close
تبلیغات در اینترنت
رمان اگر دردی باشد قسمت دهم
loading...

رمان فا

معصومه دیگه مهلتی به مریم نداد و اخم کرده و با چشمایی که داشتن به ماکان اوج خشمشو نشون می دادن گفت: ـ شادان جدا از ما کار می کرد آقای بزرگ مهر! اون یه خونه هایی می رفت که ما نمی دیدمش. این اواخر هم که به لطف خودتون کلا نمی دیدیمش. ما اومدیم ملاقات شادان؛ نیومدیم این جا بازجویی بشیم.…

رمان اگر دردی باشد قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1135 چهارشنبه 07 اسفند 1392 : 11:0 نظرات ()

معصومه دیگه مهلتی به مریم نداد و اخم کرده و با چشمایی که داشتن به ماکان اوج خشمشو نشون می دادن گفت:
ـ شادان جدا از ما کار می کرد آقای بزرگ مهر! اون یه خونه هایی می رفت که ما نمی دیدمش. این اواخر هم که به لطف خودتون کلا نمی دیدیمش. ما اومدیم ملاقات شادان؛ نیومدیم این جا بازجویی بشیم. اصلا ... جای تشکر شماست که نذاشیم دخترتون این مدت رو تو خیابون سپری کنه؟
ماکان لب هاش رو تر کرد. یه کمی شرمنده شد.
ـ اون به جاش؛ من مراتب تشکر خودمو به طور مخصوصی به جا میارم. اما این حرف مثل خوره به جونم افتاده بود و باید ازتون می پرسیدم. ما که با هم جنگی نداریم. داریم حرف می زنیم.............................................................

اشارش به خشم شعله کشیده تو چشمای معصومه بود. به دنبالش حرفش نیشخندی زد و گفت:
ـ از خودتون پذیرایی کنید لطفا!

***
صدای در منو از افکارم بیرون کشید. پتو رو روی پام مرتب کردم و تو تاریکی زل زدم به دیوار رو به روم. حوصله این که برم بیرون و کسی رو ببینم نداشتم. صدای صحبت های آشنایی گوشام رو تیز کرد؛ اما بدتر تو خلوت خودم جبهه گرفتم.
ـ شادان؟
این بار صدای مامان به گوشم خورد. جوابی ندادم تا خودش بیاد تو.
در اتاقم رو باز کرد و اومد تو و چراغ رو زد. چشمام رو گرفتم. خیلی مدت بود بیدار شده بودم و تو تاریکی نشسته بودم. جوابشو ندادم و تنها سرمو پایین انداختم. کنارم روی تخت نشست و گفت:
ـ چرا تو تاریکی نشستی؟ چرا بیرون نمیای؟
بغض کردم و گفتم:
ـ دوست ندارم.
ـ چرا مامان جان؟
مامان جان گفتنش باعث شد اشک هام بریزه و بگم:
ـ حالم خوش نیست. دوست ندارم تو جمع؛ اونم پیش ماکان بشینم و تو و اون هی نگاهم بکنید و از نگاهتون حرفای دلتون رو بفهمم. دوست ندارم به این فکر کنم که من باعث سکته کردن حاجی شدم.
مامان ساکت بود و فقط گوش می کرد.
ـ دوست ندارم بیام بیرون! همین!
مامان نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ از دستت ناراحتم. خیلی بیشتر از اون چه که فکرش رو بکنی؛ اما من یه مادرم. مادری که اگه هزار بار بچش گناه بکنه؛ باز مادر می بخشه. تو این خانواده ی مذهبی ما، توقع انجام این کارو ازت نداشتم. فکر می کردم چون دوستات این طوری و با تیپا می گردن؛ تو هم دوست داری؛ اما وقتی اون طور فهمیدم؛ تمام باورهایی که ازت داشتم شکست. شادان با این گوشه ی اطاق نشستن ها به هیچ جا نمی رسی. باید جبران کنی. جبران کنی تا همه ی ما ببخشیمت.
نگاه اشک آلودم رو بهش دوختم و گفتم:
ـ چجوری باید جبران کنم؟ از هر طرف که به خودم و کارم نگاه می کنم مشکل هست.
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
ـ نکنه فکر کردی مشکلات با این گوشه نشینی ها حل میشه؟
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
ـ باشه؛ اما امروز می خوام تنها باشم. بذارید هر وقت تونستم تاب نگاه های ماکان و تحمل سکته ی حاجی رو بیارم؛ از این اتاق بیام بیرون.
لبخندی زد و گفت:
ـ اما تو مهمون داری.
سوالی و گیج گفتم:
ـ مهمون؟ مگه به کسی هم گفتید که من برگشتم خونه؟
ـ نه! اون دو تا دختری که پیششون زندگی می کردی از ماکان آدرس گرفتن که بیان ببیننت.
کمی سکوت کردم و بعد با چشم هایی که داشت دوباره خیس می شد گفتم:
ـ بگین بیان این جا.
مامان نگاه ناراضی ای بهم انداخت؛ اما لحن صداش یه کم امیدو بهم تزریق کرد.
ـ فقط یه مدت بهت فرصت میدم تا به خودت بیای؛ فقط یه مدت کوتاه. بعد از اون ...
و سری تکون داد.
ـ الان میگم بیان تو اتاق پیشت.
لبخند نیم بند و شل و وارفته ای زدم و گفتم:
ـ مرسی مامان. هم به خاطر این که با تمام گناهام بهم فرصت دادی؛ هم به خاطر درک کردنت. قول میدم تمام تلاشمو برای به دست آوردن دل همتون بکنم.


مامان تنها به من نگاه کرد. می دونستم همین فرصت دادنش یعنی یه قنیمت! یعنی زندگی دوباره. می دونستم پشت اخم کردن ها و رو از من گرفتن هاش یه مهربونی هست. آخه مادره و مادر بدجنس نمیشه! یه صدایی درونم گفت: " اما تو خیلی بدجنسی! تو از مرگ بچت خوشحالم شدی! " بغض کرد و آروم و زیر لب گفتم:
ـ اون بچه اگه به دنیا می اومد بدبخت بود. همون بهتر که مرد! همون بهتر که من و آرشام پدر و مادرش نشدیم. همون بهتر دوباره برگشت پیش خدا!
تق تقی به در زده شد و به دنبال اون مریم و معصومه اومدن تو! با دیدنشون لب هام لرزید؛ اما به زور جلوی خودم رو گرفتم و سعی کردم بلند بشم که مریم با دست وادارم کرد بشینم. کو اون غرور افسانه ایت شادان؟ تو نبودی اگه کسی می اومد سمتت با غرور و نخوت فقط یه اشاره می کردی بشینه و سراسر حرفات با تحقیر بود؟
ـ خوبی؟
اینو مریم گفت و من با یه تلخ خند نگاهش کردم و گفتم:
ـ خوب؟ چه خوبی؟ حس می کنم اگه الان بگن بمیر؛ میگم عجب حال شیرینی!
با بغض سرم رو چرخوندم سمت معصومه و گفتم:
ـ شماها خوبید؟
معصومه خیره خیره نگاهم کرد و گفت:
ـ خوبیم. جون من شادان؛ نونت کم بود؛ آبت کم بود ... د آخه این چه کاری بود کردی؟
به پاهای معصومه نگاه کردم و هیچی نگفتم. سر بلند کردم و گفتم:
ـ بچه ها یه خواهشی ازتون بکنم نه نمی گید؟
معصومه باز تند جواب داد:
ـ چی؟
ـ من می خوام برای تشکر ازتون بگم ... خب چطور بگم ... هیچ کس تو اون روز لعنتی منو تو خونش راه نداد. اون همه کتکی که خورده بودم و اون سرمای هوا داشت جونم رو از تنم بیرون می کشید؛ اما شما به جای این که ولم کنید، منو بردید تو خونتون. اون خونه ... هنوزم برام مکان قشنگیه! اما دیگه دلم نمی خواد دوستایی مثل شما رو از دست بدم. می خوام شما هم بیاید پیش ما.
معصومه قبل از کامل کردن جملم گفت:
ـ ببین شادان؛ ما هر کاری کردیم، از روی وظیفه ی انسانیمون بود. اما درباره این پیشنهادت ... من می ذارم به پای این که تو خواستی جواب مهربونی من و مریمو بدی؛ ولی من و مریم به اون مدل زندگی عادت کردیم. هر چند؛ هر کی هم باشه بدش نمیاد از این خونه و زندگی؛ اما ماها نه! نه که بدمون بیاد؛ اما عزت نفسی که ما تو این سال ها به دستش آوردیم این اجازه رو نمیده!
انقدر جدی این حرفا رو زد که دهنم بسته شد و باز سرمو انداختم پایین. خدا نبخشدت آرشام. با من چه کردی که تمام اعتماد به نفسمو از دست دادم.
ـ سرتو بگیر بالا.
باز هم معصومه و حرفاش. تو چشماش نگاه کردم که گفت:
ـ شادان؛ تو تمام مدتی که پیش ما بودی همش بهت طعنه زدم؛ باهات خوب رفتار نکردم. دست خودم نبود. من دیر با کسی اخت میشم و وقتی هم رفتار شخصی مطابق اصول و آیینم نباشه، رفتار درستی در مقابل باهاش ندارم. بگذریم؛ ازت یه چیز می خوام. تو تمام زندگیت انقدر سرت گرم خوشی ها و پولت بوده که چشمت بدی هاشو ندیده. از طرفی؛ خدا هم بد گذاشت تو کاست تا به خودت بیای. حالا که به خودت اومدی نشه که بار بعدی که اومدم پیشت تو رو تو حال بدتری ببینم.
مریم حرف های معصومه رو ادامه داد.
ـ راست میگه! خدا بهت داره فرصت دوباره میده. همیشه فرصت های دوباره بعد از مریضی و اتفاقات ناگوار نیست؛ یه بار هم این جوری فرصت پیدا می کنی که کاراتو جبران کنی.
برای حرفاشون سری تکون دادم و نگاهم رو باز دوختم به پتو. گوشی معصومه زنگ خورد؛ نگاهم رفت سمت گوشیشون و گفتم:
ـ جواب بده. راحت باش.
نگاهی به من کرد و از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد. مریم موند کنارم و باز کنار گوشم از خدا و فرصت و زندگی خوب حرف زد. گاهی کنارش هم اشاره هایی به ظاهرم و تیپ و دین هم می کرد؛ اما من بی عکس العمل به پتو زل زده بودم؛ آخرش هم معصومه اومد تو و با گفتن این که داره دیر میشه؛ هر دو بوسه ای روی گونه هام گذاشتن و خداحافظی کردن. چشمام و بستم و برگشتم به اون روزی که با آرشام دعوا گرفته بودم. همون روزی که انگار منتظر بهونه بود تا ولم کنه.
ـ الو؛ آرشام؟
ـ چیه؟
لبخند از لبام پر کشید و گفتم:
ـ مشکلی پیش اومده؟ نباید الان زنگ می زدم؟
ـ آره؛ مشکل دارم. الانم نمی تونم صحبت کنم.
و بدون خداحافظی گوشی رو روم قطع کرد. خوب یادمه که وقتی این رفتارو از دیدم؛ سعی کردم خودمو گول بزنم که اون مشکل اون قدر بزرگ هست که اذیتش کنه؛ بنابراین خودمو تا اون جایی که می تونستم زیبا کردم. از زیر ست زیبایی رو تنم کردم و بعد مانتوی اندامی و شلوار تنگی رو انتخاب کردم و پوشیدم. رنگ مانتوی سبز بود و عجیب بهم می اومد. آرایش زیبایی روی چهرم انجام دادم و خودم رو غرق ادکلن و عطر کردم. عادتم بود دو تا عطر و ادکلن رو با هم بزنم و یه بوی جدید درست کنم.

تا به اون جا نقشه های مختلفی می کشیدم که بتونم چطور آرشامو خوشحال کنم. انقدر برنامه چیدم برای خودمون که خندم گرفته بود. کلید خونش برای مواقع اضطراری دستم بود. درو آروم باز کردم. خونه نبود. می دونستم خونه نیست. الان باید سرکارش می بود. خونش به هم ریخته بود. با اکراه لباساشو برداشتم و بردم سمت اتاق خواب و همه رو مچاله کردم تو کمدش. بعد هم رفتم تو آشپزخونش و یه نگاهی به یخچالش کردم. چیز قابل توجهی توش نبود. برای خودم مون شاین ریختم و شروع کردم به مزه مزه کردنش. برق خونشو روشن کردم و لباسام رو تن از خارج کردم و اصل کاری رو برای اومدن آرشام گذاشتم. چیزی تا اومدنش نمونده بود که گوشیم زنگ خورد. با شنیدن اسمش ذوق وصف ناپذیری وجودمو گرفت و گوشیمو جواب دادم.
ـ سلام عزیزم.
ـ سلام، تو کجایی الان؟
نگاهی به اطرافم کردم و با لبخند گفتم:
ـ تو خونت؛ منتظرتم.
نفسشو از سر خشم بیرون داد که باعث شد تعجب کنم.
ـ همون جا بمون تا من بیام.
و باز تماس بی هیچ حرفی تموم شد.
وقتی به خودم اومدم که آرشام اومده بود و من شده بودم آماج فریادهاش.
ـ تو بیخود کردی بدون اجازه ی من اومدی این جا.
ـ اما ...
ـ اما و درد! اما و مرض! اصلا اون کلید کوفتی رو بده بیاد!
ـ هان؟ چیه؟ استفادتو کردی و حالا دلتو زدم آرشام خان؟
اومد جلو. چشماش به خون نشسته بود و من با این که داشتم اون طور بلند فریاد می زدم؛ اما از تو ترسیده بودم.
ـ می خوای راستشو بگم؟
چشمام درشت شد و با بغض نگاهش کردم.
ـ آره، دلمو زدی! حالم ازت به هم می خوره. دختری که با یه اشاره خودشو تو بغل یه پسر ول کنه؛ معلومه هر ...
ادامه ی حرفش تو دهنش موند؛ چون دستم بالا رفت و محکم خورد تو گونه ی تازه اصلاح کردش. سرش چرخید یه سمت دیگه و نگاهش به زمین خیره شد. اشک هام تند و تند ریختن بیرون و گفتم:
ـ این جوریه آرشام؟ باشه! منم دارم برات. وقتی رفتم پیش خانوادت و همه چیزو گذاشتم کف دستشون حالت جا میاد.
سرش چرخید سمت من و گفت:
ـ تو برو تا منم بهت نشون بدم کم آدمی نیستم. به جون خودت کاری می کنم که پشیمون بشی.
اون روز؛ اون روز لعنتی به حرف آرشام گوش نکردم. بلوف زده بودم که می خوام برم پیش پدر و مادرش! من لعنتی همه چیزو گذاشته بودم پای عصبانیتش و نمی خواستم کاری کنم. به خودم این طور دلداری می دادم که شاید آرشام بعد از چند روز میاد ازم عذرخواهی می کنه؛ اما ...
ـ شادان؟
سرم رو بلند کردم. از بس گردنم خم مونده بود و من تو پیچ و خم گذشته گم شده بودم که یادم رفته بود زمان کی گذشته. گردنم درد گرفته بود و چشمام طبق معمول این چند وقت به اشک نشسته بود.
ـ بله؟
نگاهی به چشمای گریونم کرد و گفت:
ـ گریه می کنی؟
سرم رو چرخوندم و سعی کردم اشکام رو بند بیارم.
ـ حرفتو بزنم مامان.
ـ بیا غذا بخور.
ـ نمی خورم مامان جون. سیرم. لطفا اصرار نکن که نمیام.
سر جام سعی کردم جا به جا بشم و مامان هم رفت بیرون. دو یا سه دقیقه بعد دوباره در زده شد. جوابی ندادم و در بی اجازه ی من باز شد. سر چرخوندم و خواستم بگم:
ـ نمی خـ ...
که با دیدن ماکان حرف تو دهنم خشک شد.
ـ این مسخره بازیا چیه؟ پاشو بیا سر میز.
نگاهی به چهرش و اخم های درهم رفتش انداختم و گفتم:
ـ نمی خورم.
ـ شادان منو عصبی نکن. همین الان میای سر میز شام. بلند شو.
لب گزیدم و خواستم حرف دیگه ای بزنم که صداش بالا رفت.
ـ بـــلند شو!
چشمامو بستم و دست به دیوار گرفتم و از جام بلند شدم. درو نگه داشت تا من ازش رد بشم و بعد در اتاقمو بست. یواش یواش به سمت میز رفتم و پشت سر هم آب دهنمو قورت دادم. چقدر دل نازک شده بودم این چند وقته!


ماکان صندلی کنار دستش رو بیرون کشید و با صدایی آروم و پر از جدیت گفت:
ـ بشین.
چینی به پیشونیم انداختم و به زور به مامان که با نگرانی نگاهمون می کرد لبخندی زدم. آخه من با این همه فکر و بغض چی بخورم؟ خود اینا جای غذا رو برام پر می کنن.
مامان لبخندی زد و سعی کرد منو از فکر داد چند لحظه پیش ماکان بیرون بکشه.
ـ بخور شادان، قرمه سبزیه. همون که دوستش داری.
با صدای آرومی گفتم:
ـ مرسی مامان.
نفس عمیقی بیرون فرستادم و کمی غذا برای خودم کشیدم. اما همون یک مقدار کم برام شد بازیچه تا تو فکر و خیالم جولان بدم. حس نگاه خشمگین ماکان باعث شد یه کم از غذا رو بخورم و با سر به زیر افتاده بجوئم.
نگاهم رو یواش یواش بالا آوردم و با دیدن فضای مبلا یاد روزی افتادم که بین همین مبلا، تو خونه ی قبلی در حال جون دادن بودم. نگاهم درست رفت سمت مبل سه نفره. جایی که دستم رو گذاشته بودم روش تا از زمینی که منو داشت به سمت خودش می کشید جدا بشم. زمین سرد اون روز و کمربندهای محکم کشیده ی حاجی. کمربندهایی که می خوردن روی کمرم و جون و عمر رو از من شادان می گرفتن و من با خودم فکر می کردم به اولین بار زدن های حاجی. به اولین باری که حاجی روی من دست بلند کرد. به اولین باری که از دستم شاکی شد و کمرش شکست و درد کشید.
ـ دختره ی هـ ... ه، تو چی کار کردی با آبروی ما؟ هان؟
یه ضربه ی محکم کمربند حاجی که نشست روی کمرم.
ـ یه پسره پاپتی اومده جلو روم وایساده میگه برو دخترتو جمع کن.
نالیدم:
ـ بابا ...
ـ بابا و درد، دیگه اسم منو نیار! من اگه برای تو بابا بودم که این طوری نمی شدی!
ضربه های پی در پی حاجی! ضربه های دردناک کمربند!
ـ خــــــدا! من از دست تو به کی شکایت کنم؟ دختره ی کثافت.
اینو که گفت، صدای اِ اِ گفتن ماکانو شنیدم.
ـ حاجی داری چه کار می کنی؟ حاجی نزنش.
تازه از بیرون با مامان اومده بود.
ـ نزنم؟ نزنم این دختره ی بی شعورو؟ نزنم این مایه ی ننگ و آبررو ریزی رو؟
چشمای مامان اشک بارون شد و دویید سمتم که صدای فریاد حاجی میخکوبش کرد. از همون جوونی هاش، از همون موقع هایی که حاجی یه بابای جوون بود، از همون اوایل عروسی که خودش گفته بود، جرات نداشت رو حرف حاجی حرف بزنه. جرات نداشت وقتی حاجی چیزی میگه گوش نکنه. آخه حاجی عصبانی نمی شد؛ وقتی هم که می شد بد عصبانی می شد. نگاهم چرخید سمت مامان.
ـ وایسا سر جات ستاره. بذار برای یه بارم که شده ادب بشه.
مامان برای اولین بار به حرف اومد.
ـ اما حاجی ...
دست من رفت سمت مبل. همون مبل سه نفره که همیشه جایگاه حاجی بود.
ـ حرف نباشه ستاره. نذار بهت بی حرمتی نکنم.
و بعد رو کرد به من که از درد با کمک مبل سر پا بودم.
ـ نمی خوام ریخت نحستو ببینم، گمشو از خونم برو بیرون.
دوباره اون شادان مغرور شدم. حاجی زد، فریاد کشید؛ اما باید به حرف های منم گوش می داد. این جا فقط برای اون نبود. این جا خونه ی منم بود.
ـ نمی خوام برم، این جا خونه منم هست.
صورتش از فرت عصبانیت قرمز شد و تا به خودم اومدم، ماکانو کنار زد و باز با کمربند به جونم افتاد. سه تا ضربه که زد افتادم و حاجی خودش کشید کنار.
ـ دختره ی آشغال. تویی که رفتی با پسر مردم تو خونش، بی آبرو ... گمشو بیرون. گمشو برو خونه ی همون حیوون و تا آخر عمرتون عین حیوونا سر کنید. عین حیوونا زیر یه سقف زندگی کنید.
ضربه ها بیشترش نشسته بود رو کمرم. کمرمو گرفتم و نگاه که بلند کردم، با نگاه خیره ی ماکان که پر از افسوس و درد بود رو به رو شدم. نگاه خیره ای که انگار کلی حرف توش بود.
ـ الهی شکر.
سر بلند کرد و منو دید. با دیدن نگاه خیرم به مبلا، با حس کردن نگاهش، نگاهم چرخید سمتش.
همون یه قاشق برنج رو به زور قورت دادم و گفتم:
ـ ممنون.
از جا بلند شدم. دو قطره اشکی که به زور اون بالا مونده بودن ریختن پایین. به پله ها نگاه کردم و راهمو کج کردم سمتشون.


ـ کجا؟
سر جام ایستادم. همون طور پشت کرده بهش گفتم:
ـ می خوام حاجی رو ببینم.
و تو دلم با بغض ادامه دادم: "می خوام ببینم چه کردم باهاش."
ـ نمیشه!
اهمیتی به حرفش ندادم و به سمت پله ها رفتم. یه نگاه ناامید بهش انداختم و خواستم به زورم که شده به سمتش برم که گفت:
ـ اون جا نیست.
چرخیدم سمت ماکان که با اخم های درهم پشتم ایستاده بود و گفتم:
ـ ماکان بهم بگو حاجی کجاست؟
دستش رو بیرون آورد و به حالت اخطار انگشتش رو سمتم گرفت و گفت:
ـ تو بگو چی کارش داری؟
کلافه چشمام رو بستم و با حرص گفتم:
ـ کاری به این ندارم که چند روزه از بیمارستان مرخص شدم و نباید کار سنگین بکنم، کاری به این ندارم که نباید حتی زیاد از جام بلند بشم؛ پس جواب منو بده و بگو حاجی کجاست؛ وگرنه کل پله های این خونه رو می گردم تا پیداش کنم و اگه بلایی سرم بیاد این بار دیگه ازت نمی گذرم.
و با آن چنان اخم و جدیتی به چهرش زل زدم که خودش مجبور به حرف شد.
ـ تو اون اتاق! با فاصله ی چند اتاق از خودت.
دیگه چیزی بهش نگفتم و راه افتادم سمت اتاق. استرس داشتم. در اتاق رو باز کردم. تو لحظه ی اول هیچ چیزی قابل دیدن نبود؛ اما درست از لحظه ای که چشمام به گوشه ی اتاق و پرستاری که کنار تختش داشت کتاب می خوند افتاد خشکم زد. این حاجی نبود. این امکان نداره. کلمات بی اراده و بی معنا از دهنم خارج شدن.
ـ ح ... حاج ... حاجــی!؟
جسم حرکتی نکرد. فقط به پرستارش خیره موند. می تونست حرکت کنه؛ اما به من نگاهی نکرد. جلوتر رفتم. اشک ها یکی بعد از دیگری می اومدن پایین. با دیدنش تو اون وضع، با این که ازش به عنوان یه پدر خوشم نمی اومد؛ با این که هیچ وقت بهش احترام نمی ذاشتم، داشتم دیوونه می شدم.
ـ حاجی؟
چشماش با دیدنم تر شد. پرستار بلند شد و رفت؛ اما من دستم به دیوار بود و نگاهم خیره به اون آدم روی تخت که روزی پهلوونی بود برای خودش. باور این که اون آدم رنجور و ضعیف پدر من باشه سخت بود و سخت تر از اون این بود که این بلا رو خودم سرش آورده بودم و کاری کرده بودم که اون، اون طور روی تخت بیفته و وای!
دیوارو محکم گرفتم که نیفتم و مامان که چند لحظه قبل اومده بود پشتم؛ فورا منو گرفت و گفت:
ـ برو اتاقت. این جا نمون.
ـ من ... من ...
با لحنی که هیچ حسی نداشت گفت:
ـ شادان جان، برو اتاقت. این جا بودن برای هیچ کدومتون خوب نیست. هر دو باید استراحت کنید.
گوشه ی دیوار رو گرفتم و راهم رو کج کردم سمت اتاقم و لحظه ی آخر نگاهم تو نگاه مات ماکان گره خورد. ماکانی که مات شده بود به یه گوشه و جایی رو نگاه می کرد که هیچ چیز خاصی نداشت توش و این نشون می داد که تو فکره.

***
بمحض رفتن شادان، ستاره کنار حاجی نشست و دست بی حرکت حاجی رو تو دستش گرفت و گفت:
ـ سلام حاجی. مثل هر شب، الوعده وفا!
حاجی نگاه خیسشو دوخت به چشمای ستاره.
ـ خوبی حاجی؟
حاجی به سختی پلکی زد.
ـ می بینی؟ دخترمون برگشت. بد رفت؛ اما برگشت.
حاجی نگاهشو به در دوخت و ولی ستاره برنگشت.
ـ حاجی ما چی تو تربیتش کم گذاشتیم که این جوری زده شد از ما و دینمون؟ چی کارش کردیم که این طوری شد؟ کدوم راهو غلط رفتیم که پایانش شد این طوری؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ حاجی می بینی؟ ماکان می خواد به شادان کمک کنه. راستی حاجی اینو هیچ وقت بهت نگفتم اما خیلی دوست داشتم ماکان ...
ـ زن و شوهر خوب اختلاط می کنیدا!
ستاره چشماشو و بست قطره اشکاشو با دستش پاک کرد و به ماکان گفت:
ـ بیا تو مادر!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,021
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 772
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,028
  • بازدید ماه : 122,967
  • بازدید سال : 270,748
  • بازدید کلی : 12,135,837