ارمیا بازهم کامی دیگرازسیگارگرفت .ابرویی به نشانه تاکید بالا انداخت گفت:
- گفتم بشین
شمیم با اخم وکمی بلندترگفت:
- نمی خوام، می خوام برم بیرون
ارمیا خندید ،خنده ای آرام ودربین دودهای سیگار..،باآن چال گونه ها..،اوه لعنتی...،چه می کرد با دل شمیمش!
درمیان خنده ی آرامش گفت :
- پس دوساعته منو خودتو خرفرض کردی که همین جوری عین علم ایستادی اینجا!
شمیم عصبی به اوتوپید:
- خیلی بی ادبی ارمیا !
ارمیا پوزخندی زد وهمان طور که به او نگاه می کرد گفت :
- می دونم، پیش زنم بی ادب نباشم پیش کی باشم !
وزیرچشمی بازهم به شمیم نگاه کرد.،شمیم خودش را به آن راه زد..،انگارکه نشنیده باشد..،اما شنید!
ارمیا داشت با زبان بی زبانی خاطراتشان را به یاد می آورد،مواقعی که ارمیا شیطنت می کرد وحرفهایی را به زبان می آورد وشمیم با خنده وداد می گفت :خیلی بی ادبی ! وارمیا جواب می داد:پیش زنم بی ادبی نکنم پیش کی کنم !؟!! دلش غنج می رفت..، دلش همان ارمیا را می خواست..،همان زندگی ،همان عشق،همان حرفها وکل کل ها...
ارمیا بی مقدمه پرید وسط فکرها وحسرت های شمیم :
- چرا تواین هشت ماه یاد منو بچت نکردی؟!
شمیم گفت :
- کردم
ارمیا گفت :
- کی اونوقت ؟!!! پس چرا ما جمال منورتونو حس نکردیم !؟!!
شمیم باحرص گفت :
- لازم نبود کسی بفهمه !
ارمیا باصدایی که بالا بود گفت :
- این مسخره بازیاچی بود درآوردی؟!!عین بچه آدم می اومدی سرزندگیت که حالا نخوای دروغ بگی !
شمیم هم عین ارمیا ازکوره دررفت وگفت :
- من دروغ نگفتم !
ارمیا آرام شد وباپوزخندی تمسخرآمیزگفت :
- آهان...گرفتم! درسته ، دروغم نمیگی..،توهمش به یادمابودی ! بامزاحمتای تلفنی وقت وبی وقتت ! درسته ؟!!باکارای مزخرفت !
شمیم لب هایش را روی هم فشار داد وحرص زنان نگاهی عصبی به ارمیا کرد وگفت :
- نه جناب دادفر! اون فقط به خاطر مادربزرگت بود،به خاطراین که اصرارمی کرد ازشما غافل نشم ..
ارمیا به میان حرفش پرید وگفت :
- خوبه بازهمینوهم مادربزرگ بهت یاد داده !
شمیم یک هو ازحرص داد زد :
- اما من تو این هشت ماه صدبار اومدم تهران وبرگشتم !
ارمیا باصدای داد اوساکت ماند...نگاهش رابه چشمان خشمگین شمیم دوخت ،شمیم هم خیره درچشمان خاکستری شوهرش ...،همان طور که حرصش تبدیل به اشک می شد گفت :
- نامرد نباش ارمیا، بی انصافی نکن...من یه مادرم ...


ارمیا باحالتی ناباور که تمسخر هم درلحنش پیدابود گفت :
- توقع داری باور کنم ؟!
شمیم باخشم وجدیت گفت :
- می تونم روش قسم بخورم ! حتی شاهد هم دارم ! سایه همیشه بامن می اومد تهران !
وصدایش را بالا برد وروبه سایه که درحیاط مشغول کمک بود داد زد :
- سایه ...،سایه بیاببینم ..
ارمیا گفت :
- خیلی خب..،حالا گیریم که چندباری هم می اومدی تهران ...
شمیم فوری به میان حرف ارمیا پرید وباحرص گفت :
- چندبارنه ! بگو صدبار..هرهفته ! هرماه !...
ارمیا درحالی که باورنکرده بود گفت :
- خب حالا همون که خودت می گی...گیریم می اومدی تهران ! براچی می اومدی؟ مهم دلیلته ! نگو به خاطرمنو تمنا که خندم می گیره ! حالا من که رفتم به جهنم !به حاطرتمنا..،نمی تونم باور کنم به خاطراون اومده باشی تهران وحتی یه بارم برا دیدنش نیومده باشی !
سایه همان موقع داخل سالن آمد وروبه شمیم گفت :
- بامن کارداشتی ؟
شمیم آرام وبی رمق گفت :
- همه چیو بهش بگو
سایه باتعجب ونامفهومی گفت :
- چیو ؟
شمیم صدایش رابالا داد وگفت :
- همه دربه دریامو...همه چیزایی که توهشت ماه دیدی...همه اون رفت واومدام..همه بی قراریام..! بگو به خاطر ترسم ازآبرو جرئت نمی کردم پا توخونم بذارم..بگو به خاطر اون دختره نکبت به خاطراون عکسابه خاطر غیرتش ..به خاطر آبروی خودش ..ترکش کردم...بگو سایه ..بگو توروخدا...چراساکتی ..بگو ازدوری تمنا داشتم جون می دادم..بگو تواین هشت ماه شب وروز نداشتم...
وزد زیر گریه وهمانطور که اشک می ریخت روی زمین آوارشد ...سایه به طرفش دوید ،اوراگرفت وکنارش نشست ...ارمیا مات مانده بود..هیچ نمی گفت..شمیم گریه می کرد ومی گفت :
- همش باید می اومدم ازدور می دیدمتون..بچمو..شوهرمو..خونمو ..همه عشق هایی که داشتمو..همه چیزو باید ازدورفقط می دیدم! اونم شاید هرهفته یه بار! هریه ماه یه بار!...وقتی ام که نمی دیدمتون باید انقد زنگ می زدم انقد صداتونو گوش می کردم تاشاید دلم آروم بگیره..!من چاره ای نداشتم ..، می دونستم روژان رو زندگیم چنبره زده تا تورو بالاخره ازم بگیره..،دوست نداشتم پس بکشم ..،شاید فکرمی کرد کم آوردم،اما درواقع می خواستم فک کنه پس کشیدم،گول بخوره که دیگه احساس خطر نکنه..اون وقت ممکن بود دیگه ازریختن آبروم وپخش کردن عکسا دست برمی داشت...
ارمیا باصدایی که معلوم بود آرام شده گفت :
- مگه می خواستی بچه گول بزنی !خب می تونستی همه ایناروبهم بگی..بعد جوری نشون می دادیم که انگارترکمون کردی...لازم به این همه بدبختی نبود!
شمیم سرش رابه نشانه منفی به طرفین تکانی داد وگفت :
- اگه تومی فهمیدی..یا هرکس دیگه ای..اگه می دونستید که من کجاهستم وباهم ارتباط داشتیم هیچی درست نمی شد! ارمیا!
مکثی کرد ودرچشمان پرازخستگی شوهرش خیره شد وگفت :
- توچون منوازدست داده بودی نیروی انتقام درونت زنده شد! چون خشمگین شدی وواقعا روژان رو اززندگیت برای همیشه بیرون انداختی !
- ولی اگه توهم بودی من بازم...
شمیم نگذاشت حرف ارمیا ادامه پیدا کند وگفت :
- نه ..نه ! اشتباه نکن..این بارفرق داشت..! تویه بچه هم داشتی ارمیا! سختی هایی که بااون می کشیدی وبی مادری های اون ! سختی هایی که خودت به پای بزرگ کردنش می کشیدی..همشون باعث نیروی انتقامت شد..شاید اگه من بودم وتواین سختی هارو تحمل نمی کردی بازم روژان بود وبه اذیت وآزارش ادامه می داد! اما من تصمیم گرفتم برایه بارم که شده اونو درست وحسابی دک کنم..هرچی فک می کردم آخرش به همین راه می رسیدم که الان اومدم ! به ترک تو..به سختی کشیدنت..به انتقامت..به خشمت ارمیا !نبود من تورو آتیشی می کرد واین ازهمه چیز مهم تربود!همه اینا دست به دست هم داد وتورو برعلیه روژان پیروز کرد...ازتویه مرد ساخت ارمیا! می فهمی ! توحالا ...تازه ! یه مرد صبور شدی !
وصدایش را آرام کرد وگفت :
- من به خاطرپایداری زندگیمون رفتم !نه نابودی زندگیمون!
ارمیا آرنج های دستش را روی زانوهایش گذاشت وهمان طور که روی مبل نشسته بود پنجه دستانش را درموهایش کشید ونفس عمیقی کشید...
لحظه ای جوساکت شد...سایه دستان شمیم را دست گرفته بود وسرش را روی شانه اش گذاشته بود...خوبی آن جو این بود که حمیده خانم نمی گذاشت کسی داخل بیاید..!هرچند ازبیرون پیدا بود که همه بانگاه هایشان بدجور کنجکاو هستند!
ارمیا ازجایش بلند شد کمی کنارپنجره ایستاد ودستانش را درجیب شلوارش فروبرد..شمیم وسایه هم ازجابلندشدند...شمیم قصد رفتن به بالا راداشت که ...
ارمیا دستش را به سمت جعبه سیگارش برد ..خشم شمیم دیگرسرریز شد...دندان هایش را روی هم فشارداد..سایه دست شمیم را کشید به معنی این که بی توجه باشد..اما شمیم ایستاد..ارمیا یک نخ سیگار را بین دوانگشتش قرارداد..شمیم دستش را ازدست سایه بیرون کشید ...ارمیا سیگاررا بین لبهایش گذاشت..شمیم به طرف ارمیا فوری قدم برداشت..ارمیا فندک را نزدیک سیگارکرد تا روشنش کند..همان موقع ! تا خواست پیستونش را فشاردهد..
شمیم با شدت سیگاررا ازروی لبهایش کنارکشید وباحالتی عصبی آن را درسطل زباله کنارش پرت کرد وبرگشت روبه ارمیا..خیلی جدی گفت :
- احمق !
وراهش را گرفت وباسایه پله هارا یکی دوتا طی می کردند که بالا بروند...صدای ارمیا یک لحظه آن هارا ازرفتن باسرعت بازداشت..بدون اینکه به ارمیا نگاه کند فقط درپله هاایستاد..ارمیا پوزخندی زد وگفت :
- زیاد دور نگیرشمیم خانوم ! من هنوز سرقرارمون هستم...هیچی عوض نشده...!
شمیم لبهایش را روی هم فشارداشت وبدون اینکه دیگربایستد راهش را گرفت وتند تند پله های بعدی را بالا رفت ..سایه هم به دنبالش!
ارمیا دستانش رادرجیب شلوارش فرو کرد ودرحالی که ازپنجره افراد داخل حیاط را تماشا می کرد زیرلب گفت :
- هنوز هم نگرانمی ...
وخنده ای محو روی لبهایش نشست وفکرکرد اوهنوز شمیم خودش است !مال خودش...


ترمه که ازداخل حیاط ارمیا را زیر نظر گرفته بود..وقتی دید شمیم به بالا رفت ..،فوری تمنارا که درآغوشش بود را محکم بوسید وزیر گوشش آرام گفت :
- دوس داری بریم پیش بابایی ؟!!!
وکف دست تمنارا قلقلکی کوچک داد..تمنا ازخنده غش کرد و ترمه با شوق به سمت سالن پرواز کرد...تااین که روبروی در قرار گرفت وقصد داخل شدن داشت ..،صدای حمیده خانم اورا ازرفتن بازداشت :
- کجا دخترم ؟
ترمه برگشت..کمی حول کرده بود..،آب دهانش را قورت داد ولبخندی زورکی زد وگفت :
- می خواستم ..می خواستم برم تمنا رو ببرم پیش پدرش..آخه هی بابا، بابا می کنه..
حمیده خانم کمی مکث کرد وبعد گفت :
- خیلی خب..ببربچه رو بده خودت زود برگرد..به کمکت نیازدارم
ترمه لبخندی گشاد زد وگفت :
- چشم
ونگاهش را بی اعتنا ازچشمان خشمگین وقیافه حرصی المیرا گرفت وداخل شد..، ارمیا کنارپنجره ایستاده بود..وانگارکه درفکربود..خیره به بیرون مانده بود..!
ترمه آرام آرام به سمتش قدم برداشت وپشت سرش ایستاد ..،تمنا بادیدن پدرش جیغی بچگانه کشید ودستانش را باذوق بهم کوفت..ارمیا باصدای کوچولویش به عقب برگشت..بادیدن تمنا ولبخند روی لبش..،لبخندی آرام زد وگفت :
- جونم عزیزم..بیا بغل باباببینم
ترمه تمنارا به دست پدرش داد وگفت :
- خیلی گریه کرد..بچه دق کرده بود..چشماشوببینین ..بادکرده بسکه اشک ریخت..بایه بدبختی آرومش کردم..
ارمیا بی توجه به ترمه ..وبدون اینکه حتی نگاهی به او بیندازد ویا جوابی بهش بدهد...نگاهش را به صورت وقرمز واشکی تمنا که می خندید انداخت ودست کوچکش را بوسید وگفت :
- بمیرم بابایی...
تمنا سرش را درسینه پدرش فرو کرد ومثل عادت همیشگی اش یک دستش را به گردن او گرفت ولبهایش را به گردن پدرش چسباند...ارمیا اورا به خود فشرد وآرام گفت :
- نمی ذارم بابا..دیگه نمی ذارم کسی روت نگاه چپ بندازه..همشونو می کشم ..خودم می کشمون..!
تمنا که انگار می فهمید پدرش چه می گوید هق هقی را بایک نفس عمیق کشید وهمانطور بی حرکت به پدرش چسبیده بود..انگاردوست نداشت هیچ وقت ازآن آغوش بیرون بیاید...
همان لحظه شمیم وسایه درحالی که آماده شده بودند ازاتاق بیرون آمدند..شمیم داشت تند تند ازپله هاپایین می آمد که برود ..یک ثانیه سرش را ناخوداگاه گرداند وبا دیدن آن صحنه...حرف های ارمیا..ترمه که کنارآن ها ایستاده بود وآن لبحند وقیحش!قدم هایش انگارسست شد...سرعتش را آرام کرد ونگاه حسرت بارش را به تمنادوخت...اوبازهم چه باشوق به آغوش پدرش پناه برده بود! یک آن شمیم به شدت ازخودش بیزارشد ! خودش با دست خودش چه کرده بود! چرا وقتی داشت تمنارا به خود نزدیک می کرد با یک دعوای الکی بچه اش را ازخود راند ؟!!! حالا اگر تمنادیگر به طرفش نمی آمد چه ؟!!
سایه که تازه رسیده بود پشت سرشمیم ایستاد ونزدیک گوشش گفت :
- بی اعتنا..بی اعتنا باش شمیم..نباید اون دختره بفهمه توضعف داری..نباید حضورشو جدی بگیری..اون یه بچه اش که فقط چشم وابروی ارمیا هوسیش کرده ! محکم باش وبدون هیچ عکس العملی بیا ازجلوشون رد شو...
شمیم آب دهانش را بابغض قورت داد وهمان طور آرام آرام ازپله ها پایین رفت..بدون اینکه دیگر حتی یک نگاه به آنها بیندازد..ازسالن رد می شد که ارمیا نگاهش به او افتاد..نگاهش را فوری از او گرفت..وشمیم باسایه بیرون رفتند وبعدازخدافظی ازهمه برای رفتن به عکاسی راهی شدند...
اما درخانه ..صدای حمیده خانم ترمه را خواند:
- ترمه جان ..دخترم کجا رفتی ؟!
ترمه یک هو دستپاچه نگاهی به ارمیا کرد وبه بیرون دوید..روبه حمیده خانم گفت :
- بله ..ببخشین..نمی دونم چرا یادم رفت ! کاری دارین ؟
حمیده خانم گفت :
- بیا برو این سینی آش رو بین همسایه هام پخش کن دخترم..
ترمه این پا وآن پایی کرد وگفت :
- اممم..چشم ..کفشامو بپوشم اومدم..


المیرا چپ چپ نگاهی به ترمه انداخت وسریع خودش را به ارمیا رساند...ارمیا درحال حرف زدن ونازکشیدن تمنا بود...المیرا با حرص دندان هایش را روی هم فشرد...زیرلب روبه ارمیا گفت :
- انگار خیلی خوش به حالیت شده نه ؟!!
ارمیا باخنده بدون اینکه به المیرا نگاه کند گفت :
- برمنکرش لعنت...
المیرا پوفی کرد وگفت :
- آها حتما من منکر زندگی خوشکلتم !
ارمیا یک هو با جدیت سرش را بالا کردوگفت :
- زندگیم مگه چشه ؟!
المیرا پوزخند زد :
- هیچی ..هیچی ...فقط این خوشی زیادی نزنه زیردلت !
ارمیا نگاهش را روی المیرا ریز کرد وگفت :
- چته المیرا ؟چرا طعنه می زنی؟
المیرا بازهم با پوزخندی تلخ گفت :
- مگه برات مهمه !؟
ارمیا اخم کرد ...والمیراگفت:
- هه! اگه فرق می کرد که الان به جای بازی کردن با این بچه و کل کل کردن با ترمه خانومتون می رفتی دنبال زنت ببینی تنها کجارفت تو این شهرغریب!
ارمیا ابروهایش را درهم کشید :
- مگه شمیم رفت بیرون ؟!
- نه پس ...وایساده لاو ترکوندن ترمه خانومو باشوهرخودشو تماشامی کنه !
ارمیا عصبی وباسرعت ازجا برخاست ...تمنارا به دست المیرا داد وگفت :
- بگیر بچه رو لطفا...حرف مفت هم نزن ..!
ودوان دوان ازپله ها بالا رفت ...المیرا سری به طرفین تکان داد وبیرون رفت..


*****


- یعنی شما می فرمایین دیگه اصلا نمی خواین کارکنین ؟
شمیم نگاهی به سایه کرد وبعد روبه کیانفرگفت :
- بله ..نمی خوام دیگه کارکنم .
- خانم خرسند ماقرارداد داریم ! هنوز چهارماه مونده !
سایه به جای شمیم جواب داد:
- آقای کیانفرخانم خرسند فقط برای اینکه سرگرم باشن به کار رو آوردن..خودتون که درجریانین !
کیانفر روبه شمیم گفت :
- یعنی الان دیگه به کاراحتیاج ندارین ؟
سایه آرام پوفی کرد وزیرلب غزغری کرد که فقط شمیم شنید وشمیم درجواب کیانفر گفت :
- نخیر...
- می تونم بپرسم چرا ؟
شمیم خیلی راحت وباآرامش گفت :
- خب یه شرایطی پیش اومده که دیگه کارکردنم صلاح نیس...
کیانفر ابروهایش را درهم کشید...انگاربه چیزی که می خواست نرسیده بود...نفس عمیقی کشید وگفت :
- نکنه اتفاقی برای مادرتون افتاده ؟
- نه نه ...ایشون حالشون اززحمت ها ولطف های شما خیلی هم خوبه ..من خودم یه مشکلات شخصی پیدا کردم که بهم اجازه نمی ده دیگه کارکنم ...
کیانفربا سماجت گفت :
- یعنی ..
سایه با بی حوصلگی گفت :
- یعنی این که شوهرشون اومدن دنبالشون وایشون دیگه اجازه کارکردن نداره..شوهرشون ماشالله به اندازه کافی دستشون به دهنشون می رسه ..
شمیم چشمان متعجبش را به سایه که خیلی راحت حرف می زد دوخت وکیانفر چشمانش ثابت وبی حرکت روی شمیم مانده بود..شمیم سرش را زیر انداخت...چندلحظه سکوت برقرارشد...سایه لبخندی زد وباخود فکرکرد..آخیش...راحت شدند..ازدست این آدم سممج فوضول !
کیانفر آب دهانش را قورت داد وباصدای آرامی گفت :
- خوشحالم ...
ومکثی کرد وادامه داد:
- که شوهرتون اومدن دنبالتون..خب ..دراین صورت من حرفی ندارم..شما می تونین قرارداد رو لغوکنین..فقط..من درآمد این ماهتونو طبق همیشه آخر ماه وکامل بهتون پرداخت می کنم ..عیبی که نداره ازنظرشما؟
شمیم فوری گفت :
- من ازدرآمد این ماهم می گذرم..لطفا اگه میشه بدین به خیریه ای چیزی که صوابش بهم برسه..فقط نمی خوام کسی بفهمه که من اینجا کارمی کردم...می دونین کارعیب نیس..اما ممکنه شوهرم خوشش نیاد..معمولا ازکارکردن من با مردای جوون اونم توی هم چین مغازه ای نفرت داشت...
کیانفر سری به نشانه فهمیدن تکان داد وگفت :
- بله ..می فهمم..حق دارن البته..خیالتون راحت باشه ..من سعی می کنم طبق گفته شما پیش برم ..
شمیم لبخندی ملیح زد ..انگار خیالش راحت شده باشد ...گفت :
- ممنون


کیانفر هم لبخندی تلخ زد وگفت :
- بیاین این فرم رو امضا کنین لطفا ...

*****

دررا با شدت بهم کوفت وهمانطور که ریموت ماشینش را می زد یک قدم برداشت که برود ...اما صدایی ازپشت سرشنید :
- ارمیا خان...برگشت روبه صدا..بادیدن قیافه ترمه ...خشمش صدبرابرشد ونفسش را به بیرون فوت کرد...تاخواست حرفی بزند ترمه گفت :
- راستش..دیدم ..دیدم خیلی پریشونین..گفتم همراتون بیام ..یه وقت خدای نکرده دارین رانندگی می کنین ...
ارمیا نگذاشت اوحرفش را ادامه دهد وازبین دندان قروچه اش گفت :
- برو تو که حوصله تو یکی رو ندارم به خدا...ترمه چشمانش ازتعجب گشاد شد وارمیا باسرعت ازاو دورشد ...سوارماشین شد وآن را فوری روشن کرد وبا یک تک گاز حرکت کرد...ترمه متحیرازرفتار ارمیا به رفتن ماشینش که کم کم دور می شد خیره ماند ...باخود فکرمی کرد ارمیا هیچ وقت این طور با اورفتارنکرده بود...دلش گرفت ...بغض دخترانه اش را قورت داد وقطره اشکی ازچشمش پایین ریخت...واماارمیا...باسرعت می راند تافقط بتواند شمیم را درهمین خیابان های دور وبر پیدا کند..شاید هنوز دیرنشده باشد...شاید پیدایش کند...شهر ساحلی کوچکی بود..آنقدر بزرگ نبود که نشود یک آدم را پیدا کرد...امابدشانسی که داشت این بود که هیئت های مذهبی ازخیابان ها درحال عبور بودند وتردد به سختی ممکن بود...ارمیا سرعتش را کم کرد وگوشه ای ماشینش را پارک کرد وباحرص وبا مشت محکم برروی فرمان زد :- لعنتی !وهمان طور که نفس نفس می زد به هیئتی که ازدور جلو می آمد نگاه کرد ...دلش شورمی زد..نمی دانست برای چه ...اما حس خوبی نداشت..لعنت به آن المیرایی که ترس را دردلش کاشت !...نگاهش را کمی دور وبرچرخاند...نه ..انگار نه شمیمی بود ونه سایه ای !فایده نداشت ..باید فکری می کرد...ماشین را روشن کرد..وفوری دنده عقب گرفت..با سرعت!وبعدهم فرمان را چرخاند وماشینش را وارد یک کوچه فرعی کرد...هرچه باداباد...باید می رفت..فقط خدا خدا می کرد که این کوچه های پیچ درپیچ باریک نشود که راهش بسته شود...اما یک چیزی را هم یادش بود ..آن هم اینکه همیشه وقتی به شمال می آمد با روژان ازهمین کوچه های پیچ درپیچ ازترافیک وشلوغی فرارمی کردند..پس می شد امید داشت که به خیابان های اصلی برسد...!همان لحظه انقدرمشغول فکرکردن بود که ...ناگهان ...صدای وحشت ناک ترمزی درون گوشش پیچید...سرش را با شدت بالا کرد...نور چراغ ماشینی که علامت می داد وصدای بوقش...باشدت پایش را روی ترمز کوبید....بازهم صدای گوش خراش لاستیک های ماشینش که روی آسفالت ها کشیده می شد ...
فوری پایین پرید ...
عصبانی بود...باید یقه طرف را می گرفت ...باید به او حالی می کرد که او مقصر بوده ...فوری به سمت ماشین او رفت ...در سمت راننده را باز کرد ویقه اورا گرفت وداد زد :
- مرتیکه مگه کوری؟!!
یک هو دلش ریخت....چشمانش برروی سرنشینان ماشین ماند...دستانش ازروی یقه آن پسرکم کم سست می شد...خیره برروی چشمان اشکی وترسان شمیم مانده بود...جالب این بود که پسرراننده هیچ عکس العملی ازعصبانیت ارمیانشان نمی داد...اما ارمیا فقط برروی صورت شمیم مانده بود..باورش نمی شد...شمیم درماشین یک غریبه چکارمی کرد !یعنی برای همین بیرون رفته بود ؟!! وارمیا هم انقدر باشدت به دنبالش آمده بود ؟!!!
پوزخندی زد ویقه پسر را ول کرد ویک قدم عقب رفت...لبخند تلخش صورتش دهان کجی می کرد...عقب رفت ودرماشین کیانفررا به شدت بهم کوفت وبه سمت ماشینش رفت..شمیم نفس عمیقی کشید..وسایه گفت:
- فک کنم به خیر گذشت...شمیم بدو...بدو بریم تا پشیمون نشده...
کیانفر گفت :
- کجا حالا ؟!!
سایه باحرص گفت :
- آقای کیانفر تاهمین جا هم این لطف های بیش ازحد شما براتون دردسرسازبوده..برید خداروشکر کنین ارمیا خان ازخرشیطون گذشت ...
کیانفر بااخم گفت :
- مگه من چه کار خلافی انجام دادم ؟!!!
همان موقع سایه بادیدن ارمیا که برمی گشت جیغ خفیفی زد..:
- یاخدا!دیدین گفتم برمی گرده!...شمیم..شمیم ببین زنجیر دستشه !بدبخت شدیم ...
کیانفر آب دهانش را قورت داد وگفت :- یعنی چی بدبخت شدیم خانوم ؟!! منکه گناهی مرتکب نشدم...می تونم با صحبت کردن ایشون رو آروم کنم..من فقط می خواستم همسرشونو برسونم !...دعوا نداره که...سایه گفت :
- آقای کیانفر لطف کنین هرچی مامی گیم انجام بدین..الان ماهم به نفع شماکارمی کنیم هم خودمون ...لطفا دنده عقب بگیرین ...کیانفر هم که انگار رگ قلدری اش گرفته بود با حالتی که انگار نمی ترسد گفت :
- من هیچ وقت فرار توکارم نیس خانوم..بذارین خودمون حلش کنیم ...همان موقع ارمیا رسید...درماشین کیانفر را بازکرد...تاکیانفرخواست عکس العملی نشان دهد ..ارمیا یقه را محکم گرفت واورا ازماشین بیرون کشید "
- اجازه بدید آقای محترم ...سو تفاهم شده...ارمیا انگار نمی شنید...کیانفر را محکم گرفت وبه بدنه ماشینش کوفت ..آرام نزدیکش ..باچشمانی خونی مانند گفت :
- خفه شو مردک ...
شمیم فوری ازماشین پیاده شد...ارمیا زنجیر دور دستش را محکم ترگرفت وروبه کیانفرگفت :
- چهارساله که درست وحسابی دعوانکردم...می دونی..امروز تو واین خانوم ..واشاره چشمی به شمیم کرد وگفت :
- خونمو به جوش آوردین دیگه.
.ویقه کیانفر رامحکم فشرد ...کیانفر داشت خفه می شد وارمیا درمیان دندان های بهم فشرده اش گفت :
- می خوام حسابی امروز خودمو خالی کنم...شمیم روبه ارمیا گفت :
- بس کن ارمیا...ارمیا نگاهش را به او دوخت..پوزخند زد :
- می دونی چیه ...من دیگه به خودمم اعتماد ندارم ! به چشمای خودم دیگه اعتماد ندارم ! دیگه خرت نمی شم !..اکی ؟!!! دیگه خرت نمی شم ..پس لطفا کناروایسا...
شمیم با غصب جلو آمد وگفت :
- اون هیچ ربطی به من وزندگیم نداره ارمیا...بذار برات توضیح بدم...ارمیا داد زد ..یک هو از کوره دررفت :
- حرف نزن شمیم ...نمی خوام هیچی بشنوم..تو دیگه هیچ راهی برا خودت نذاشتی...
شمیم هم داد زد :
- ولی این مرد فقط صاحب کارمه...می فهمی ...فقط صاحب کار!!!
ارمیا پوزخند زد ...باتمسخر گفت :
- آها...منم که دوتا گوش این ور واون ور سرم دارم...توهم که یه حساب پرپول تو بانک داری!شمیم باحرص گفت :
- ارمیا...بفهم ..من پیش این مرد کارمی کردم...فقط برااین که سرگرم شم...به خدا راس می گم ..به هرکی که دوس داری راس می گم ...
ارمیا دستش را که زجیرآهنی را دور آن پیچیده بود را بالا آورد وبی توجه خواست کیانفر را کبود وسیاه کند که شمیم گفت :
- به جون تمنام قسم دروغ نگفتم ...
ارمیا ماند...دستش درهوا ثابت وچشمانش برروی زمین خیره ماند...


شمیم ادامه داد:
- می دونستم اگه بفهمی مث الان جارو جنجال راه می ندازی...براهمین چیزی دراین مورد نگفتم ..باورکن منم مث خودت دیگه حوصله این بازیا رو ندارم...!
کیانفرهم درتصدیق حرفهای شمیم سری تکان داد وگفت :
- خانومتون راس می گن...ایشون چندماهه توی آتلیه بنده کارمی کنن..امروز هم برای تصفیه حساب اومده بودن...!
ارمیا چپ چپ نگاهی به کیانفر کرد ویقه اش را ول کرد وکمی عقب رفت...کیانفرنفس عمیقی کشید وخودش را درست وراس کرد..سایه که تازه ازماشین پیاده شده بود دربحث به وجود آمده دخالت کرد وگفت :
- ارمیا خان اشتباه ازمن بود که پیشنهاد این کارو به شمیم دادم ..اصلا شمیم قبول نمی کرد..من اصرارکردم...
ارمیا نگاه زخمی اش را روی سایه چرخاند..سایه باترس آب دهانش را قورت داد ...وباترسی آشکار نگاهش را ازارمیا دزدید...کیانفر گفت :
- اگه باورتون نمی شه می تونیم بریم پیش مادرتون..حتی ایشون هم شاهد این قضایا بودن...منو کامل می شناسن ...
ارمیا کمی جاخورد ...شمیم درادامه حرف کیانفر گفت :
- آقای کیانفر درست می گن...اصلا کسی که این چندماه همش کمک حال مابود تا مادربزرگ رو مداوا کنیم آقای کیانفربودن..ایشون لطف بزرگی به مادربزرگ کردن ارمیا...
وروبه کیانفر گفت :
- لطف کنین حالا که قضیه رو شده تاخونه بیاین و به ارمیا همه چیزرو ثابت کنین..من دوس ندارم هیچ شکی تودلش باشه..مادربزرگ هم حتماازدیدنتون خوشحال میشه ..
کیانفر روبه شمیم لبخندی زد وگفت :
- بله ...هرچی شمابخواین ...
شمیم روبه ارمیا که آرام شده بود وانگاردرفکربود گفت :
- چطوره ؟ موافقی ؟!!
ارمیا سرش را بالا کرد ودرحالی که به سمت ماشینش می رفت گفت :
- سوارشین ...
وزود تردر ماشین رابرای شمیم باز کرد وخودش هم پشت فرمان نشست...شمیم نگاهی به سایه که هاج وواج مانده بود کجاسوارشود کرد وگفت :
- توبرو باکیانفرفعلا...می ترسم نصفه راه بزنه به کلش پیادت کنه...
سایه پشت چشمی نازک کرد وگفت :
- ایششششششش..
شمیم لبخندی زد وسوار ماشین ارمیا شد...ارمیا گازش را گرفت وکیانفرهم پشت سراو....

******

شمیم نگاهش را به صورت جدی ارمیا دوخت وگفت :
- سرعتت خیلی زیاده ...
ارمیا بدون اینکه به شمیم نگاه کند گفت :
- عیبی داره ؟
- عیب که خیلی داره...منتها من به فکر اون دختربچه ایم که منتظرآدمایی مث منوتوئه !
ارمیا نگاه خصمانه ای به شمیم کرد وگفت :
- چراتو هرچی میشه پای اونو وسط می کشی؟!
شمیم لبخندی غمگین زد وگفت :
- چون نقطه ضعفت فقط تمناس...قبلنا...نقطه ضعفت یکی دیگه بود...فقط اون روت تاثیرداشت !ولی حالا... همه می دونن دیگه فقط تمنائه که رو تو تاثیرداره...
وسرش را زیر انداخت وبغضش رابدون اینکه فروکندگفت :
- خوشحالم ..این خیلی عالیه ..
ارمیا می فهمید شمیم منظورش چه بود...می فهمید نقطه ضعف همیشگی اش شمیم بوده...یادش بود که فقط شمیم روی اوتاثیرداشت...اما این دلیل نمی شد که حالا فقط تمنا همه زندگی اش باشد !!
نگاه خیره اش رابرروی شمیم که غمگین بود انداخت ...دلش می خواست تمام دنیارابهم بریزد...فقط زمین وزمان را بهم بریزد وداد بزند...که فقط ثانیه ای دختری که کناردستش بود دیگر چشمانش اشکی نشود..دیگرنشود!
انقدرنگاهش کرد که شمیم هم ازسنگینی نگاه اوسرش رابالا کرد و...یک هو..صورتش حالت وحشت را گرفت وجیغ زد :
- ارمیا مواظب باش....
ارمیا نگاهش رادرآن ثانیه به جلو دوخت ومتوجه پاترول غول پیکری که ازروبرو می آمدشد...سریع وباتمام توانش پایش را برروی پدال ترمزکوبید...ماشین با آن سرعت درآن خیابان شلوغ شاید دریک سانتی متری سپرماشین روبرویی ایستاد...وآن قدر وحشت ناک ترمزگرفته بود که شمیم درحال پرت شدن به جلو بود که ارمیا با دستش شانه اورا گرفت واورا محکم گرفت وروی صندلی خواباند...خیلی زود شمیم ازخطر اثابت سرش به جلوی ماشین گذشت ...ارمیا درحالی که نفس نفس می زد نگاهش را به شمیم که روی صندلی هنوز خوابیده بود کرد ووحشت زده گفت :
- شمیم ...شمیم حالت خوبه ؟
شمیم دستش را به سرش گرفت وبا قیافه ای گرفته به زور بلندشد..ارمیا باترس وناراحتی گفت :
- حالت خوبه ؟!!چیزیت نشد؟!!جاییت دردنمی کنه !؟!
شمیم دلش ریخت...بازهم نگرانی های ارمیا..! دلش می خواست ازخوشحالی خودش را ازماشین به بیرون پرت کند...!
صدای مردمی که به رانندگی ارمیا بدوبیراه می گفتن ازبیرون ماشین می آمد...انقدر ارمیا سرگرم نگاه کردن به شمیم بود که حتی نمی فهمید دوروبرش چه خبراست !
- شمیم می خوای بریم دکتر؟!! چرا حرف نمی زنی ؟!حالت خوبه ؟!
شمیم ازشدت ذوق نمی دانست چه بگوید..کاش بیشترنازمی کرد..بیشتروبیشتر..تاارمیا بازهم بیشتروبیشترنازبخرد...فقط سری تکان دادوبه آرامی گفت :
- خوبم..فقط زودتربرو راه بیفت تاسایه ایناندیدن...
ارمیا باسماجت گفت:
- مطمئنی دکترنمی خوای؟!
شمیم چپ چپی به اونگاه کرد وگفت :
- ولی فک کنم تودیگه الان دکترلازم شدی!
ارمیا لحظه ای اخم کرد وبعد لبخندی ملیح زد وحرکت کرد..بایک بوق به ماشین روبرویی اش وبقیه خیلی باسرعت مهلکه را ترک کرد وبه سمت خانه مادربزرگش راند...این دومین تصادف اجباری بود که ازبیخ گوششان به خیرگذشت ...سومی اش چه بود! فقط باید خدا بخیرمی کرد...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,045
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,052
  • بازدید ماه : 122,991
  • بازدید سال : 270,772
  • بازدید کلی : 12,135,861