close
تبلیغات در اینترنت
رمان اگر دردی باشد قسمت پنجم
loading...

رمان فا

فورا اسم و آدرس خیابون ها رو اس ام اس کرد برای رهنما و گوشی رو تو جیبش گذاشت. درست سر کوچه ای ایستاده بود که شادان توش قایم شده بود. پلاک هفت، در سفید رنگی که وسط هر لنگه ی در یه لوزی توسی رنگ وجود داشت و از همین فاصله معلوم بود که در زنگ زده س و خیلی هم بد رنگ آمیزی شده. نگاهی به سر تا…

رمان اگر دردی باشد قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1137 چهارشنبه 07 اسفند 1392 : 10:51 نظرات ()

فورا اسم و آدرس خیابون ها رو اس ام اس کرد برای رهنما و گوشی رو تو جیبش گذاشت. درست سر کوچه ای ایستاده بود که شادان توش قایم شده بود. پلاک هفت، در سفید رنگی که وسط هر لنگه ی در یه لوزی توسی رنگ وجود داشت و از همین فاصله معلوم بود که در زنگ زده س و خیلی هم بد رنگ آمیزی شده. نگاهی به سر تا ته کوچه انداخت. تمام خونه های کوچه دو طبقه بودن و از همین خونه ی اول می شد فهمید که یه حیاط اول در ورودی قرار داره و بعد می رسه به اون خونه های کوچیک. یه کم خودش رو کج کرد تا هم تابلو نباشه و هم خونه ی اول رو ببینه تا محل زندگی شادان دستش بیاد. از این فاصله یه خونه ی کوچیک چهل تا شصت متری نمایان بود....................................................................

ـ همین شادان؟ بخاطر همین زندگی ساده و پر رنج این همه بلا سر هممون آوردی؟
ـ آقا؟
برگشت و به زن جوون و چادری که با اخم های درهم نگاهش می کرد، نگاه کرد.
ـ بله؟
ـ شما این جا کاری دارید؟
ابروهاش بالا رفت و با تعجب گفت:
ـ چطور؟
ـ برای چی نیم ساعت این خونه ها رو نگاه می کنید؟
اخم هاش تو هم گره خورد. واقعا به تیپ و وضعیت اون می خورد مزاحم باشه که اون زن این طوری داد می زد؟
ـ باید به شما توضیح بدم برای ایستادنم؟
ـ نخیر! اما وقتی شوهرم رو آوردم، می فهمید که این جا بی صاحب نیست.
زن خواست بره که دست کرد تو جیبش و گفت:
ـ خانم؟!
زن دوباره برگشت. کارت شناساییش رو، رو به چشمای زن گرفت. چشمای زن گشاد شد و گفت:
ـ خب ... خب ... من اشتباه گرفتم.
پوزخندی زد و گفت:
ـ لطفا تو کار ما دخالت نکنید.
زن چادرش رو مرتب کرد و گفت:
ـ آخه جو این جا جوریه که ...
سری تکون داد. سیگاری روشن کرد و گفت:
ـ بله، متوجهم. منم ازتون عذر می خوام که با ایستادنم این جا باعث سوء تفاهم شدم.
ـ سلام قربان.
به سمت رهنما چرخید و گفت:
ـ دیر کردید.
رضایی به جاش جواب داد:
ـ قربان ترافیک بود. مشکل چیه؟
نگاهی به در خونه ی شادان کرد و از زن که هنوز کنجکاو به اون ها نگاه می کرد فاصله گرفت و دور شد.
ـ خونه ای که در سفید داره و لوزی های توسی، پلاک شماره ی هفت، جاییه که شادان توشه. دو تا دختر همراهش زندگی می کنن. می خوام بلدون هیچ گونه مزاحمتی برای اون ها و اهل کوچه دربارشون اطلاعات به دست بیارید. چهار چشمی مراقب خونه و افرادش هستید. هر جا رفتن اونا رو دنبال کنید. البته اونا وقتی شامل می شن که شادان همراهشون باشه. فهمیدید؟
هر دو سری تکون دادن و ماکان نگاه ناامیدی به خونه انداخت و راه افتاد.

***
نفس عمیقی کشیدم و سر جام نشستم. یاد صحنه ها و اتفاقات امروز داشت جون رو از تنم می گرفت. انگار تو وجودم آتیش روشن کرده باشن. به قدری جوش و خروش داشتم که نمی تونستم یه جا بشینم.
چه زود رفتم من از یادش، فراموشش شدم ای داد
بچه ها با تعجب به کارم نگاه می کردن. یه چیزی مثل سنگ راه گلوم رو بسته بود و نفس برام نذاشته بود. اشک ها تو چشمام جوشیدن.
چه زود از خاطرش رفتم، بدون حرف بی فریاد.
چشم که باز کردم، اون روز لعنتی رو می گم. چشم که باز دیدم روی تخت خوابیدم.روی تخت بودم؛ اما همه چیز عوض شده بود. یه اتفاقات ناخوشایندی افتاده بود. چرخی خوردم و دستش رو از روم برداشتم.
تموم دلخوشیم این بود کنارم عمری می مونه.
با دیدن وضعیتم جون انگار از تنم پر کشید و رفت. یه نگاه به آرشام خواب آلود که تو جاش چرخیده بود کردم و یه نگاه به خودم.
ندونستم با من بودن واسش مثل یه زندونه.
اشک بود که از چشمام سرازیر شد و یه ترس مبهم تو دلم نشست. روز ... اول صبحم رو با چی شروع کرده بودم؟ با دیدن این اتفاق؟ این ارمغان جاودانه ی اول صبحم بود؟ با فهمیدن این که من دیشب تو عالم مستی غلطی کردم و گهی خوردم که حالا جبران نداره؟ تکونش دادم.
ـ آرشـــام؟ آرشام.
ولی هرگز نفهمیدم که من رو برده از یادش
اولش که جواب نداد؛ اما بعدش یه هوم عصبی و خواب آلود گفت و بعد یه تکون داد که دست سردم رو از روش بردارم.
ـ آرشام تو رو خدا پاشو. آرشام ما چی کار کردیم؟ آرشـــام ...
فراموش کرده روزی که رسیدم من به فریادش
صدای گریم انگار هوشیارش کرد. تو جاش چرخید و با دیدن من که پتو تند و عصبی لباس می پوشیدم تو جاش نشست. چرخیدم تا مانتوم رو پیدا کنم.
فراموشش شدم اما، هنوزم توی حرفامه
صدای کشو اومد و لحظاتی بعد آرشام به سمتم اومد. لباس نپوشیده و پوشیده؛ مونده بودم مانتوم کجاست که آرشام صدام کرد.
ـ بیا بشین.
هنوزم منتظر هستم؛ همش حرفش رو لب هامه.
ـ ولم کن آرشام. من چی کار کردم؟ من چی کار کردم؟
زورش به من بی زور که جون تو تنم نمونده بود چربید و منو کشید سمت تخت خواب. نشوندم رو تخت و پتو و هر چیزی که مربوط به دیشب بود رو پرت کرد گوشه ای.
ـ چیه عزیز من؟ چیزی نشده که؟!


با بغض گفتم:
ـ آرشام به این می گی چیزی نشده؟
ببین چی به سرم اومد که روزام مثل شب تاره
چنگ زدم به شونه هاش. شونه هایی که فکر می کردم بهترین تکیه گاهمه.
ـ وای اگه حاجی بفهمه ...
دوباره زار زار گریم به هوا رفت. با دستای آزادش پشتم رو نوازش کرد.
ـ آروم باش عزیزم.
تو چشمام خیره شد. جادو می کردن به خدا. جادو می کردن اون چشما که اگه جادو نمی کردن این وضعم نبود. که اون قدر ساده و احمق نبودم.
که واسه دیدنش، چشمام داره اشکامو می شماره.
ـ شادان مگه ما مال هم نیستیم؟ پس لازم نیست که بابات چیزی بفهمه، مگه نه؟
برای یه لحظه توی دلم قنج رفت.
ـ به جای غصه خوردن بیا بریم چیزی بخوریم که گشنمه.
بلندم کرد؛ با گرمایی که به گونه هام نشوند. این بار دقیق تر به اتاق خواب نگاه کردم. یه تخت دو نفره وسط اتاق، با یه میز آرایشی ست تخت بود. پرده های اتاق زرشکی بودن. وارد آشپزخونه شدیم.
ـ تو بشین تا من میز صبحونه رو آماده کنم.
میز رو آماده کرد. لقمه لقمه تو دهنم گذاشت و میون لقمه ها به قول خودش دستمزد گرفت. خیال می کردم من بودم و آرشام بود و عشق؛ اما من بودم و خامی بود و پستی. من بودم و هوس رنگ گرفته تو آتیش. من بودم و داغ گناهی که تا همین امروز مهرش رو پیشونیم بود. من بود و چشم دلی که تازه امروز بیدار شده. توی اون لحظات اصلا به فکر این که بزرگترین گناه رو کردم نبودم. همش پر از شادی بودم، فکر می کردم خوشبخت ترین آدم دنیام.
ـ شادان این قدر نچرخ. شادان بهت می گم بشین. سرگیجه گرفتم.
نشستم روی زمین. روی فرش. نفس نفس می زدم.
ـ چت شده تو؟ چته شادان ...
نگاه کردم تو چشمام ترسیده ی معصومه و تو نگاه خسته ی مریم.
ـ من بدبختم. چیز تازه تر از این هم قراره بشنوی؟
ـ شادان تو داشتی سعی می کردی حالت خوب بشه. چت شده دختر؟
ـ امروز ... امروز ...
رفتم سمت معصومه و دستاش رو تو دستم گرفتم.
ـ تو از کجا می دونستی خطر تو کمینه؟ از کجا فهمیدی که چاقو بهم دادی؟ از کجا معصوم؟
دستاش رو از میون دستام کشید بیرون. نوبت اون بود که دستام رو بگیره.
ـ چت شده دختر؟ من خودم همیشه تنها برای کار به جایی می رم جانب امنیت رو رعایت می کنم. منظورت چیه؟
لب از لب باز کردم و پر از درد شروع کردم به حرف زدن. چشماش با چشمای نگرانم چرخید و چرخید. انگار عمق دردم رو حس می کرد. اخم هاش تو هم رفت. به شجاعتم آفرین گفت و در نهایت این قدر عصبی شد که با حرص منو کنار زد و فریاد کشید.
ـ به خداوندی خدا مادرش رو به عزاش می شونم مرتیکه! بذار صبح برسه. چرا زودتر نگفتی؟ نمی تونستی زودتر بگی تا من حال اون د ... رو بگیرم؟
بغض کرده عقب رفتم و گفتم:
ـ ترسیده بودم.
پوفی کرد. سر جاش چرخید و چرخید تا آروم گرفت. عقب رفت و گفت:
ـ خیلی خب. می دونم چی کار کنم. می دونم.

***
با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد. دیشب تا نماز صبح بیدار بود و تو فکر.
ـ قربان الان هر سه تا از خونشون بیرون اومدن. چی کار کنیم؟
از حالت خواب هوشیارتر شد.
ـ خب مراقب باشین کسی متوجه شما نشه. تعقیبشون کنید و ببینید کجا می رن. منم الان راه می افتم.
ـ چشم قربان.
با عجله از تختش پایین اومد. به سمت حمام رفت و یه دوش سرسری گرفت و از خونه بیرون رفت.. با سرعت به طرف خونه شادان حرکت کرد. گوشی رو کنار گوشش گرفت. شادان این قدر براش مهم بود و مهم شده بود که همه چیز، حتی قانون رو زیر پاش بذاره.
ـ رضایی موقعیت بده.
ـ سلام قربان، ما الان جلو موسسه خدماتی ایستادیم. منتظریم ببینیم کجا می رن.
ـ باشه، خوبه.
تو فکر فرو رفت؛ یعنی اون جا چی کار می کنن؟


برای مردی مثل اون با وجود شغل حساسش همه چیزهایی غیرعادی مشکوک بودن و باید ازشون اطمینان پیدا می کرد. چند تا چراغ رو اون ساعت رد کرد فقط خودش می دونست و خدا. ولی باید زود به موقعیت مورد نظرش می رسید. بعدا می تونست جبران کنه؛ همین که کسی رو زیر نکنه بس بود. سر خیابون ماشین رو پارک کرد و فورا به سمت جایی که با رضایی و رهنما قرار گذاشته بود رفت.
هر دو داخل ماشین نشسته بودن و در کمین بودن. در عقب رو باز کرد و نشست. هر دو برگشتن عقب و با دیدن ماکان یه لبخندی زدن.
ـ خب چه کار کردین؟ فهمیدین برای چی این جان؟
رضایی لب از لب باز کرد و حرف زدن. خون تو رگ های ماکان خشک شد.
ـ شادان خانم این جا کار می کنه. به عنوان مشتری رفتم بالا. از اون جایی که منو ندیده بود تا به حال، گفتم می خوام به خونه ی جدید نقل مکان کنم و احتیاج دارم به کارگر؛ اونم فورا دخترا رو صدا کرد و گفت که امروز باید با من بیان. منم به این بهانه که برم پایین و آدرس دقیق رو از خانومم بپرسم از اون جا اومدم بیرون. حالا هم امر، امر شماست؟ چی کار باید بکنیم؟
ماکان سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد. اعصاب براش نمونده بود. شادان تو یه موسسه ی خدماتی کار می کرد؟ شادانی که وسواس داشت؛ شادانی که ... وای خدا؟ جواب خانواده ی شادان رو چی می داد؟ چی می گفت به اونا؟ سکوتش باعث شد رضایی و رهنما تو جاشون بچرخن. باید فعلا هیچی نمی گفت تا این همهمه ی مغزش آروم می شد. وقتی خوب فکر کرد و به هیچ نتیجه ای نرسید؛ گفت:
ـ فعلا مراقبشون باشید تا بعد!
و از ماشین پیاده شد. باید کاری می کرد؛ اما چه کاری؟ مهم این بود. دوباره سوار ماشین شد و برگشت خونه. مغزش از اون همه درد پر شده بود. باید آروم می شد.

***
در خونه رو باز کرد و وارد شد. فریبا کنار ویلچر بیرون ایستاده بود و داشت براش کتاب می خوند. اخمی کرد. هوای زمستونی چه دیدن داره که حاجی رو آورده بود بیرون؟ کنار ویلچر و درست پشت فریبا ایستاد.
ـ فریبا؟
فریبا تو جاش پرید. با دیدن ماکان گفت:
ـ سلام آقا. خوب هستید؟
ـ نمی گی هوا سرده که آوردیش بیرون؟
فریبا خواست حرفی بزنه که دستی آستین کت ماکان رو کشید. برگشت و نگاهی بهش انداخت. به سختی تونست بفهمه که داره می گه خودم خواستم. رو به فریبا گفت:
ـ خودش ...
ـ بله آقا. دلشون برای هوای بیرون تنگ شده بود. ضمن این که دکترشون گفته بودن همش تو اتاق بودن براشون خوب نیست. اگه اجازه بدین یه روزایی هم ببرمشون بیرون. خانم که دل و دماغ ندارن؛ شما هم که شغلتون اجازه نمی ده؛ تو خونه موندن افسردشون می کنه.
نگاهی به صورت مظلومش انداخت و لبخندی زد. لبخندی که پشتش پر بود از درد و غصه. سری به تایید تکون داد و به سمت خونه راه افتاد. یاد گذشته این بار اومده بود به خونه ی دل ماکان. همون روزی که با کلی ذوق برگشته بود خونه و اون اتفاق افتاده بود. همون روزی که شادان رفت و ندیدش تا به دیروز.

***
دسته ی مبل رو میون دستاش فشار می داد و به حرف هایی که تا مغز استخونش رو می سوزوند گوش می کرد.
ـ خب، ماکان جان، قصد ازدواج نداری پسرم؟
یکی نیست به این عمویی که تا به حال نبوده بگه به تو چه تا خیال ماکان آروم بشه؟
ـ من نمی فهمم ... راستی شادان کجاست؟
لبخندی مصنوعی زد و گفت:
ـ شادان؟ کجا باید باشه؟ برای کارای شرکت چند ماهی رفته شهرستان.
اخم های حاج رضا تو هم رفت.
ـ شهرستان؟ تو این وضعی که پدرش داره؛ چه وقت شهرستان رفتنه؟
صدای ریز شبنم، دختر حاج رضا بلند شد.
ـ بابا!
ـ چیه دختر؟ چرا بابا بابا می کنی؟
شبنم دختر عموی شادان بود. دختر مهربون و چادری و با دین و خوش رفتار.
ـ بابا من که خونه بهتون گفته بودم شادان اطلاعی از بیماری حاج عمو نداره. چرا این قدر سوهان می شید به روح این بندگان خدا.
ماکان برای اولین بار ممنون این دخترعموی دوست داشتنی شد. حامد، شوهر شبنم لبخندی بهش زد.
ـ خب که چی؟ حقیقت رو باید گفت.
ماکان به حرف اومد.
ـ حاج رضا این کارهایی که شادان پیـِش رو گرفته کلی به نفع شرکت حاجیه؛ واسه همین بهش نگفتیم که بتونه با خیال راحت کارش رو انجام بده.
حاج رضا اخمی کرد و گفت:
ـ بیچاره برادرم.
حرفش باعث شد ماکان سر به زیر بندازه. برای ماکان سنگین بود حرف عمویی که تا به حال هیچ کمکی برای درمان حاجی نکرده بود و حتی گاهی هم زورش می گرفت بیاد سر بزنه و حالا کاسه ی داغ تر از آش شده بود.


از روی صندلی اتوبوس واحد بلند شدم و با اخم های در هم به روزم فکر کردم. سرگیجه داشت امانم رو می برید. از صبح که بیدار شده بودم کمر درد و حالت تهوع داشتم. به خیال این که ماهانم می خواد شروع بشه، بی خیالش شده بودم. از پله های موسسه بالا رفتیم. رو به مریم گفتم:
ـ امروز کجا می ریم واسه کار؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ هنوز مشخص نیست، باید منتظر بمونیم که مشتری بیاد.
در موسسه را باز و داخل شدیم. سلام سرسری ای به شعله کردم و روی یکی از صندلی های راهرو نشستم. احساس خستگی زیادی داشتم. خنده ی پر از غمی کردم و رو به مریم گفتم:
ـ کار نکرده خسته شدم مریم. می بینی تو رو خدا!
مریم لبخندی زد و گفت:
ـ تنبلی دیگه خانوم!
پوفی کردم و نگاهم را دوختم به رو به رو. هنوز نیم ساعت نشده بود که در موسسه باز شد و یه مرد هیکلی که تیپ مردونه و ساده ای زده بود داخل شد. از هیبتش ترس برم داشت. یه نگاه سرسری به هممون انداخت. یه لحظه چشماش روی من متوقف شد و رفت سمت میز شعله.
ـ سلام خانم، خسته نباشید.
شعله سرش رو بالا آورد و خیره به چشماش گفت:
ـ سلام، بفرمایید.
ـ می شه مدیر این جا رو ببینم؟
ـ برای چه کاری؟
ـ احتیاج به چند نفر داریم که بیان خونه رو تمییز کنن. تازه بارکشی کردیم.
شعله لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود زد و از جاش بلند شد و به طرف دفتر حرکت کرد. خوب می دونستیم منظورش چیه! دیروز قبل یکی با همین حرف اومده بود و بعد به بهانه ی این که می خواد تلفنی آدرس بپرسه رفته بود و نیومده بود. خب بنده خدا حق داشت.
ـ بله، همراهم بیاید.
آهسته دم گوش مریم گفتم:
ـ فکر کنم امروز کارمون زیاد باشه.
خیره به همون مرده گفت:
ـ فکر نکن، صد در صد همین جوره.
نگاهم رو دوختم به معصومه. تو فکر فرو رفته بود.
ـ معصوم؟
نگاهی به چشمام انداخت.
ـ چیه؟
ـ چرا ساکتی؟ چیزی ذهنت رو مشغول کرده؟
ـ نه، چرا می پرسی؟
ـ هیچی، آخه دیدم امروز زیادی ساکتی.
ـ نه، یه کم سر درد دارم، بخاطر همینه.
ـ آها، باشه.
همون مرده همراه خانم رحیمی از دفتر مدیر بیرون اومدن.
ـ مرسی، من تا یه ساعت دیگه می یام خدمتتون.
ـ خواهش می کنم، بفرمایید.
بدون نگاه کردن به ما به سمت در موسسه حرکت کرد. بی حوصله رو به شعله گفتم:
ـ تا کی باید منتظر بمونیم؟
ـ هنوز خبری نشده.
بی حوصله سرم رو تکون دادم و گفتم:
ـ به گمونم اینم پیچوند.
خانم رحیمی با لبخندی گفت:
ـ نه، این یکی حتما برمی گرده.

***
تا حاج رضا بره خودش رو خیلی نگه داشته بود که احترامش رو به جا بیاره، هر چند که هیچ لایقش نبود. زیر لب گفت:
ـ اصلا به اون چه که من می خوام با چه کسی و چه موقع ازدواج کنم؟ هیچ حال بابا رو درک نمی کنه؛ فقط به فکر منفعت خودشه.
گوشی رو از جیب شلوارش بیرون کشید و شماره رهنما رو گرفت.
ـ الو سلام رهنما، چی شد؟ چی کار کردی؟
ـ سلام قربان، منتظر شماییم که بگین چی کار کنیم. طبق دستور هر اون چه که دیروز رضایی گفته بود رو تکرار کردم، رییسشون هم از ترس این که مثل رضایی در نرم کارت شناسایی ازم گرفت.
با دستش فشاری به سرش داد. این روزها بد درد می کرد.
ـ آدرس خونتون رو بده، بعد اون جا بهشون پیشنهاده بده که بیان این جا هم کار کنن؛ فقط لو ندی؟ باشه؟ با خانومت هم هماهنگ کن تا جلوش سوتی نده.
ـ چشم قربان. هنوز از اون یک ساعتی که گفتم زیاد نگذشته؛ پس با خانوم هماهنگ می کنم و بعد با ماشینم می رم دنبال دخترا!
یه خداحافظی زیر لبی گفت و گوشی رو قطع کرد. باید شادان رو به هر طریقی می کشوند این جا. می ترسید این بار شادان فرار کنه و بعدم بره جایی که دیگه اثری ازش نباشه. نمی خواست بی گدار به آب بزنه.


از جاش بلند شد و به سمت اتاقی رفت که اسطوره ی صبر توش نشسته بود. روی زمین، کنارش نشست. چادر سرش بود و داشت نماز می خوند. ربنا آتناش طولانی نبود؛ کوتاه هم نبود. نمازش از سر عشق بود. نمازش از سر ایمان بود. با تمام خانم بودنش و یواش نماز خوندنش؛ حتی ض رو نمی کشید. ریا نبود. تنها عشق و عشق به درگاه خدای بزرگش. خدای بزرگی که تا به الان شاهد عشق خالص و پاک این خانواده بود. پس چرا شادان این طوری کرده بود؟ چرا کاری کرده بود که درد بیاد جای محبت تو این خانواده؟! چرا قبول نمی کرد هیچی رو؟
ـ چیه مادر جون؟ به چی خیره شدی؟
نگاهش رو به اشک هایی که از چشم های به حق ترین و کامل ترین مادر می ریخت، داد و گفت:
ـ قبول باشه.
ـ قبول حق باشه مادر!
این قدر این قبول حق باشه همراهش آه بود که انگار از بن جیگرش گفته.
ـ این موقع صبح و نماز؟
دوباره اشک ها شدت گرفتن.
ـ مادر برای سلامتی شادان می خونم. برای این که این نماز یه دعا بشه به درگاه خدا و مواظبش باشه.
ماکان افسوس خورد. افسوس برای شادانی که نبود این محبت رو ببینه و کیف کنه.
ـ خدا مواظبشه مادرم. مواظبشه. مگه می شه مادری مثل شما دعا کنه و دعا نگیره؟
ـ کاش این دعا زمانی می گرفت که از خدا می خواستم سر راهش بیاره. کاش اون طوری نمی شد. به اون فضاحت نمی افتاد بچم.
عشق خالص مادری از تک تک حرف های مادر شادان می ریخت. با این که می دونست بچش بزرگ ترین گناه رو کرده؛ اما باز براش نماز می خوند و باز براش دعا می کرد. مادر تو همین کارها خلاصه شده. پاک و خالص.
ـ خبری ازش نشد پسرم؟
ماکان رو کرد سمتش و گفت:
ـ اگه خدا کمکمون کنه ... داریم یه نشونه هایی از شادان پیدا می کنیم.
نگفت پیداش کردم؛ گفت یه نشونه تا نقشش عملی بشه.
ـ راست می گی مادر؟ چه نشونه ای؟
ـ حالا بعدا براتون می گم. اومده بودم خبر بدم که دارم می رم. کاری ندارین که عصری موقع برگشت انجام بدم؟
این حرف مکان یعنی الان خودتو هم بکشی هیچی از زبونش در نمی یاد که نمی یاد. آهی کشید و گفت:
ـ نه مادر، چه کاری؟ برو که خدا پشت و پناهت باشه.
ماکان برای فرار از اون نگاه نگران اشک آلود زودی بلند شد. تو چهار چوب در ایستاد و گفت:
ـ برامون دعا کن. هم من، هم شادان.
و فورا از خونه خارج شد. چه کسی درک می کرد حال مردی رو تو این موقیعت؟

***
نفس بریده به خونه ی مورد نظر رسیدیم. این بار من و مریم اومده بودیم. یه خونه تو منطقه ی متوسط رو به بالا. وضع زندگیشون همچین بد نبود و همچین خوبم نبود. زنگ رو که زدیم؛ بعد از چند لحظه صدای ظریف زنونه ای گفت:
ـ بــــله؟
جای مریم با صدای ضعیفی گفتم:
ـ منزل آقای رهنما؟
ـ بله، شما؟
تا بیام بگم از کارکنان شرکت خدماتی هستیم؛ یه هجم بزرگ از محتویات معدم رو به بالا اومد. مریم رو کنار زدم و سرم رو به سمت جوبی که آب باریکه ی کمی از توش می اومد خم کردم و بالا آوردم. خدایا، من که هنوز ماهانه نشدم؛ این تهوع وحشتناک چیه؟ همیشه موقع ماهانه این طور می شدم. بالا می آوردم. مریم جای من رو به زن جواب داد و در با تیکی باز شد. کمی که حالم جا اومد، به سختی از جام بلند شدم. مریم زیر بازوم رو گرفت و گفت:
ـ به خدا امروز دیگه نمی ذارم بمونی خونه. بعد از کار می ریم دکتر. فهمیدی؟
سری تکون دادم به معنی نه! اما مرغ مریم امروز یک پا داشت.
ـ شما بیجا می کنی می گی نه! شادان من می دونم و تو اگه نیای.
حالم خراب بود. بغض کردم و گفتم:
ـ مریم من هر ماه این مشکلو دارم.
مریم در حالی که لباسم رو دست می کشید و درو هل می داد که باز بشه گفت:
ـ اگه اون مشکل بود که هیچی؛ شاید یه چیزی اذیتت کنه. شاید بلایی سرت اومده. یه دکتر رفتن نه منو می کشه، نه تو رو. دیگه حرفی هم نباشه.
زن چادر به دست اومد بیرون و گفت:
ـ چیزی شده؟ این خانم ...
مریم لبخندی زد و آروم گفت:
ـ یه کم نامساعده. یه کم بشینه حالش جا می یاد.
برای این که زن چیزی نگه؛ گفتم:
ـ خانم یه چیز شیرین بخورم خوب می شم. بعد بلند می شم عین فرفره کارتون رو می کنم. قول می دم.
بر خلاف تصورم زن لبخند مهربونی زد و گفت:
ـ چیه دختر جون؟ من و تو و این خانوم امروز قراره این خونه رو تمییز کنیم. نترس عزیزم. بریم یه چیزی بخور، یه آبی به صورتت بزن تا خوب بشی؛ بعد که حالت جا اومد شما هم بیا کمک.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,997
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,004
  • بازدید ماه : 122,943
  • بازدید سال : 270,724
  • بازدید کلی : 12,135,813