close
تبلیغات در اینترنت
رمان اگر دردی باشد قسمت چهارم
loading...

رمان فا

روی پله های جلوی در نشستم. معصوم رفت از مغازه ی رو به رو یه رانی با طعم آناناس گرفت و برام آورد و در حالی که بهم می داد گفت: ـ این برات خوبه. شیرینه. دستم رو از جلوی صورتم برداشتم و نگاهش کردم. رانی رو به دستم داد. درش رو باز کرده بود. حین سرازیر کردنش به دهنم مریم و ریحانه از پله ها صحبت…

رمان اگر دردی باشد قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1153 چهارشنبه 07 اسفند 1392 : 10:50 نظرات ()

روی پله های جلوی در نشستم. معصوم رفت از مغازه ی رو به رو یه رانی با طعم آناناس گرفت و برام آورد و در حالی که بهم می داد گفت:
ـ این برات خوبه. شیرینه.
دستم رو از جلوی صورتم برداشتم و نگاهش کردم. رانی رو به دستم داد. درش رو باز کرده بود. حین سرازیر کردنش به دهنم مریم و ریحانه از پله ها صحبت کنان می اومدن پایین که مریم با دیدنم گفت:
ـ چیزی شده؟
معصوم با اخم گفت:
ـ سرش گیج رفت...............................................

مریم فورا کنارم نشست و با مهربونی گفت:
ـ الان خوبی عزیزم؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ آره، خوبم. نگران نشو. برو سر کارت.
و در رو گرفتم و از جام بلند شدم. با وجود خوردن رانی شیرین؛ باز هم سرگیجه داشتم؛ اما به روی خودم نیاوردم. چند مدتی بود که خیلی چیزها رو به روی خودم نمی آوردم.
حوصله ی خوندن آدرس رو نداشتم؛ بنابراین سکوت کردم تا معصومه خودش منو ببره اون جایی که خانم رحیمی گفته. توی اولین ایستگاه اتوبوس نشستیم. زن و شوهر جوونی کنارمون نشسته بودن. خدا می دونه چقدر خودم رو کنترل کردم که به سمتشون نگاه نکنم و مبادا حسرت داشته هام رو بخورم. مبادا غصه بخورم که اتفاقی بیفته و فکر کنم به تمام بی لیاقتی ها و غصه هام. چشمام رو بستم و سرم رو به شیشه ی پشت سرم تکیه دادم. چشم هایی که با بسته شدنشون ذهنم رو وادار می کردن که به گذشته پرواز کنه.
ـ کجا می ری شادان؟
ـ می رم بیرون حاجی.
ـ با این سر وضع؟ خجالت نمی کشی دختر؟ آخه تو چرا این جوری تیپ می زنی؟ نمی گی یه نفر تو رو ببینه و ... بابا فکر می کنن من بی غیرتم. اِاِ اون جوراب نازک چیه پوشیدی دیگه؟ خب نپوش اصلا! وای خدا توبه.
ـ اَه حاجی این حرف های خنده دار رو بذار کنار. غیرت و بی غیرتی چیه آخه؟ بابا من تو ماشینم. شیشه های ماشین دودیه. کی می فهمه من چطور تیپ زدم؟ من دیگه برم. بای حاجی.
دوست داشت حاجی صداش کنم. دوست داشت که بهش احترام بذارم و دختر دوست داشتنی و مورد علاقش باشم.
ـ بای چیه؟ عین آدم هم که حرف نمی زنی! ای بابا من از دست تو یه روز سکته می کنم.
سرم رو آوردم داخل و با پوزخند گفتم:
ـ ای بابا. خدا نکنه حاجی. شما نباشی کی به من گیر بده که لاک نزنم و دختر خوبی باشم؟
حاجی با همون اخم های درهم اومد بیاد سمتم که جیغی با سرخوشی کشیدم و دویدم سمت ماشین. توی ماشین نشستم و دستی به لباسم کشیدم. ساپورتم رو درست کردم. حاجی اگه می فهمید تو مهمونی امشب قراره همینم نپوشم قطعا یه بلایی سر خودش می آورد. با به یاد آوردن خاطرات مادرم اخمام رفت تو هم و گفتم
ـ خوب می کنم حاجی. می خواستی اون طور بلا سر مادرم نیاری.
غافل. چهار تا حرف داره. من غافل بودم. غافل بودم از زندگی عاشقانه ی مادرم و حاجی.
مادرم برام تعریف کرده بود که جوونی هاش شباهت زیادی به من داشته و وقتی زن حاجی شده، حاجی چه با اجبار و چه با محبت مادرم رو اون طور که می خواست، مورد علاقه ی خودش درست کرد. چادری و بی هیچ آرایشی. تمام زیبایی مادر من برای خونه بود. خونه ای که حاجی باشه و بس. اون حتی جلوی ماکان هم حجاب می گرفت. به قدری از این رفتار مادرم بدم می اومد که تصمیم داشتم از حاجی انتقام بگیرم و با این کارام حال حاجی رو خراب می کردم. اون نمی تونست منو اون جور که می خواد و مثل مادرم چادری بکنه.
ـ بزن بریم شادان خانم که دیره.
ماشین رو روشن کردم. صدای آهنگ رو هم بلند کردم تا قشنگ به گوش حاجی برسه و حرص بخوره.
ـ از این رفتارت بدم می یاد حاجی. از این که این قدر خشک و خشنی بدم می یاد. محبتت فقط برای جلوی مردمه. وقتی تنهاییم یه بار به شیوه ی پیامبر دینت نگفتی دخترم، تاج سرم که منم بهت احترام بذارم. از این خشک بودنت بدم می یاد.


ـ شادان حواست کجاست دختر؟ اتوبوس رسید. پاشو.
مسخ شده وارد اتوبوس شدم و تو اولین جای خالی نشستم. جای خالی. درست مثل زندگی من. خیلی جاهاش خالی شده بود. یه حفره ی بزرگ که هر چی می ریختم توش تا به عقب برگردم پر نمی شد.
اتوبوس راه افتاد. درست مثل ماشین دوست داشتنیم تو اون روز نحس. صدای آهنگ ها منو به وجد می آورد. این قدر به وجد می آوردم که گاهی با لذت سرم رو تکون می دادم و با شوق و ذوق همراه آهنگ می خوندم و سر تکون می دادم. امشب دوباره پارتی بود و آرشام. آرشام دوست داشتنی من. مردی که همه جور پایم بود و دوستم داشت. مردی که عاشقانه همراهم بود و دوستم داشت. جیغ کشیدم:
ـ آی دنیا ... با توام؟ می بینی من چقدر خوشبختم؟ من به هر چی که بخوام می رسم. من آرشام رو می خواستم و رسیدم بهش. اونم بی هیچ درد و مشکلی. آرشام برای منه.
یه بار دیگه به آدرس نگاه کردم و این بار آدرس رو بلند خوندم. یه کم فکر کردم و بالاخره فهمیدم کجاست. کم مونده بود ماشین پرواز کنه. پرواز به سمت تمام خوشی های دنیا.
ویلای مد نظر آرشام زیاد راهش سخت نبود. گرچه خارج از شهر و تو یه جای خلوت بود. تو اون منظقه تو فاصله های زیاد ویلاهایی ساخته شده بود که منطقه رو رویایی کرده بود.
بازوم توسط معصومه کشیده شد و سر جام ایستادم.
ـ پیاده شو که الان حرکت می کنه.
به سرعت از جام بلند شدم. انقدر حواسم تو گذشته بود که زمان حال از یادم رفته بود. نزدیک پنج دقیقه مسیرش رو پیاده رفتیم. آه پر حسرتی کشیدم. هیچ وقت حاجی راضی نبود که ما سختی بکشیم و چه بد من به این نتیجه رسیدم که حاضرم تمام هستیم رو بدم و به گذشتم برگردم. نگاهی به در مشکی رنگ انداختم. معصومه زنگ رو زد و در با صدای تیکی باز شد. با هم وارد حیاط شدیم. نگاهی به حیاط تو خونه انداختم. بزرگ بود؛ ولی نه به اندازه حیاط خونه ی حاجی. پسر جوونی بیرون اومد. بی توجه بهش روم را برگردوندم. نگاه هیزش رو روی تمام بدنم حس کردم و چندشم شد.
ـ تمام اتاقا رو می خوام تمیز کنید. باید همه جا مثل برق باشه.
ـ چشم آقا، با اجازتون.
معصوم بود که این حرفا رو تحویلش می داد. بالاخره دست از نگاه کردن برداشت و به طرف ماشینش حرکت کرد.
همین که رفت، نفسی از سر راحتی کشیدم و وارد خونه شدم. یه خونه ی بزرگ و زیبا که این پسر فقط مونده بود توش بالا بیاره که یه پکیج کامل از کثافت و آشغال رو اون جا جمع کنه. ظرف های پیتزا یه گوشه ی آشپزخونه تلمبار شده بود. ظرف های نشسته هم که جای خود داشت. جا به جای خونه رو گرد و خاک و آشغال تخمه گرفته بود. سمت دستشویی بخاطر حال بدم نرفتم؛ اما گویا اون جا هم محیط دلچسبی نبود. این رو معصومه می گفت که با دو سه تا فحش خوشگل به جون پسره اومد بیرون. من موندم چه جوری تو این خونه زندگی می کرد. به سرعت همه کارها رو انجام دادیم؛ البته بیشترش گردن معصومه بود. من که بین کارام می نشستم تا این حال جونم رو نگیره.
خسته و کوفته به طرف خونه حرکت کردیم. این روزا خوابم می گرفت. حتی تو اتوبوس هم به جای کند و کاو گذشته بیشتر دلم می خواست بخوام. خستگی و خواب. خب خسته بودم. این خواب بهم مزه می داد.

***
ـ امروز دوباره آقای نصر تماس گرفتن و گفتن خیلی خونه کثیف نیست؛ فقط یه نفر رو می خواد که بیاد خونه رو تمییز کنه. شادان امروز خودت تنهایی برو، مریم همراه معصومه می ره یه ساختمون که دو نفر نیاز داره.
با چشمای گرد خیره شدم بهش. آخه هیچ وقت تنهایی جایی نرفتم واسه کار کردن. مریم به حرف اومد.
ـ آخه ...
ـ آخه چی؟
ـ آخه شادان ... تنها؟
ـ آخه و اما نداره، زود باشید برید سر کار.
اعصابم خط خطی شده بود. خواستم برم که معصوم صدام کرد.
ـ شادان؟
نگاهم رو بهش دوختم.
ـ بله؟
ـ این همراهت باشه.
با دیدن چیزی که تو دستش بود، اول چشمام گشاد و بعد لبخندی روی لبم نشست. لبخندی که چیزی از حرصم کم نکرد؛ اما بهم امید داد. خداحافظ زیر لبی ای گفتم و به طرف در حرکت کردم.

***
سوار اتوبوس شدم. همه جا پر شده بود، ناچارا ایستادم. با ایستادن اتوبوس به سمت اون خونه حرکت کردم. باز هم همون در مشکی رنگ. هیچ خوشم نمی اومد ازش. شکل وحشتناکی داشت. عجب بی سلیقه بود این مرده. زنگ آیفن را فشردم. در با صدای تیکی باز شد. رفتم داخل و بی توجه به حیاط داخل خونه وارد ساختمون ساکت شدم. عجیبه این دفعه کسی بیرون نیومد. شونه هام رو با بی خیالی انداختم بالا.
ـ اوف، باز که خونه مثل قبله. آخه من تنهایی چه جوری همه جا رو تمیزش کنم؟ اَه، گندت بزنن.


دست بردم داخل مقنعم و کمی عقب و جلوش کردم که هوا بهم بخوره و خنک بشم. هوای داخل خونه عجیب خنک بود و دوست داشتنی. داشتم می رفتم سمت آشپزخونه که صدایی اومد.
ـ سلام.
هینی کشیدم و در جا چرخیدم.
ـ حالت خوبه؟ ترسوندمت؟ ببخشید.
همون نگاه تو ظاهری جدید. شلوارک مشکی، تاپ کلاه دار توسی. این پسر چرا انقدر به رنگ های تیره علاقه داره؟
ـ سلام. من ... فکر ...
ـ بذار بهت یه لیوان آب بدم تا حالت جا بیاد. اشتباه از من بود. عذر می خوام. تو بشین روی مبل تا بیام.
می خوام صد سال سیاه نشینم و آب نیاری. مردشور برده سکتم داد. اصلا چرا خونه س؟
ـ بفرما. اینم آب. اِ چرا ایستادی؟
لیوان رو با شک نگاه کردم و گفتم:
ـ من باید کارم رو شروع کنم.
ـ حالا شروع می کنی. دیر نشده که!
دستم رو تو جیب مانتوم فرو بردم و لمسش کردم. درست بود. سر جاش بود. چاقویی که معصومه یک ساعت پیش بهم داده بود سر جاش بود. نگاهش به دستم رسید و تا به خودم بیام بازوهام رو با دستاش گرفت و منو کشید جلو. ترسی آشکار چهرم رو پوشوند و جمله ها تو سرم به صورت خبردار ایستادن. من تنهام. تو یه خونه ی بزرگ. اونم تنهاست. مرده. مرد نیرو و زور داره. اخطارگونه کلمه ی تجاوز تو گوشم با نور قرمز تکون خورد. من یک زن تنها و بدبخت. تا دستش رو آزاد کرد که مقنعم رو از سرم بکشه، فورا چاقو رو بیرون کشیدم و ضامنش رو زدم و زیر گلوش گذاشتم. انگار ناشی تر از این حرفا بود؛ چون فورا رنگ باخت و گفت:
ـ چی کار می کنی دیوونه؟
جیغی کشیدم و گفتم:
ـ دست کثیفت رو از رو بازوم بردار.
دستش رو کمی شل کرد و نگاهش رو داد به چاقو؛ البته بیشتر مچ دستم در معرض دیدش بود. مچ دستی که سفت چاقو رو، تنها راه نجامتم رو چسبیده بود. دوباره جیغ کشیدم:
ـ می زنم. به خدا می زنم. برش دار حیوون.
همین طور محتاط به چاقو نگاه می کرد. آروم دستش رو برداشت. ازش فاصله گرفتم.
ـ خری مگه؟ کاریت ندارم که!
ـ آره. شما پسرا رو نشناسم باید بمیرم. برو عقب.
ازم فاصله گرفت. نگاهش چرخید به سمت پله های خونه. موضوع مشکوک تر از اینا بود. کیفم رو محکم رو دوشم گرفتم که دیدم یه نفر با سرعت داره از پله ها پایین می یاد. معطل نکردم و جیغی کشیدم و به سمت در جیغ کشان رفتم. صدای فریادش می اومد. انگار می خواستن بیان دنبالم. به سرعت دوییدم سمت در و در رو باز کردم. خدایا منو ببین. کمکم کن خدا.
ـ خدایـــا!
مقنعم شل شده بود و داشت جلوی دیدم رو می گرفت. به سرعت به سمت خیابون اصلی رفتم. با دیدن دو تا زن و یه مرد هق هقم رو آزاد کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.
ـ خاک تو سر من. خاک تو سر من.
زن جوونی که داشت بچش رو از کنار خیابون بلند می کرد منو دید و گفت:
ـ خانم؟ خانم حالت خوبه؟
جوابش رو ندادم. ترس تو جونم داشت دوباره حالم رو بد می کرد. نگاهم رو چرخوندم سمت زن و سری تکون دادم و دوباره گریه کردم.
ـ چیزی شده؟ دزد زده بهتون؟
ـ کاش دزد زده بود. کاش دزد زده بود. خاک تو سر من.
زن چیزی نگفت. انگار ترسید از حالم. با اومدن اولین اتوبوس و دیدن مقصد، یه حساب سر انگشتی کردم و از جام پریدم و فورا سوارش شدم. ته اتوبوس تو اون صندلی های داغش یه صندلی تکی کنار پنجره خالی بود. قبل از این که دختر جوون جلوم بشینه گفتم:
ـ تو رو خدا بذار من بشینم. حالم بده.
دختر برگشت و با دیدن رنگ و روم راه رو برام باز کرد. بمحض نشستن سرم رو میون دستام گرفتم و با هق هق به اون چیزی که ممکن بود برام پیش بیاد فکر کردم. خدا لعنتتون کنه عوضیا. زن تنها دیده بودین؟ واسه همین؟
یکی زد به شونم. یه پیرزن بود.
ـ روزه ای؟
با بغض سری به علامت نه تکون دادم. دستش رو آورد جلو. دستش پر بود از نوخود و کشمش. با دیدن نوخود و کشمش فورا چنگ زدم به دستش و برشون داشتم.
ـ مرسی خانم.
ریختم تو دهنم اون مائده های بهشتی رو. گرسنه بودم، خسته بودم. داغون بودم. مصیبت های من تمومی نداشتن انگار. زیر لب نالیدم:
ـ خاک تو سرت شادان. رفتی با کسی که لایقت نبود تو مهمونی و ... از خونه ی پدرت فرار کردی که بشه این؟ این جوری بدبخت بشی؟ خاک دو عالم تو سرت.
و ریز ریز، همون طور که به شیشه ی سرد اتوبوس تکیه داده بود زدم زیر گریه. نگاه پر از سوال زنای تو اتوبوس بهم بود و می دونستم پا باشه تا می تونن فوضولی می کنن.
اتوبوس حوالی میدون مورد نظر ایستاد. فورا مقدار پولی که به عنوان مبلغ رسمی روی کاغذ زده بودن رو کف دست راننده گذاشتم و از بین جمعیت مردها که با تعجب به تند دویدنم نگاه می کردن پیاده شدم.


خیابون ها رو با تند ترین حالت ممکن رد می کردم. اون قدر تند که انگار برای رسیدن به عزیزترین چیز زندگیم زمان کمی دارم و اگر بهش نرسم ممکنه از دستم بره. دلم برای اون در بزرگ که درختای حیاط رو در حصار خودش نگه داشته بود. اون ساختمون با نمای سفید و پنجره های اتاقی که یه روز از وراش کل محدوده ی دیدم رو با غرور نگاه می کردم. جلوی ساختمون ایستادم. درست رو به رو. اون ور کوچه به دیوار تکیه دادم و مقنعم رو تو مشتم گرفتم که اگر آشنایی اومد فورا اون جا رو ترک کنم. گرد مرده پاشیده بودن به این ساختمون انگار. هیچ اثری از کسی در اطرافش نبود و نگاه کردن به خود ساختمون همین اندک جون زندگی رو از من می گرفت. نگاهم پر شد از قطره های اشک. نگاهم جزء به جزء زندگی اشرافی قدیمیم رو می گرفت. نگاهم در پی زندگی ای بود که روزی نه چندان دور صاحبش بودم.
نالیدم:
ـ قدر ندونستم. قدر ندونستم این عزت و شوکت رو! قدر ندونستم که الان هر کسی اجازه می ده به خودش که بهم دست درازی کنه. کاش می شد برگردم.
لحظاتی چشمام رو بستم و برگشتم. لحظاتی که می خواستم برگردم به روزهای خوشیم؛ اما ذهنم برای این که ادبم کنه، منو درست می برد به شبی که گناه ریشه زد تو وجودم و بعد پیچک وار کل وجودم رو گرفت و من به تنها چیزی که فکر می کردم همون لذت آنی بود.
کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه
اون قدر خاطره دارم که گویی قدر یک قرنه.
با آرشام می رقصیدم. اون پارتی، رقص و خوشی و سادگی و نفس هایی که از شدت هیجان و آدرنالین بالا. اصلا انگار روی زمین نبودیم.
ـ به سلامتی دختری که من عاشقشم. به سلامتی عشقمون.
نوشیدنیم رو بردم بالا و با جیغی که نشون از خوشی بود، همراه جمع دوستانه ی دختر و پسری که دورمون حلقه زده بودن فتم:
ـ به ســــلامتی!
و همین به ظاهر تبریکی شد برای عشقمون و ما غم ها رو شستیم.
صدای آهنگ می اومد. صدای خواننده ی خارجی زبان رو نه می فهمیدم، نه درک می کردم که مال کدوم کشوره و چی می خونه. فقط می فهمیدم که یه چیز می خونه. می خوندم و می رقصیدم. روی دستی بلند شدم و بعد انگار هوا خنک شد. انگار جایی رفتیم که هیچ صدایی جز زمزمه های عاشقونه نمی اومد. انگار موزیک قطع شد. انگار من از منم جدا شدم. انگار تمام انگارها همین الان به جون و ذهنم فشار می آوردن. میون این همه حال، یه صدایی می گفت:
ـ پاشو، پاشو شادان. پاشو!
می خواستم پاشم؛ اما نمی شد. یه حسی، یه بندی منو بد جور اسیر خودش کرده بود. نمی دونم زمان چطور گذشت و چی شد.
ـ عاشقتم. عاشقتم. عاشقتم. بگو دوستم داری شادان.
و من میون گیج و بیجیم می گفتم:
ـ دوستت دارم. دوستت دارم.
گله می کنم من از تو؛ از تو که این همه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت؛ تو که هیچ وقت نمی فهمی
زمان ... این جادوی پر از درد آن چنان گذشت و گذشت تا لحظه ای چشم باز کردم.
صدای بوق ماشین منو به خودم آورد. چشمام رو باز کردم و دیدم که در خونمون باز شده و یه ماشین جدید داره از توش بیرون می یاد. مردی اومد بیرون که نمی شناختمش و در باز شد قدرت بزرگ مهرها از ماشین پیاده شد. ماکان بزرگ مهر!

***
از ماشینش پیاده شد و به سمت صداقت، مردی که خونه رو بهش فروخته بود رفت. صداقت در برابرش خیلی قدش کوتاه بود.
ـ خب آقای صداقت، بدی و خوبی دیدی، حلال کن.
صداقت با فروتنی سری تکون داد و گفت:
ـ این چه حرفیه آقای بزرگ مهر؟ شما بیشتر از این ها در حق ما لطف کردید.
ـ امیدوارم که این خونه، همون جور که می خواید باشه. من دیگه باید برم.
با صداقت دست داد. صداقت برگشت تو خونه و در خونه رو بست. نفس عمیقی کشید و با دیدن خونه آه پر حسرتی سر داد. این خونه جایی بود که تمام بچگی و زندگیش رو توش گذرونده بود. با خودش زمزمه کرد.
ـ این همه روز گذشت و تو نیستی شادان.
تو جاش چرخید و خواست سوار ماشین بشه که تیر چشماش از چله در رفت و خورد به جسم سیاه پوش دختری که اون ور خیابون، میون درخت ها داشت تند تند راه می رفت.


چشم هاش رو تنگ کرد.
ـ چرا اون طوری راه می ره؟ مشکوک به نظر می یاد.
بخاطر شغلش کمی حساس بود. واسه همین عصبی و بی حوصله گفت:
ـ این دختره مشکوکه. دختره یا خانومه. چه می دونم اصلا. ولش کن اصلا.
سوار ماشین شد و به سمت سر خیابون راه افتاد. از کنار دختر که رد می شد، ناخودآگاه نگاهش کرد. دختر تو جاش ایستاد و تو جیبش مشغول گشتن شد. ماکان نمی تونست بی تفاوت باشه. وقتی رسید سر خیابون، درست جایی بین دو تا ماشین پارک کرد و از ماشینش پیاده شد. لحظاتی بعد دخترک لاغر اندام مانتو مشکی پوشی از خیابون قدیمی در اومد. دوباره چشم هاش رو تنگ کرد. برای یک لحظه به چشمانش شک کرد. چشمانش را تا آخرین حد باز کرد و به دختر سیاه پوش خیره شد.
ـ چقد شبیه شادانه.
به سرعت سوار ماشینش شد و دختر رو تعقیب کرد. زیر لب زمزمه کرد:
ـ نه، این نمی تونه شادان باشه. آخه مگه می شه شادانی که از تیپ کم نمی آورد این تیپی باشه؟
تعجبش وقتی بیشتر شد که اون دختر سیاه پوش سوار اتوبوس خط واحد شد. مگه امکانش هست با این همه غرور؟ اتوبوس را تعقیب کرد. مسیر به مسیر. تمام حواسش را داده بود تا نتونه گمش کنه. نباید گمش می کرد. این دختر بلای جون خانواده شده بود. باید تا جایی که می تونست دنبالش می بود. با خودش گفت:
ـ اتوبوس که ایستاد باید بگیرمت و این قدر بزنمت که خون بالا بیاری شادان.
یه کم فکر کرد. دلش رضای این نبود که دست روش بلند کنه. عصبی بود. یه کم فکر کردم. باید خشمش رو کم می کرد. باید آروم می شد. نفس عمیق کشید. تصمیم توی خشم از بدترین تصمیم هاست. حرف تمام پیشوایان دینی هم همین بود. اگه ادعاش می شد مسلمونه، باید به حرف بزرگان دینش عمل می کرد.
ـ نمی زنمت. اول بیبینم تا کجا پیش می ری؛ بعد تصمیم می گیرم که چه بلایی سرت بیارم شادان.
و نفسش رو به سختی بیرون فرستاد. غیرت و تمام حس هایی که یه مرد می تونه داشته باشه با هم به جنگ افتاده بودن.

***
با عجله از اون جا حرکت کردم و تا جایی که امکانش بود سرم را پایین انداختم تا ماکان نشناسم و با تمام نیرویی که داشت رفته رفته پایین می اومد سوار اتوبوس شدم و تو اولین جای خالی که پیدا کردم، نشستم.
ـ اوف، به خیر گذشت.
نفسی از سر آسودگی کشیدم. عجب روز گندی بود امروز. چشمام رو برای لحظه ای بستم و از هجوم افکار گذشته جلوگیری کردم. نمی خواستم دیگه فکرم پر بکشه به روزای بد. اتوبوس نزدیک موسسه ایستاد. پیاده شدم و منتظر مریم و معصومه ایستادم. قرار بود از این جا باهم بریم خونه. با این که پنج دقیقه دیرتر اومده بودم؛ ولی باز هم هنوز بیرون نیومده بودن. دو دقیقه بعد چهره خسته ی هر دوشون نمایان شد. معلوم بود امروز سخت کار کردن. چهرشون خسته نشون می داد.
ـ سلام، خسته نباشید.
مریم با خشرویی ذاتیش گفت:
ـ سلام شادان، فدات عزیزم، تو هم خسته نباشی، ببخش که امروز نتونستم باهات بیام.
با یاد امروز پشتم تیر کشید. اگه این چاقوی معصومه نبود ... وای خدا رحم کرد. بهتر دیدم در مورد این یکی تو خونه بحث کنیم.
ـ اشکال نداره، فدای سرت.
معصومه با بداخلاقی گفت:
ـ بریم بچه ها، دارم از گرسنگی تلف می شم. پر حرفی رو بذارید واسه بعد.
با همدیگه راهی خونه شدیم. عجیب که امروز هممون تو فکر بودیم و هیچ کدوممون حوصله ی حرف زدن نداشتیم.

***
اتوبوس که ایستاد، ماکان هم ماشین رو درست جایی پشت ماشین ها متوقف کرد. اتوبوس کنار یک موسسه خدمات اجتماعی ایستاده بود. نگاهش روی اون محیط می چرخید. تو عمر دوران کاریش کم به این جاها پا نذاشته بود؛ اما ورود شادان به این محیط ... با خودش فکر کرد. چقدر شکسته شده بود چهره ی شادانش. چراغ خونه ی بزرگ مهرها خاموش بود انگار. این با اون شادان همیشگی فرق می کرد. فعلا نخواست خودش رو نشون بده. با تعجب به دو دختر جوون که بعد از دقایقی کنارش اومدن و باهاش حرف زدن خیره شد.
ـ یعنی این دو تا با شادان چی کار دارن؟
با همدیگه حرکت کردن. تصمیم گرفت از این جا به بعد رو پیاده دنبال اونا راه بره. ماشین را پارک کرد و با پای پیاده دنبال اونا حرکت کرد. باید می فهمید که شادانش این جا چی کار می کنه. باید سر در می آورد. از کنار اون خونه ی قدیمی رد شدن و ماکان هم با فاصله دنبال اونا راه افتاد. گوشیش رو دستش گرفته بود و با احتیاط حرکت می کرد. مواظب بود اون سه دختر و از همه مهم تر شادان خسته ی خودش رو گم نکنه. فورا شماره ی رهنما رو گرفت.
ـ الو؟ رهنما؟
ـ بله قربان؟ امری داشتید.
ـ فورا به آدرسی که برات اس ام اس می کنم می یای. کارت دارم.
ـ اطاعت قربان. خودم تنها بیام؟
ـ نه، با رضایی بیاید. فورا و با عجله. کارم مهمه.
ـ اطاعت قربان.
تماس ها که قطع شد، دنبال شادان و دو دختر به سمت خیابون دیگه چرخید. با خودش زمزمه کرد:
ـ بالاخره پیدا کردم دختر. بالاخره پیدا کردم.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,041
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,048
  • بازدید ماه : 122,987
  • بازدید سال : 270,768
  • بازدید کلی : 12,135,857