close
تبلیغات در اینترنت
رمان طغیان قسمت هفتم
loading...

رمان فا

دوباره بارون گرفته و این پای لنگ توی شلها فرو میره....باز فکر پریسا اومده توی سرم....منِ لعنتی میخوام فقط یه بخش رو به یاد بیارم....روز اول با گلنار....اما انگار پریسا همیشه همه جا بوده و من همیشه اسیر بودم....اسیر دنیایی که تلخ یا شیرین ساخته دست پریسا بود... صدای زنگ آشنای دوچرخه محسن…

رمان طغیان قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 701 جمعه 09 اسفند 1392 : 9:11 نظرات ()

دوباره بارون گرفته و این پای لنگ توی شلها فرو میره....باز فکر پریسا اومده توی سرم....منِ لعنتی میخوام فقط یه بخش رو به یاد بیارم....روز اول با گلنار....اما انگار پریسا همیشه همه جا بوده و من همیشه اسیر بودم....اسیر دنیایی که تلخ یا شیرین ساخته دست پریسا بود...
صدای زنگ آشنای دوچرخه محسن از پشت سرم حواسم رو به جاده داد....به زمان حال.محسن کنارم ایستاد و چهره افتاب سوختش رو چرخوند به طرفم.شونه هاشو بالا داده بود و زیر بارون خیس شده بود.لبخند همیشگیش روی لبهاش بود و دندونهای با فاصله و بلند جلو رو به معرض دید گذاشته بود.طبق عادت گوشش رو توی دست پیچوند و با ذوق خندید:سلام عباس آقا...تو این بارون کجا میری پیاده؟..............................................................

لبخند زدم: به آقا محسن گل....میرم چای خونه....تو کجا میری زیر این بارون....هه....باز چشم بابات رو دور دیدی دوچرخه اش رو برداشتی؟
خندید:شما بهش نگی نمیفهمه....بپر بالا عباس آقا برسونمت
پای لنگم رو به کمک دست بلند کردم و سوار دوچرخه شدم.با شوخی غر زدم:همچین میگه بپر بالا انگاری نمیدونه چلاقم!!
هر دو خندیدیم.پسرک رکاب میزد و من زیر قطره های درشت بارون ،خاک رو بو میکشیدم.باد میوزید و قطره ها رو به صورتم میکوبید و من ناخواسته به پریسا فکر میکردم....به زنم....به زنم که بعد از دو سال توی خونه بی بی دیدمش....یه صدایی ته ذهنم پرسید" یعنی داره چیکار میکنه" تصورش کردم....با شناختی که ازش داشتم شاید یه گوشه خونه بی بی نشسته پاش رو انداخته روی پاش و بی بی رو سوال جواب میکنه....میدونم بی بی هم کم نمیاره....اونم میگیرتش به باد حرف....
نفسم رو بیرون میدم...دارم به این فکر میکنم که پریسا توی زنندگیش دوبار دوتا اشتباه بد کرد که تاوان هر دوش رو به سختی پس داد....یکی قبل از ازدواج با من و دومین اشتباهش درست ازدواج با من بود....دلم براش میسوزه...این دلِ لعنتی بی خونه و کاشیونه....قرار نداره....گاهی میسوزه....گاهی گر میگیره از کینه...پریسا بد کرد....با ازدواجش با من،هم به من بد کرد هم به خودش....شاید اگر برای آروم کردن دل خودش...به خیال خودش برای آروم کردن وجدانش...نمی افتاد پی ازدواج با من و خوشبخت کردن من الان زن یکی دیگه بود...چه میدونم یکی از همین میلیاردرهای برو بیا دار....بچه داشت...دبدبه و کبکبه داشت...زندگیش رو به راه بود....منم اینی که الان هستم نبودم....شاید توی همون فلاکت بی پولی مونده بودم....یه طراح ساده بودم یا شاید از بیکاری الان راننده تاکسی بودم...ولی حتما کیان ملک بودم...خودِخودم....زیر سقف خونه خودم....توی اغوش همسری که ساده بود و معصوم...بی ممعصیت....دلم از زنم پاک بود....امیدم بچه هام بودن....در به در نگاه مرده مها نبودم....تو چشم یه دختر بیست ساله عمر رفته خودم رو طلب نمیکردم.....دل نمیبستم به نگاه گلنار تا در کنارش فکر کنم هنوز کیان ملکم که با مهای دوست داشتنی خودش روزگار میگذرونه بی حضور تاثیر گذار پریسا!
- عباس آقا راسته؟
صدای محسن از خلاء بیرونم آورد: چی راسته؟
- اینکه این تازه واردها،اقوام شمان؟ میگن این یکی راسته
- کی گفته؟
- نمیدونم....میگن دیگه
- من خودمم نمیشناسم محسن خان...چه برسه به این غریبه ها....هر بار هر کی اومد همه اهالی گفتن اینا فامیل عباسن...دیدی که هیچ کدوم هم نبودن....اینا هم مثل قبلیها....دستت درد نکنه منو همینجا بذار زمین....با این پای شلی نمیشه رفت داخل چای خونه....اره کنار همین شیر آب من رو بذار پایین....
محسن پاش رو روی زمین گرفت و دوچرخه رو کنار چای خونه نگه داشت.پیاده شدم و رفتم سمت شیر آب.پاهام رو شستم و خسته و بی دل و دماغ رفتم داخل چای خونه


بارون اون روز ول نمیکرد.میون راه احمد از چند نفر سراغ عباس روستا رو گرفت. گفتن رفته سمت چای خونه. دل توی دلم نبود.هر چقدر به چای خونه نزدیکتر میشدیم قلبم تندتر میزد.احمد ماشین رو جلوی چای خونه نگه داشت.سه تایی به هم نگاه کردیم و بی هیچ حرفی پیاده شدیم. جلوی چای خونه چندتایی ماشین و یه اتوبوس پارک بود.پا سست کردم و ایستادم.لادن دستم رو گرفت و گفت:خوبی پری؟
احمد دستش رو روی شونم گذاشت و خندید:بگو بهتر از این نمیشم.....قوی باش دختر....روزای سختت تموم شد...برو زیر بارون نایست خوب نیست با موهای وز کرده ببینتت...یادش نمیادا
احمد و لادن خندیدن.خندیدم....بعد از مدتها از ته دلم خندیدم...شور و شوق وصف ناشدنی داشتم....ولی ناآروم بودم...بی قرار... دستم رو مشت کردم و رفتم جلو.میون چارچوب در ایستادم. شلوغ بود. به اطراف یه نظر سطحی انداختم. نبود. وارد شدم و به طرف یه صندلی خالی رفتم. پشت میز نشستم.لادن کنارم و احمد روبرومون نشست.دستهامو توی هم قفل کردم و روی میز گذاشتم.حال و روزم گفتنی نیست.چشمهام زق زق میزد.موهای خیسم روی سرم چسبیده بود و لرز خفیفی اندامم رو توی آغوش کشیده بود.با نگاه همه چای خونه رو دور میزدم.مسافرهای اتوبوس سر و صدایی راه انداخته بودن.مثل اینکه همه فامیل با یه اتوبوس اومده بودن مسافرت.بچه هاشون میون صندلیها میدویدن و جوونترها با صدای بلند صحبت میکردن و میخندیدن.چند نفری از مردها هم قلیون میکشیدن و زنها صحبت میکردن.دو سه تا خانواده هم روی تختهای جداگونه نشسته بودن و ناهار میخوردن.چای خونه بزرگ و قشنگی بود.همه چیز به جا و درست...تمیز و مرتب. هنوز محو تماشای مردم بودم که از دالان سمت چپم...آخر سالن مهره های چوبی پرده آویز به هم خورد و مرد سیاه پوش من سینی به دست بیرون اومد.صدای نفسهام توی گوشم پر شده بود و یک صدای سوت ممتد....یک سوت ممتد که دنیای من رو از بقیه جدا میکرد.چشمهام فقط او رو میدید.نیم رخ مردونش رو میدیدم در حالی که داشت غذای مسافرهایی که روی تخت نشسته بودند رو میون سفره میچید....اون لحظه برای اولین بار بود که با دیدن عباس روستا قلبم از شعفی وصف نشدنی پر شد و لبخند روی لبم نشست.دلم میخواست بلند شم و به سمتش برم ولی از طرفی سعی داشتم خودم رو کنترل کنم.بی بی راست میگفت.اون به این زندگی انس گرفته و دوست نداره هر روز میون آدمهای غریبه داستان زندگیش مدام تکرار بشه.لبخندم لرزید و شیشه نگاهم خیس شد.تصویر زیباش رو از پشت پرده اشک میدیدم و توی دلم تکرار میکردم...پریسا...کیانه...خودش� � ...روی دوتا پاش ایستاده...سینش رو نگاه...بالا و پایین میره...نفس میکشه...پریسا تموم شد کابوس تلخ مرگ کیان...پریسا...کیان تنش داغه و هنوز کف دستهاش عرق میکنه...میتونی به پلک زدنش نگاه کنی و تحرک لبهاش وقتی حرف میزنه...به رگهای برجسته دستش به سرتا پاش...پریسا خوب نگاش کن...خوب نگاش کن....
کیان رو برگردوند که دست احمد رفت بالا.دلم ریخت.کیان با دیدن ما متغیر شد.انگار دنیای اون روزش به هم ریخت.برای لحظه ای نگام کرد.دست پاچه شدم.پلک زدم و تموم اشکی که میون پلکهام صبوری پیشه کرده بودن روی میز چکید.اخمهای کیان رفت توی هم و نگاهش رو ازم گرفت.به سمت میزمون اومد.احمد بلند شد و با روی خوش به طرفش بازوهاشو باز کرد ولی کیان با همان چهره گرفته گفت:خوش اومدید...چی بیارم خدمتتون.
احمد دستهاش رو پایین آورد و گفت:میتونم باهاتون دست بدم حداقل؟
کیان نفسش رو بیرون داد و گفت:زرشک پلو.ماهی و دیزی غذای امروزه...امر بفرمایید در خدمتم.
کیان رو برگردوند که بره احمد دستش رو گرفت.کیان با اخمهای در هم کشیده برگشت و به احمد زل زد.احمد بغض گرفته گفت:بی معرفت...مــــرد.....دلم برات یه ذره شده....میخوام لمست کنم....کیان...بذار لمست کنم...هنوز باورم نمیشه....
کیان هنوز به احمد زل زده بود.اشک احمد روی گونش سر خورد.لادن آروم آروم گریه میکرد و من با بغض دردناک گلوم میجنگیدم.قدرت نداشتم مقابل تلخی و نسیان کیان قد علم کنم.احساس میکردم این مرد تبدیل به سنگ شده...و من یه شیشه شکسته ام که تاب ضربه های سنگین سنگ رو ندارم.کیان دستش رو از دست احمد بیرون کشید و گفت:اشتباه گرفتید آقا من اسمم عباسه...اینجا هم محل کار منه...حتی اگر هم کیان شما باشم...اینجا جاش نیست...امیدوارم درک کنید
کیان رفت و هر سه ما رو با حقیقت تلخی روبرو کرد...کیان هیچ چیزی یادش نیست


بارون اون روز ول نمیکرد.میون راه احمد از چند نفر سراغ عباس روستا رو گرفت. گفتن رفته سمت چای خونه. دل توی دلم نبود.هر چقدر به چای خونه نزدیکتر میشدیم قلبم تندتر میزد.احمد ماشین رو جلوی چای خونه نگه داشت.سه تایی به هم نگاه کردیم و بی هیچ حرفی پیاده شدیم. جلوی چای خونه چندتایی ماشین و یه اتوبوس پارک بود.پا سست کردم و ایستادم.لادن دستم رو گرفت و گفت:خوبی پری؟
احمد دستش رو روی شونم گذاشت و خندید:بگو بهتر از این نمیشم.....قوی باش دختر....روزای سختت تموم شد...برو زیر بارون نایست خوب نیست با موهای وز کرده ببینتت...یادش نمیادا
احمد و لادن خندیدن.خندیدم....بعد از مدتها از ته دلم خندیدم...شور و شوق وصف ناشدنی داشتم....ولی ناآروم بودم...بی قرار... دستم رو مشت کردم و رفتم جلو.میون چارچوب در ایستادم. شلوغ بود. به اطراف یه نظر سطحی انداختم. نبود. وارد شدم و به طرف یه صندلی خالی رفتم. پشت میز نشستم.لادن کنارم و احمد روبرومون نشست.دستهامو توی هم قفل کردم و روی میز گذاشتم.حال و روزم گفتنی نیست.چشمهام زق زق میزد.موهای خیسم روی سرم چسبیده بود و لرز خفیفی اندامم رو توی آغوش کشیده بود.با نگاه همه چای خونه رو دور میزدم.مسافرهای اتوبوس سر و صدایی راه انداخته بودن.مثل اینکه همه فامیل با یه اتوبوس اومده بودن مسافرت.بچه هاشون میون صندلیها میدویدن و جوونترها با صدای بلند صحبت میکردن و میخندیدن.چند نفری از مردها هم قلیون میکشیدن و زنها صحبت میکردن.دو سه تا خانواده هم روی تختهای جداگونه نشسته بودن و ناهار میخوردن.چای خونه بزرگ و قشنگی بود.همه چیز به جا و درست...تمیز و مرتب. هنوز محو تماشای مردم بودم که از دالان سمت چپم...آخر سالن مهره های چوبی پرده آویز به هم خورد و مرد سیاه پوش من سینی به دست بیرون اومد.صدای نفسهام توی گوشم پر شده بود و یک صدای سوت ممتد....یک سوت ممتد که دنیای من رو از بقیه جدا میکرد.چشمهام فقط او رو میدید.نیم رخ مردونش رو میدیدم در حالی که داشت غذای مسافرهایی که روی تخت نشسته بودند رو میون سفره میچید....اون لحظه برای اولین بار بود که با دیدن عباس روستا قلبم از شعفی وصف نشدنی پر شد و لبخند روی لبم نشست.دلم میخواست بلند شم و به سمتش برم ولی از طرفی سعی داشتم خودم رو کنترل کنم.بی بی راست میگفت.اون به این زندگی انس گرفته و دوست نداره هر روز میون آدمهای غریبه داستان زندگیش مدام تکرار بشه.لبخندم لرزید و شیشه نگاهم خیس شد.تصویر زیباش رو از پشت پرده اشک میدیدم و توی دلم تکرار میکردم...پریسا...کیانه..خودشه ... روی دوتا پاش ایستاده...سینش رو نگاه...بالا و پایین میره...نفس میکشه...پریسا تموم شد کابوس تلخ مرگ کیان...پریسا...کیان تنش داغه و هنوز کف دستهاش عرق میکنه...میتونی به پلک زدنش نگاه کنی و تحرک لبهاش وقتی حرف میزنه...به رگهای برجسته دستش به سرتا پاش...پریسا خوب نگاش کن...خوب نگاش کن....
کیان رو برگردوند که دست احمد رفت بالا.دلم ریخت.کیان با دیدن ما متغیر شد.انگار دنیای اون روزش به هم ریخت.برای لحظه ای نگام کرد.دست پاچه شدم.پلک زدم و تموم اشکی که میون پلکهام صبوری پیشه کرده بودن روی میز چکید.اخمهای کیان رفت توی هم و نگاهش رو ازم گرفت.به سمت میزمون اومد.احمد بلند شد و با روی خوش به طرفش بازوهاشو باز کرد ولی کیان با همان چهره گرفته گفت:خوش اومدید...چی بیارم خدمتتون.
احمد دستهاش رو پایین آورد و گفت:میتونم باهاتون دست بدم حداقل؟
کیان نفسش رو بیرون داد و گفت:زرشک پلو.ماهی و دیزی غذای امروزه...امر بفرمایید در خدمتم.
کیان رو برگردوند که بره احمد دستش رو گرفت.کیان با اخمهای در هم کشیده برگشت و به احمد زل زد.احمد بغض گرفته گفت:بی معرفت...مــــرد.....دلم برات یه ذره شده....میخوام لمست کنم....کیان...بذار لمست کنم...هنوز باورم نمیشه....
کیان هنوز به احمد زل زده بود.اشک احمد روی گونش سر خورد.لادن آروم آروم گریه میکرد و من با بغض دردناک گلوم میجنگیدم.قدرت نداشتم مقابل تلخی و نسیان کیان قد علم کنم.احساس میکردم این مرد تبدیل به سنگ شده...و من یه شیشه شکسته ام که تاب ضربه های سنگین سنگ رو ندارم.کیان دستش رو از دست احمد بیرون کشید و گفت:اشتباه گرفتید آقا من اسمم عباسه...اینجا هم محل کار منه...حتی اگر هم کیان شما باشم...اینجا جاش نیست...امیدوارم درک کنید

کیان رفت و هر سه ما رو با حقیقت تلخی روبرو کرد...کیان هیچ چیزی یادش نیست

صدای نفسهام و لرزش استکانها توی سینی فلزی میون دستهام حاجی رو متوجهم کرد.سینی رو گذاشتم روی کابینت و زل زدم به استکانها.آمیرزا اومد کنارم و دستش رو گذاشت رو شونم: خوبی بابا؟....عباس....حالت متغیره بابا چی شده؟
نفسم رو با صدا دادم بیرون: هیچی حاجی....هیچی
امیرزا رفت سمت مهمانسرا.از پشت پرده همه سالن رو از زیر نظر گذروند.خودم رو به شستن استکانها سرگرم کردم که آمیرزا گفت: امروز توی این ابادی یه خبرایی هست....نگو نیست که باور نمیکنم....باور نمیکنم زیر این جل جلِ بارون گلنار بیاد چای خونه که به عمویی که باهاش خونه یکی هست سر بزنه و کنارش یه چای بخوره و دنبال ظرف نشسته بگرده که بشوره و بره و وقتی چشم عموش رو دور دید زیر گوش عباسِ بی بی پچ پچ کنه و بره....که دو دقیقه بعد عباس بره سمت خونه بی بی و با این حال و روز برگرده....چی شده بابا؟من غریبه ام؟
نگاش کردم.رنگ پریده صورتم داشت همه چیز رو خراب میکرد.گفتم: هیچی نیس حاجی...همون قصه تکراری...یه عده اومدن دنبال گمشدشون...خسته شدم حاجی که عین عروسک وارسی میشم و گیج میزنم میون نگاه ادمهایی که ثانیه ای ازشون خاطره ندارم...نمیخوام چشمم به چشم غریبه ها بیفته....به بی بی گفتم ردشون کنه بره....انگاری اینا ول کنِ معامله نیستن....حالم خرابه حاجی...کی میفهمه حس و حال من رو....
نشستم روی چهار پایه و سرم رو میون دستهام گرفتم.زمزمه کردم: سرم درد میکنه
امیرزا مدتی بالای سرم ایستاد و مهره های تسبیحش رو دونه دونه توی دستش چرخوند.الله اکبری گفت و نفسش رو بیرون داد: نمیخواد بیای بیرون....اگه نمیخوای ببینیشون بشین همینجا چیزی میخورن و میرن....بشین بابا....چای دبشه بریز بخور برای سردردتم خوبه....بشین بابا جان...بشین....
آمیرزا رفت که به مهمونها برسه و من سرم رو بلند کردم و از میون پرده آویز به زنی نگاه کردم که صورتش رو میون دستهاش گرفته بود و رفیقهاش باهاش حرف میزدن و حتما بهش امیدواری میدادن....از دالان تاریکم به زنی نگاه میکردم که تنها نبود و همه براش دل میسوزوندن....به زنی نگاه میکردم که ....زنم بود!
دلهره و آشوب افتاده بود به جون دلم....پریسا گریه میکرد.احمد مچ دستش رو گرفته بود و کمی به سمتش متمایل شده بود و چیزی میگفت.میتونستم رگ گردنش رو ببینم....وقتی اینطوری جبهه میگرفت رگ گردنش میزد بالا....اون روز هم که زوایای تاریک زندگیم رو روشن کرد همین حالت رو داشت....نمیفهمم احمد که از همه چیز خبر داره چرا راه افتاده دنبال پریسا....اصلا چرا به پریسا ندا داد که کیانش رو پیدا کرده؟! اصلا احمد طرف کیه.....چرا بعد از اون ماجرا هنوز دوستیش رو با پریسا ادامه داد.....مگه سیم وصل این دوستی من نبودم؟....خوب بعد از تصادف من که باید احمد پاش رو از اون زندگی کشیده باشه بیرون....یعنی لادن تا این حد روی احمد نفوذ داره....لادن خواسته با پریسا دوستیشو ادامه بده و داده....پریسا اینقدر نفوذ داشته که احمد اینطوری براش به آب و آتیش میزنه؟ که اینجوری رگ گردنش میزنه بیرون برای اروم کردن گریه پریسا؟....زنِ سابقِ دوستِ مُردش؟!!!
دلم آشوبه....بی بی میگه آیه الکرسی بخون....این مواقع آیه الکرسی بخون.....
بسم الله الرحمن الرحیم....الله لا اله الا هو الحی القیوم......
بلند شدن....بلند شدن! دارن میرن.....خدایا شکرت....شکرت خدایا....

طاقت نداشتم.دستم رو روی دهنم گرفتم و از چای خونه رفتم بیرون.به طرف ماشین دویدم.احمد و لادن هم خودشون رو بهم رسوندن.توی ماشین نشستم و با صدای بلند گریه کردم.نوازشهای لادن و دلداریهای احمد رو متوجه نمیشدم....آینده گنگی رو به روم بود که احساس میکردم نمیتونم در برابرش مقاومت کنم. من تشنه کیانم...و کیان حتی نیم نگاهی به من نمیکنه
دستم رو روی چشمهام گذاشتم.بی دلیل خودم رو به جلو و عقب تکون میدادم و مدام زمزمه میکردم" ای وای"...انگار فقط این کار و همین یه کلمه توی دنیا میتونست کمی آرومم کنه....لادن شونه هامو توی دستهاش فشار میداد و میون هق هق میگفت:عزیز دلم...پری آروم باش....یادش میاد پری....یادش میاریم....ما کنارتیم....
ساکت شدم.سرم رو بالا گرفتم و به روبروم نگاه کردم.احمد پایین پام روی زمین جلوی در ماشین زانو زده بود و آروم آروم گریه میکرد.سینه ابروهاش بالا کشیده بودن و پیشونیش چین افتاده بود.بهش زل زدم و گفتم:احمد...کیان....خوب میشه؟
احمد با دو انگشتش گوشه های چشمش رو فشار داد و در حالی که سعی میکرد بغضش رو قورت بده گفت:آره که خوب میشه....میبریمش خونه...توی خونه کم کم همه چیز یادش میاد...ما باهاتونیم پری...مهم اینه که کیان زندس و ما پیداش کردیم...
بغضم رو قورت دادم از ماشین بیرون اومدم و گفتم:شما برید من میرم داخل چای خونه...اونقدر میمونم تا بیاد باهام صحبت کنه
لادن با نرمه انگشتهاش اشکای گونش رو پاک کرد و گفت:به نظر منم یکم با هم تنها باشن بهتره...احمد بیا ما بریم بذار پری بمونه همینجا.بالاخره مجبور میشه میاد میشینه پای حرف این دختر
احمد سری تکون داد.فکرهاشو جمع کرد و گفت:باشه...پس ما هواتو داریم.هواتو داریم همین حوالی هستیم.خواستی برگردی خونه بهم زنگ بزن.
دستهای سردم رو جلو بردم و دستهای لادن و احمد رو میون مشتهام فشردم.سعی کردم لبخند بزنم.بغضم رو خوردم و ازشون جدا شدم.
دوباره میون چارچوب در چایخونه ایستاده بودم و به هیاهوی مسافرها نگاه میکردم.پرده آویز چوبی رو کنار زدم و وارد شدم.به سمت میز آخر رفتم و پشت میز نشستم.سرم رو چرخوندم و به اطرافم نگاه کردم.خبری از کیان نبود و صاحب چای خونه از پشت میزش زل زده بود بهم.بی تفاوت طبق عادت خودم رو به لمس کردن ناخنهام مشغول کردم.دستهام میلرزید.قلبم تند میزد ولی این حس و حال طول کشید و کیان نیومد که نیومد.نمیدونم چقدر گذشت که مسافرهای مینی بوس بلند شدند و با سر و صدا وسایلشون رو جمع کردن که برن.انتظار داشتم کیان پیداش شه ولی نشد.صاحب چای خونه برای حساب و کتاب و بدرقه مشتریهاش اومد.مرد کوتاه قامت با موهای جوگندمی....آمیرزا...اسمش آمیرزاس....چای خونه به اسم آمیرزا معروفه....مسافرها رو که با خوشرویی بدرقه کرد به سمتم نگاهی انداخت.نمیدونم چرا لبخندش کمرنگ شد و لبهاش به ذکری لرزید...پولها رو گذاشت توی جیب جلیقش و به سمتم اومد.انگشتهامو توی هم گره زدم.بالای میزم ایستاد و گفت:خوش اومدی دخترم....ناهار یا چای؟
نگام توی نگاش لرزید...:چای
آمیرزا ازم دور شد.رفت سمت دالانی که میدونستم کیان میونش پنهون شده و چند دقیقه بعد خلاف انتظارم سینی روی دست آمیرزا به سمتم اومد.استکان،قوری و قندون رو روی میز گذاشت و با سینی رفت سمت تختهای خالی و شروع کرد به جمع کردن ظرفهای مسافرهای قبل.نگام روی لوله قوری خشک شد.به بخاری که از لوله قوری رقص کنان بالا میرفت و محو میشد.میزهای کنارم خالی شدن...قوری سرد شد و عقربه ساعت یک دور کامل چرخید....هنوز من بودم و صدای شرشر بارون و باد که پرده آویز چوبی رو تکون میداد.توی حال خودم بودم و متوجه نگاه آمیرزا که نیم ساعتی بود از پشت میز سمت چپم روم خشک شده بود نبودم.وقتی متوجهش شدم که از جاش بلند شد.زمزمه کرد" لااله الاالله " تسبیحشو میون دستهاش چرخوند و با صدای بلند گفت:عباس....چشمت به مشتریها باشه یه ساعتی میرم بیرون

برچسب ها رمان طغیان ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 775
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,007
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 770
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,014
  • بازدید ماه : 122,953
  • بازدید سال : 270,734
  • بازدید کلی : 12,135,823