close
تبلیغات در اینترنت
رمان اگر دردی باشد قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

ـ سلام حاج عمو. یه اخلاق بد حاج عمو داشت؛ از وقتی رفته بود حج؛ به همه گفته بود هر وقت صدا می کنید یه حاج بذارید اول اسمم. از نظرم اون قدر این حرکت بد بود که حد نداشت. اگه بقیه به صرف احترام حاجی صداش می زدن باز می شد چیزی گفت؛ اما وقتی خودش این اصرارو داشت منو عصبی می کرد. حس این که بخواد…

رمان اگر دردی باشد قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1097 چهارشنبه 07 اسفند 1392 : 11:6 نظرات ()

ـ سلام حاج عمو.
یه اخلاق بد حاج عمو داشت؛ از وقتی رفته بود حج؛ به همه گفته بود هر وقت صدا می کنید یه حاج بذارید اول اسمم. از نظرم اون قدر این حرکت بد بود که حد نداشت. اگه بقیه به صرف احترام حاجی صداش می زدن باز می شد چیزی گفت؛ اما وقتی خودش این اصرارو داشت منو عصبی می کرد. حس این که بخواد پز حج رفتنشو بده و تا این حد رو معنای ریا کاری دقیق بشه کفرمو در می آورد. تا قبل از این ها سعی می کردم کاری به کارش نداشته باشم و اکثر مواقع وقتی می اومدن خونمون یا با شکوفه گرم می گرفتم یا اگر شکوفه نبود بعد از احوال پرسی می رفتم تو اتاقم. این بود که حاج عمو زیاد از من خوشش نمی اومد؛ چون مثل بقیه چابلوسیشو نمی کردم...................................................................................

ـ سلام؛ به به؛ چه عجب ما شما رو دیدیم!
ـ حاجی من شهرستان بودم؛ کار داشتم.
ـ کار مهم تر از خانواده و فامیله؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ نیست حاجی؛ اما به قدر خودش مهمه.
زیادی تو نقشم فرو رفته بودم. زیادی تو نقش شادان خوب فرو رفته بودم انگار. شاید واسه همینم بود که حاج عمو ضربه ی کاری رو همین اول کاری زد. لبخند نیم بندی زدم و هیچی نگفتم. این یعنی حاجی لطفا از پشت سنگری که واسه خودت ساختی بیا بیرون؛ اما حاجی ...
ـ هر چند؛ از اولادی که پدر و مادر خودشو فراموش کنه و این همه مدت پدر مریضشو بذاره تنها خونه و نیاد سراغش از این بیشتر توقع نمیره.
نگاهم رسید به حاج بابا که روی صندلی چرخ دار به من خیره بود. لبخندم خشک شد و نگاهم خیره موند به حاج بابایی که خیلی وقت بود بهش نگفته بودم حاج بابا. اشک تو چشمام حلقه زد و جمع ساکت شد.
نگاهمو از جمع چرخوندم به ماکان که باز هم اخماش تو هم بود. نگاه خیرش در حالی که روی مبل نشسته بود به من بود. شکوفه که اومده بود جلو سلام کنه هم ساکت شده بود.
ـ کم کاری از من بود حاج عمو. بچه ی بدی بودم که حواسم به بابا نبود.
داشتم همه چیزو لو می دادم؛ واسه همین مامان از جا بلند شد و گفت:
ـ ای بابا؛ حاجی میوه ای؛ شیرینی ای؛ چیزی بردارید.
زن عمو با دست شونه ی منو فشار داد و گفت:
ـ حاج عموت منظوری نداشت.
تندی اشک حلقه زده ی چشممو پاک کردم و در حالی که می رفتم سمت شکوفه گفتم:
ـ نه زن عمو؛ من که ناراحت نشدم. ... خوبی شکوفه جون؟ سلام حامد خان. ببخشید دیر سلام دادم.
اصولا با جوونا راحت تر رفتار می کردم؛ مخصوصا اگه اون جوون؛ شکوفه و حامد باشن که ورای تصور من خوب بودن و هیچ وقت به خاطر ظاهر و قیافه ی من قضاوت نمی کردن و چقدر خوشحال بودم که شکوفه به زن عمو رفته و حامد هم اخلاقی شبیه به شکوفه داره. مامان همیشه یه مثال می زد و می گفت که معمولا دامادها تو اخلاق شبیه به پدرزن میشن و انگار از خمیره ی وجودی اونا دامادها به وجود میان. حالا این مثلو از کجا و با چه منبعی دراورده بود خدا می دونست؛ اما الان مثال ناقضش جلوم ایستاده بود. حامد خیلی خوب بود و اون و شکوفه لیاقت همدیگه رو داشتن.
احوال پرسی با شکوفه و حامدو زود تموم کردم و خودمو انداختم تو اتاق تا مثلا لباس عوض کنم. مشت هام بالشو هدف گرفت و انقدر بهش مشت زدم تا خودمو آروم کنم. تا گند نزنم به همه چیز و تا اشکای لعنتیم بند بیان و با قوای بیشتر برم تو جمع.
لباسمو با لباس مناشب عوض کردم و برگشتم تو جمع. ماسک لبخندو به صورتم زدم و روی اولین مبل نشستم. اولین مبل در دسترس که باز مساوی شد با رو به رو شدن با حاجی؛ که باز نگاهش خیره شد به من؛ که ای بار سعی کردم لبخندمو وسیع و مهربون کنم؛ که سر به زیر ننداختم و از جام بلند شدم و رفتم کنار.
ـ مامان اجازه میدی کنار بابا بشینم!؟
مامان متعجب نگاهم کرد؛ اما از جاش بلند شد. همین کنارم ایستاد؛ جوری که فقط خودم بشنوم گفت:
ـ مراقب باش.
و خب این مراقب باش هزار هزار معنی داشت. نگاهمو دوختم به حاجی و دست بی حسشو گرفتم تو دستم و کمی فشار دادم. صندلی چرخ دار حاجی درست کنار دست من بود. درست کنار مبل مامان و از اون طرف ماکان. نمی دونم چرا؛ اما حس می کردم اگه حاجی قدرتشو داشت دست منو از دستش پرت می کرد بیرون و تف هم به روم نمی انداخت. شکوفه که بهم علامت داد برم پیشش؛ دوباره از جا بلند شدم و کنار گوش حاجی گفتمک
ـ من دختر بدی بودم؛ هنوزم هستم؛ که اگه نبودم؛ الان باید از این که تو رو می دیدم از خجالت آب می شدم و محکم تو سر خودم می زدم؛ اما نمی زنم. می خوام جبران کنم حاجی. می خوام خیلی چیزا رو جبران کنم. فقط یه کم بهم فرصت بده و اون طور مظلوم نگاهم نکن. به اندازه ی کافی حالم از خودم به هم می خوره و نگاهت باعث میشه بیشتر از خودم متنفر بشم.
و بعد دستشو ول کردم و رفتم سراغ شکوفه.
ـ جانم شکوفه جون؟
شکوفه با خوشحالی دستمو گرفت و گفت:
ـ بشین می خوام یه خبر خوب بهت بدم.
خبر خوب؟ چی می تونست باشه و تو این اوضاع و زندگی کثیف منو خوشحال کنه؟ مشتاق به صورتش زل زدم.


شکوفه دستاشو برد بالا و نفس عمیقی کشید. از اون نفسا که از سر شوقه و دلت می خواد هر چی اکسیژن که تو عالمه رو ببلعی. به خواهر حامد؛ حمیده؛ نگاه کردم و گفتم:
ـ حمیده چی شده این داره از خوشی می ترکه؟
حمیده شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ بذار خودش بگه؛ کیفش بیشتره.
ابروهای بالا رفتمو با چند تا حرکت آوردم پایین و یه کم پیشونیمو مالیدم و گفتم:
ـ ای بابا؛ مردم از فوضولی؛ خب بگید دیگه!؟
شکوفه یه کم خودشو کنترل کرد و یه دفعه گفت:
ـ من حاملم!
چه عکس العملی باید نشون می دادم؟ خنده یا بغض؟ مسلم بود که باید می خندیدم تا کسی نفهمه؛ اما شادان وجودم سوخت. منم حامله بودم؛ اما نتونستم به کسی بگم؛ منم حامله بودم؛ اما اون بچه رو نمی خواستم؛ منم این تجربه رو داشتم؛ اما حالم از تجربه کردنش به هم می خورد.
ژست یه آدم شادو گرفتن این روزا خیلی آسون بود.
ـ وای؛ تبریک میگم عزیزم.
و شکوفه رو تو بغل کشیدم و گفتم:
ـ "یه دختر نازپری یا یه پسر کاکل زری" تیکه ی مامانت.
شکوفه شاد خندید و خودشو از آغوشم بیرون کشید و گفت:
ـ اوهوم؛ از روزی که فهمیده؛ کم مونده بال در بیاره. قبل از این که بگی به مامانت هم گفتش.
ـ وای ... شکوفه یه چیزی بگم؟
شکوفه سوالی سر تکون داد که گفتم:
ـ خدا کنه با اومدنش رفتار این حاج عمو رو یه کم نرم کنه.
شکوفه با سرخوشی خندید و گفت:
ـ راحت باش؛ بگو اخلاق بدشو! دیگه بعد از این همه سال زندگی با حاج بابا فهمیدم اخلاقشو. مطمئن باش بچمو هم عین خودم درست می کنم که حاج باباشو بگیره تو مشتش با رفتار خوب و قشنگش.
شکوفه برای من اوج سیاست و رفتار خوب بود. با رفتار خوب و کارهای قشنگش مارو از لونه می کشید بیرون. به قدری که گاهی من می موندم و به خودم نگاه می کردم و می پرسیدم چرا من نمی تونم این کارا رو بکنم؟ من اگر عصبی می شدم هر چی می خواستمو همون لحظه می گفتم و ناراحتی هامو بیرون می ریختم؛ اما شکوفه تنها لبخندی می زد و با صحبت کارشو پیش می برد و مشکلشو حل می کرد.
ـ خیلی خوبه.
همینو گفتم و با کلی " بی " از بی حواسی و بی عشقی و بی نفسی سر به زیر انداختم.

***
نگاه خیرشو از روی شادان برداشت. سر به زیر انداختن شادان یه معنی داشت و اونم این بود که ناراحته. اگه رو قضیه ی مهمونی رفتن های شادان هم انقدر که رفتارهای شادانو حفظ بود؛ دقت می کرد، الان هیچ کدوم از این اتفاقا نیفتاده بود.
حاجی دست سالمشو بلند کرد و زد به دست ماکان. ماکان سریع چرخید طرف حاجی و گفت:
ـ بله حاجی؟ بریم اتاق؟
حاجی به زور تایید کرد. امروز فریبا نبود. می خواست بره یه سر به خانوادش بزنه و برای همین مرخصی گرفته بود.
وقتی با عذرخواهی از مهمونا حاجی رو برد تو اتاق و برگشت تا از ستاره بخواد که کمک کنه تا حاجی رو بخوابونن؛ دید شادان پشت سرش ایستاده. با لحن جدی همیشگیش پرسید:
ـ پس ستاره کو؟
شادان اما برخلاف انتظارش لبخندی زد و گفت:
ـ من جاش اومدم دیگه! گفتم پیش مهمونا بمونه.
نگاهی از بالا تا پایین کرد و تو نگاهش یه پوئن مثبت به شادان داد. با هم حاجی رو از روی ویلچر به تخت انتقال دادن. ماکان پاش گیر می کرد به ویلچر؛ برگشت تا اونو از پاش کنار بزنه؛ وقتی به سمت حاجی چرخید؛ دید شادان با ملایمت کنارش نشسته و پتو رو مرتب می کنه. یه لحظه شادان دست از کارش کشید و نگاهش خیره موند به حاجی. بعد نگاهشو چرخوند تو چشمای حاجی و سر به زیر انداخت. ماکان عقب عقب رفت و به دیوار تکیه داد. دید که شادان بلند شد، بنابراین صاف ایستاد که شادان گفت:
ـ میشه یه نگاه بکنی و ببینی ...
و بعد نزدیک تر اومد و آروم گفت:
ـ می دونم اجازه ی این که من عوضش کنمو نمیده.
خود ماکان متوجه حرف شادان شد؛ پس بی حرف اومد کنار تخت و گفت:
ـ از تو کمد وسایلو بده و اگه میشه تنهامون بذار؛ چون خجالت می کشه. به منم به زور قبول کرد که ...
شادان نگاهشو دوخت به چشمای ماکان. همون دو چشم افسونگر و بعد گفت:
ـ باشه.
ماکان از اون نگاه یاد اون روزایی افتاد که تو دلش این نگاهو می پرستید و عاشقش بود. شادان وسیله ها رو داد و ماکان به محض رفتنش یه آه کشید. مردا ناراحتی هاشون خیلی دردناک تر از زناست. زنا خالی میشن با گریه و مردا باید به همین آه های کوچیک قانع باشن. آه کشید و به خودش اعتراف کرد کاش بیشتر مراقب نگاه شادان بود. که اگه بود؛ الان می تونست ازش بخواد که شادان نگاهتو بده به خودم؛ خودم عاشقت میشم و مواظبت میشم. نه که الان حسرت و حرص و خشم یه جا تو دلش باشه.
کارش که تموم شد؛ از اتاق اومد بیرون و رفت تو اتاق خودش تا لباس عوض کنه؛ اما با دیدن شادان که تو کتاب خونه جست و جو می کرد اخماش تو هم رفت.
ـ شادان؟
شادان تو جاش پرید و نگاهش کرد؛ به جاش حمیده از روی تخت ماکان بلند شد و گفت:
ـ عذر می خوام آقا ماکان؛ شکوفه یه کتاب می خواست؛ ما نذاشتیم تا طبقه ی بالا بیاد. ببخشید بی اجازه اومدیم اتاق شما.
اینو گفت و کتابو از شادان گرفت و رفت پایین. اگه اونا رو تو کتاب خونه می دید؛ براش بد می شد. نگاهشو دوخت به شادان که داشت می اومد سمتش تا از اتاق بره بیرون که دست ماکان نشست رو بازوی شادان و اونو سفت نگه داشت و با لحنی جدی و آروم گفت:
ـ تو صبر کن.


لبخندمو خوردم و سعی کردم خجالت زده به نظر بیام!
ـ چیزه ... خب ببخشید.
البته در کنارش به حمیده هم فحش می دادم که منو این جا جا گذاشته بود. البته بدبخت خودش قسم خورد که از عصبانیت ماکان می ترسه و اگه بیاد تو فورا در میره.
ـ یک؛ حمیده این جا چند بار بیشتر نیومده؛ اون نمی دونه من خوشم نمیاد کسی در نبودم بیاد تو اتاقم. دو؛ تو که می دونی من این جا خیلی چیزا دارم که دست هر کسی نباید بیفته. سه؛ واقعا فکر کردی من احمقم؟
نگاهمو تندی دادم به صورتش و گفتم:
ـ من هیچ وقت چنین فکری نکردم.
ابروهاش به حالت تمسخر رفت بالا.
ـ نه دیگه؛ الان چنین فکری کردی. واقعا فکر می کنی من باور می کنم که شکوفه؛ با اون طبع لطیفش، با اون کتاب خونه ی پر از رمانش؛ نقدی بر مارکسیسم بخونه؟ شادان؛ واقعا رو سر من شاخ دیدی؟
لبمو گاز گرفتم و باز هم حمیده رو فحش بارون کردم.
ـ نه خب ...
صدای مامان در حالی که ازم می خواست بیام پایین؛ منو از جواب دادنش بهش معاف کرد. اومدم بازومو بکشم و برم که با یه حرکت سر جام نگهم داشت و گفت:
ـ دیگه این جا بدون اجازه ی من نیا شادان. می دونی که اخلاقمو!
بازومو آروم ول کرد و منم مثل تیری که از چله رها شده باشه دوییدم پایین و اصلا هم پشت سرمو نگاه نکردم. با اومدنم به پایین؛ با یه نگاه حمیده رو مورد لطف قرار دادم که از دور خندید و دور از چشم آقایون کتابو بالا و پایین کرد و بعد ادای کسایی که با تفکرات عمیق دارن کتاب می خوننو در آورد.
خب حیف که مامان کارم داشت؛ وگرنه آن چنان تفکری نشون اون و شکوفه می دادم که اون طور واسه من ریسه نرن. حمیده که همچنان سر در کتاب بود و به من نگاه نمی کرد؛ اما شکوفه تا سمت من برگشت؛ آن چنان چشم غره ای بهش رفتم تا واسه نقشه های خلاقانش منو تو اتاق ماکان نفرسته.
راستش؛ شکوفه عقیده داشت ماکان چیزی رو تو اتاقش قایم می کنه و به من؛ به حرمت این همه سال زندگی هیچی نمیگه. واسه همین منو به زور و ای وای بچم افتاد و اگه نفهمم بچم سیاه میشه و خلاصه آه و ناله و نازهای زنانه ی مخصوص دوران بارداری فرستاد اتاق ماکان. بماند که کلی هم نیشگون گرفت و رو مغزم اسکی بازی کرد و این که اگه ماکان حمیده رو ببینه هیچی نمیگه. بماند که اخلاق ماکان انقدر خوب بود که واسه این چیزای بیهوده دعواهای الکی راه نندازه.
ـ شادان؛ صدام گرفت دختر. بیا دیگه.
دوییدم سمت مامان؛ در حالی که صدای ضعیفشو می شنیدم که می گفت:
ـ تو این خونه اگه من آتیشم بگیرم؛ این دختر تا کارشو نکنه جواب منو نمیده.

***
پایان شب عذاب آوری که عمو با محلی ها و رفتار گندش برام می ساخت رو یک خبر خوب از شکوفه و حمیده شیرین کرد. مسافرت هر سالشون به شمال؛ به خونه ی مادرشوهر حمیده. خب دلم می خواست اتقبال کنم از پیشنهادشون؛ اما من مثل یه وصله ی ناجور بودم؛ وقتی اونا جفت جفت بودن و میرفتن خونه ی یه آشنا؛ اما من تنها بودم. اما دلیل دوم مخالفتم حرفی بود که شکوفه تو گوشم زد.
ـ پسرعموی شوهر حمیده هم داره میاد. بیا بریم شاید از هم خوشتون اومد.
حرف شکوفه رو فکر می کنم ماکان هم شنید؛ چون کنار ما ایستاده بود و می خواست از شکوفه و حامد خداحافظی کنه.
ـ شادان جایی نمی تونه بیاد شکوفه.
ابروهای من و دهنی که خودم برای مخالفت باز کرده بودم واقعا صحنه ی خنده داری رو پدید اورده بود.
ـ شادان تازه اومده سراغ شرکت. یک مدتی سرش نبوده؛ فعلا نمی تونه مسافرت بره. این طور نیست شادان؟
سرفه ای کردم و گفتم:
ـ همین طوره شکوفه جان.
و خشمگین به ماکان نگاه کردم که داشت از حد می گذروند.
ـ البته هم به این دلیل و هم این که ...
سرم رو بردم تو گوش شکوفه و گفتم:
ـ اگه ماکان مساله ی شرکتو نمی گفت هم من نمی تونستم بیام.
شکوفه اخمی کرد و گفت:
ـ اگه بحث شرکت عمو جون نبود، از بچم یه بار دیگه ابزاری استفاده می کردم تا تو حالیت بشه من و بچمو عذاب ندی.
یه دونه محکم با مشت سزدم تو بازوش که گفت:
ـ الهی بترکی شادان. دستم شکست. مامان این دخترعموی من یه خرده وحشیه.
باقی مکالمات ما به همون کل کل های ساده ی من خوبم و تو بدی گذشت و البته تا نزدیک در خونه ادامه پیدا کرد. وقتی برای شکوفه که یه بار دیگه واسم از تو ماشین دست تکون می داد و ادا در می آورد خداحافظی می کردم؛ صدای ماکان باعث شد خشکم بزنه و خشمگین تر از قبل بشم.


ـ قبل از گفتن شکوفه؛ حامد خودش مسئله رو گفت. می خواست به عنوان برادرت ازم اجازه بگیره که تو رو ببره اون جا تا با اون گل پسر آشنات کنه. هه ... مسخره س. بهشون گفتی تو نمی تونی ازدواج کنی؟
تا اتمام جملش چشمام بسته بود و به علت این که داشت منو می چزوند؛ بغض داشت خفم می کرد؛ اما همین که جملشو کنار گوشم گفت و خواست بره؛ عصبی راه افتادم و جلوش ایستادم. تو تاریکی حیاط خوب نمی دیدمش و اشک هایی که داشتن تو چشمم جمع می شدن باعث شده بود تصویر متزلزلی ازش داشته باشم.
ـ خوشت میاد هی این ماجرا رو بکوبی تو سرم؟ خوشتون میاد با رفتارتون آزارم بدین؟ خوشتون میاد منزویم کنین و راه به راه تحقیرم کنید؟ احساس تنفر می کنم از داشتن خانواده ای که فقط آبروی خودشون بین جمعیت و فک و فامیل براشون مهمه و براشون روحیه حساس و داغون شده ی من مهم نیست. ازتون متنفرم.
اینو گفتم و با قدم های بلند اومدم خونه. مامان که نشسته بود روی مبل، با ورود ناگهانیم دهن باز کرد تا چیزی بگه؛ اما وقتی اشکامو دید گفت:
ـ چی شده؟!
درو با احتیاط بستم تا حاجی از خواب نپره و تنها گفتم:
ـ هیچی! من که مشکلی ندارم. اصن من برم بمیرم همتون راحت بشید.
وقتی در اتاقو پشت سر خودم بستم؛ فقط نفس های عمیق می کشیدم تا گریم تموم بشه. لعنت به این زندگی کوفتی که همه به فکر خودشون بودن فقط.

***
روزهای کاری و خسته کننده یکی پس از دیگری می رفتن و می اومدن. بعد از شنیدن اون حرف ها از طرف ماکان؛ سعی می کردم ساعتی از شرکت بیام خونه که ماکان نباشه. می دونستم حداکثر کار ماکان تا شش بعد از ظهره و اضافه کاری های اجباریش همون ساعت تموم میشه؛ برای همین هم زمانی که به خونه می رسیدم رو به ده دقیقه قبل از اومدن ماکان کاهش داده بودم و عوضش با سرعت و دقت بیشتری تو شرکت کارها رو راست و ریس می کردم تا هم ماکانو نبینم و هم بتونم مدیر لایقی باشم.
شب ها هم بی بهونه شامو کنارشون می خوردم؛ ولی لحظه ای نگاهم از بشقاب جدا نمی شد و بعد از اتمام غذا که گاهی توسط مامان و گاهی توسط زهرا خانم پخته می شد؛ ازشون تشکر می کردم و مستقیم می رفتم اتاقم. رابطم تو خونه فقط با حاجی به شکل سابق بود. سعی می کردم تو دید حاجی دختر خوبی به نظر بیام که فشار عصبی باعث تهدید جانش نباشه. مامان اما نگران به نظر می رسید. از این که مثل یک آدم آهنی شدم و دیگه حرفی با کسی نمی زنم و لبخندی رو لب هام نمیاد می ترسید. نمی دونم؛ اما فکر می کنم می ترسید که من دوباره برسم به همون روزهای به قول خودش بی بند و باری.
توجهم به حضور فریبا جلب شده بود. دختری که موقع حضور ماکان لبخند می زد و عجیب این لبخنداش رو اعصابم بود. نه که موضوع علاقه ی من به ماکان باشه؛ نه! اصلا از ماکان خوشی ندیده بودم که عاشقش بشم. حداقل بعد از اعترافش تنها چیزی که به من نشون داده بود؛ بد اخلاقی بود. موضوع رفتار فریبا بود. فریبا فقط این لبخندها رو برای ماکان خرج می کرد و وقتی موقع حرف زدن با من یا مامان و یا زهرا خانم بود؛ اخم های فریبا تو هم بود و این یعنی این که فریبا نسبت به ماکان توجه خاص و بعد علاقه ی خاص داشت. یعنی از ماکان خوشش می اومد و این برای من خنده دار ترین موضوع بود که ماکان بخواد جواب این علاقه رو بده؛ اما وقتی کم کم دیدم که ماکان همیشه بد اخلاق جواب صحبت های فریبا رو با لبخند میده اسکی بازان رو اعصابم دو نفر شدن. فریبا و ماکان. از اون روزی که اینو فهمیدم؛ رفتارم بدتر شد. سر میز شام دیرتر می اومدم و زود بلند می شدم. یا حرف نمی زدم و اگر هم می زدم با خشکی بود.
همه چیز داشت تو این روزمرگی ها می گذشت که اون روز رسید.
زهرا خاتون؛ مادر حاجی که سال ها بود ندیده بودمش از روستا اومد تهران. حاجی تحت نظر و مراقب زهرا خاتون بزرگ شده بود و عقاید زهرا خاتون سخت گیر بود که حاجی رو این طور مذهبی بار آورده بود. البته باز هم حاضر بودم قسم بخورم حاجی صد درجه از اون عموی بد خلق بهتر بود. گرچه من با تربیت هیچ کدوم جور نبودم. واسه همینم بود که زهرا خاتون با اخم همیشه می گفت:
ـ پناه بر خودت خدا؛ هدفت از خلقت این دختره چی بود؟ فقط عین آدمای خوشحال هی میره و هی میاد! هی میره سر کار؛ مهمونی؛ هی میاد خونه!
و من که همیشه در جواب این صحبت های با حرص زهرا خاتون یه جوری بحثو عوض می کردم و از اون جا می رفتم؛ چون واقعا تحمل نصیحت ها و غرغرهاشو نداشتم.
در خونه رو پشت سرم بستم و خواستم برم سمت خونه که کسی زنگ درو زد. قبل از این که اهالی خونه بازش کنن؛ خودم درو باز کردم و مردی رو دیدم اصلا قیافش برام آشنا نبود.
ـ بله؟
ـ سلام خانوم. اینا رو کجا باید بذارم؟
نگاهی به وسیله های تو دستش کردم و با اخم گفتم:
ـ اینا چیه؟
ـ مال مسافرتونه.
ـ مسـ ...
هنوز کلمه ی مسافر از دهنم کامل در نیومده بود که یه عصای پر از نقش و طرح اومد داخل و یه نفر گفت:
ـ سلام دختر.
و خب تعجبی نداره که اگه بگم چشمام از دیدن زهرا خاتونی که ماکان خاتونو به اسمش اضافه کرده بود و از اون به بعد همه ی فامیل مادربزرگو زهرا خاتون صدا می کردن؛ گرد شد و از ترس توبیخ و غرغرهاش تندی گفتم:
ـ وای زهرا خاتون سلام. شمایید؟
مردی که حالا فهمیده بودم راننده ی زهرا خاتون از روستا تا به این جاست رفت تا باقی وسیله های زهرا خاتونو بیاره و زهرا خاتون تا مرد دور دید؛ اولین نیشش رو زد.
ـ وای و کوفت. مگه عزرائیلتو دیدی که میگی وای؟ بعدشم؛ برو اون ور از خستگی مردم دختر. من نمی دونم این ستاره به تو چی یاد داده که نه یاد گرفتی اول سلام بدی؛ نه مهمون داری بلدی و نمی دونی نباید مهمونو جلوی در نگه داشت.
چشمام گرد شد و گفتم:
ـ زهرا خاتون!
زهرا خاتون که برگشته بود یه کوفت دیگه نثارم کنه؛ با دیدن مرد راننده یه هیس گفت. چند بار مرد این راهو اومد و رفت تا وسیله ها همشون جلوی در چیده شد و زهرا خاتون با کلی تشکر پول مردو پرداخت کرد. در که دوباره بسته شد، چادرشو شل کرد تا بیفته رو شونه هاش و گفت:
ـ خشکت نزه همون جا! وسایلامو بیار تو خونه.
نگاهم به هفت تا ساک های لباس و وسیله و روغن و قند و محصولات روستا که جلوی در بودن خورد و انگار غم عالم ریخت تو دلم. من اگر ساک هاشو بلند می کردم؛ بدون شک همین امروز می رفتم اون دنیا! مخصوصا که ساک های زهرا خاتون به خاطر این که همیشه دست پر از روستا می اومد؛ سنگین بود و بلند کردنشون طاقت فرسا!
هنوز تو غم بلند کردن ساک ها بودم که در باز شد و ماکان از سمت ماشین رو اومد تو. انقدر زهرا خاتون معطل کرده بود که اومده بود خونه. از ماشین پیاده شد و با دیدن ساک ها لبخندی روی لبش نشست و گفت:
ـ زهرا خاتون اومده؟
خب دلم می خواست خفش کنم؛ اما در حال حاضر مجبور بودم که چیزی نگم تا ساک های سنگینو خودش بیاره. نگاهم روی ساک ها بود که گفت:
ـ سلام.
سرمو بلند کردم و به صورتش که لبخند داشت نگاه کرد. اثر حضور زهرا خاتون از همین الان مشخص بود. لبخندهای نادر ماکان به من.
ـ سلام.
خیلی خشک و جدی سلام کردم و دو تا ساک سبکو برداشتم و رفتم تو خونه. مامان که داشت با زهرا خاتون سلام و احوال پرسی می کرد با دیدنم گفت:
ـ سلام مامان جان؛ دست و صورتتو بشور و بیا پیش ما.
خب منم مجبور بودم در مقابل مهربونی مامان چیزی که چند وقتی می شد فراموش کرده بودمو به لبم بیارم. لبخندی زدم و گفتم:
ـ بله؛ الان.
و شاید هر دوشون فهمیدن این لبخند انقدر مسخره س که اگه اسمشو بذارن شکلک قشنگ تره.
ـ زود بیا دختر؛ باهات حرف دارم.


خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و مودب باشم و موفق هم شدم. ساک های کوچیکی که از تو حیاط برداشته بودم؛ همون جا یه گوشه گذاشتم و با حرص تابلویی گفتم:
ـ حتما زهرا خاتون.
اما به محض ورود تو اتاق تنها سرمو فرو کردم تو متکا و از ته دل جیغ کشیدم تا خالی بشم. روزها سخت شروع شده بود و زهرا خاتون؛ تنها مامور عذابی بود که بلد بود چی کار کنه تا همیشه پیروز باشه. زنی که تو جوونیش زن یه سرهنگ متعصب و خشک بود؛ وقتی مادر شد؛ تنها تو شهر دراندشت تهران بچه ها رو بزرگ کرد؛ وقتی پیر شد دلش هوای روستای پدریشو کرد و رفت و روستا و تو تمام این سال ها هنوز همون زن مقتدر و بزرگی بود که سرهنگ ازش انتظار داشت. همون زنی که حرفش دو تا نمی شد.

***
بی سر و صدا رفتم روی یکی از مبل ها نشستم. مامان و زهرا خاتون در حال خندیدن بودن و به اومدن من توجهی نشون ندادن. کنار زهرا خاتون؛ روی مبل دو نفره؛ ماکان نشسته بود و زهرا خاتون دست ماکانو تو دستش گرفته بود و هر از چند گاهی فشار آرومی به دستش می داد. دستمو زیر چونم زدم و به دستاشون خیره شدم و فکرم رفت سمت گذشته. روزی که همگی می خواستن برن روستا؛ تا هم حال و هوایی عوض کنن و هم این که سال نو رو در کنار زهرا خاتون باشن؛ اما من یک پا لج کردم و گفتم:
ـ نمیام.
حاجی یادمه چقدر اون روز عصبانی شد.
ـ یعنی چی نمیام دختر؟ آخه من چه گناهی کردم ... یا اصلا نه؛ من چی کار کردم تو این چند وقته که تو این طوری رفتار می کنی؟ چرا هر چی من میگم حتما یه نه باید تنگش بذاری؟
ـ ای بابا؛ خب حاجی جون؛ من نمی خوام بیام. من از این که تو اون روستا؛ بدون سرگرمی باشم بدم میاد. شرکتم نمی تونم ول کنم به امون خدا.
حاجی چند لحظه ای با حرص نگاهم کرد و بعد گفت:
ـ باشه؛ بهانت شرکته دیگه؟ باشه. بمون خونه.
و من موندم خونه؛ اما نه برای شرکت. چرا که تو اون پنج روز یک بارم پامو تو شرکت نذاشتم؛ چرا که حاجی به مناسبت سال نو تمام خدمتکارا رو فرستاده بود خونه؛ چرا که من تنها بودم؛ چرا که دلم هوای آرشام کرده بود و آرشام خونه بود و مدتی بود که ندیده بودمش. چرا که رفتار گزنده ی آرشام باعث شده بود که به این فکر بیفتم که از تتمه ی قدرت و جذابیتم استفاده کنم برای نگه داشتن آرشام. یه موزیک ملایم و یه لباس جذاب و دعوت آرشام. آرشامی که تو اون پنج روز پاتوق روز و شباش شد خونه ی ما و اتاق طبقه ی بالای خونمون و وای بر من که ندونستم که براش اوایل یه سیب بودم و حالا که طعم سیبو چشیده بود و دلشو زده بود، از سیب سهل الوصول خسته شده و دلش یه سیب می خواست که روی شاخه های بالای درخت باشه و به این آسونی بهش پا نده. وای بر من که نفهمیدم ازم زده شده و جاذبه های من براش تکراری. یه تکرار از مکررات روزانه که دوست داری پرتش کنی به ته ته سطل آشغال ذهنت و هنوزم که هنوزه از این می سوزم که من و احساسم آشغال بودیم؟
ـ شادان؟
تو جام تکون می خورم و نگاهمو می دوزم به زهرا خاتون که اومده و کنارم نشسته.
ـ چته دختر؟ هر چی صدات کردم نفهمیدی؛ الانم که ...
دست برد و اشکای جمع شده تو کاسه ی چشممو با دستش گرفت و گفت:
ـ اینا واسه چیه؟
یه تلخ خند از دهنم بیرون اومد. مامان و ماکان نمی دونم کی ما رو ترک کرده بودن و من با زنی تنها بودم که ازش دل خوشی نداشتم؛ نه برای این که کاری در حقم کرده بود؛ برای دلیل هایی که خودمم درکشون نمی کردم. برای این که یه احساس از روزای تنهاییم تو قلبم ریشه زده بود که می گفت این زنو دوست نداشته باش. این دلیل های بی دلیلی گاهی چقدر مسخره می شدن.
ـ حرف بزن دختر. تا کی می خوای تو خودت بریزی؟
ـ خودکشی گناهه؟
از سوال یهوییم جا خورد و اما زود خودشو جمع و جور کرد و گفت:
ـ معلومه که گناهه. خدا قهرش میاد دختر. این چه سوال مسخره ایه.
ـ من خیلی تنهام خاتون.
اولین بار بود که اسمشو خاتون گفتم. نگاهش خیره موند. همون نگاه خیره تو چشمام؛ با همون اخمای درهم. همون نگاه همیشه جدی. بی هوا؛ بی نفس؛ بدون این که بخوام مهلت حرف زدن بهش بدم سرمو گذاشتم روی پاهای زهرا خاتون. خشکش زد. یه کم که گذشت دستاش موهامو نوازش کردن و دل به درد اومدم از یادآوری خاطرات و روزهای گندم یه کم داغش آروم شد. از همون یه کم هایی که می برنت به قعر آرامش و انگار دنیا خوب خوب میشه و هیچ مشکلی توش نیست. از همون یه کم هایی که تهش دلت می خواد چشماتو ببندی تا هیچ وقت تموم نشن.

***
ـ شادان؟ پاشو.
چشم که باز کردم؛ روی همون مبل سه نفره؛ همون جایی که خاتون نشسته بود؛ همون جایی که یه اعتراف قلبمو سبک کرده بود؛ همون جایی که نیاز دخترانه و محبت مادرانه تو هم تنیده شده بودن؛ بودم. نگاه گنگ و گیجمو دوختم به مامان.
ـ خاتون گفت صدات کنم بیای سر شام. می خواست زهرا خانومو بفرسته که من گفتم خودم میام.
تو جام نشستم.
ـ امروز چرا گریه می کردی؟
دستای در حال خمیازه کشیدنم روی هوا خشک شد و گفتم:
ـ هیچی؛ همین جوری.
و بی اون که بهش مهلت سوال پرسیدن دوباره بدم از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی. بعد از مرتب شدن اومدم سر میز. میزی که سرش زهرا خاتون نشسته بود؛ با همون اخم های درهم.
ـ شادان؟
نگاهمو دوختم به زهرا خاتون.
ـ بله؟
ـ این جا بشین.
نگاهمو به مسیر دستش دادم و رسیدم به ماکان که دستاش خشک شده بود روی میز و اونم انتظار این همنشینی رو نداشت. سعی کردم با لبخند از خر شیطون پیادش کنم؛ هر چند که حس می کردم زهرا خاتون به جای خر شیطون؛ سوار لامبورگینی شیطون شده. حالا تو این گرونی شیطون چطور ماشینشو به زهرا خاتون قرض داده بود؛ خدا داند.
ـ چیزه ... هه هه ... من اگه کنار مامان نشینم این پلوی خوشمزه از گلوم پایین نمیره.
بهتر بود بگم اگه کنار ماکان بشینم این پلو و مرغ میشه کوفت پلو.
ـ ستاره؟
ـ بله خاتونم؟
نگاه تیز زهرا خاتون که تا اون لحظه رو من بود؛ افتاد روی مامان.
ـ تو به این دختر هنوز ادب یاد ندادی؟ چرا شادان با این سنش نمی دونه رو حرف من نباید حرف بزنه؟
مامان دستپاچه از حرف مادرشوهرش گفت:
ـ من جاش معذرت می خوام.
زهرا خاتون باز نگاهشو انداخت روم؛ طوری که حس کردم نفسم داره میره. چرا این قدر با یک ساعت پیش فرق داشت؟
ـ معذرت نخواه! نه تو؛ نه اون. جاش به چیزی که من می دونم و کسی نمی دونه توجه کن.
حالا معنی این جملش چی بودو نفهمیدم؛ اما مجبوری نشستم کنار ماکان و از اون طرف کنار زهرا خاتون.
ـ خب؛ همگی غذاتونو بخورید. منتظر چی هستید؟
الان من چی بخورم خاتون؟ کوفت؟
ماکان اخماش رفت تو هم. جای تعجب داشت تا الان تو هم نبود اخماش.
ظرف مرغ سمت ماکان بود. من اگه مرغ نخورم خوابم نمی بره. از جام بلند و خم شدم و از روی بشقاب ماکان دستمو بردم جلو و ظرفو برداشتم. وقتی داشتم می اومدم عقب؛ نگاه ماکان که اومده بود بالا و صحنه ی عقب کشیدن من، خنده دار ترین صحنه ی عالم بود. تو فاصله ی نشستن روی صندلی؛ شنیدم که زیر لب گفت:
ـ یه چیزی رو از بچگی تا الان خوب نگه داشتی؛ اونم سرتق بودن و کله خشک بودنته.
ابرویی بالا انداختم و خودمو خم کردم سمتش. حالا که اون باب حرفو باز کرده بود؛ منم تمایل داشتم تا با یه حرف؛ از اون پاستوریزه های دخترونه؛ حالشو بگیرم.
ـ اختیار داری؛ به پای تو نمی رسم.
ـ چه عجب یه بار تو جواب دادی. دیگه داشتم فکر می کردم لالی. این چند وقته روزه ی سکوت گرفته بودی؟
لبم کش اومد. نگران شده بودی آقا ماکان؟ یا خوشت نیومده بود که مخاطب من نشده بودی یه مدت. خواستم جواب بدم که زهرا خاتون با قاشق دو تا کوبید رو بشقاب و گفت:
ـ اولا سر میز شام حرف نمی زنن؛ دوما شادان خانوم؛ دختر این جوری خودشو خم نمی کنه سر میز؛ سوما آقا ماکان؛ شما دیگه بزرگ شدی. خجالت بکش.
همه رو شنیده بود؟ بدتر از این نمی شد!


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,964
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,971
  • بازدید ماه : 122,910
  • بازدید سال : 270,691
  • بازدید کلی : 12,135,780