close
تبلیغات در اینترنت
رمان ستاره دنباله دار قسمت سوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

به ترتیب کیوان، افشین بردار احسان شوهر یلدا نجم کنار همدیگه نشسته بودن و هر کدومشون به شکلی از نگاه کردن به آوید و اخمای درهمش خودداری می کردن. افشین کلافه از پسردایی بد عنقش دل و جراتی به خرج داد: -باز کن اخماتو این همه دخترای خوشگل خوشگل نشونت دادیــ.. آوید به سرعت خم شد به جلو و…

رمان ستاره دنباله دار قسمت سوم

به ترتیب کیوان، افشین بردار احسان شوهر یلدا نجم کنار همدیگه نشسته بودن و هر کدومشون به شکلی از نگاه کردن به آوید و اخمای درهمش خودداری می کردن.
افشین کلافه از پسردایی بد عنقش دل و جراتی به خرج داد:
-باز کن اخماتو این همه دخترای خوشگل خوشگل نشونت دادیــ..
آوید به سرعت خم شد به جلو و افشین بیشتر از ترس به احسان برادرش چسبید.
آوید عصبی غرید:
-بیشعورا نندازین گردن من، من گفتم بشینین فیلما دخترا مردم و نگاه کنیم؟! خودتون گذاشتین!
کیوان با اخم پرید وسط حرف:
- آوید جانماز آب نکش دیگه، من که اصل مطلبم از نظرم مشکلی نداشت نگاه کردن تو چته این وسط
رضانجم دست انداخت گردن کیوان:
-تو که به سیب زمینی بی رگ معروفی پسرعمه، من باید ناراحت باشم که به اعتماد کیانا دخترعمم خیانت کردم
متعاقبش دست کشید به سمت آوید:
-این نمی دونم چشه!؟..............................................................

آوید منفجر شد:
-فکر کنم سوژه ی اصلی بحث خانما من بودم و دختر عمه تون واسه من داشت نسخه می پیچد شماهام هر هر داشتین به من می خندیدین!
احسان خیلی جدی وارد بحث شد:
-ستاره می شه دختر عموی رضا؛ علی و دختر دایی کیوان؛ دختر عمه کجا بود؟
آخر صحبتاش رو به جمع با نیش خند اضافه کرد:
-البته شاید عمه یی که آوید گفت از اون عمه ها بود، خلاصه گفتم در جریان باشید!
آوید با اخم تکیشو به مبل داد و رو بهش گفت:
-تو یکی خفه شو! با این فک و فامیلا زنت!
کیوان با نیش خند گفت:
-حالا چون یکیمون قهوه ییت کرده مام بد شدیم؟
امیر هم گوشی به دست به جمع اضافه شد:
-آوید جان داداشم، خواهشا نامزد بی زبون منم حذف کن از لیستت!
آوید از حرص نفس تازه کرد:
-زن تو بی زبونه؟ به حق چیزیای ندیده! ولی اون یکی شو دهنشو سرویس می کنم حالا که شد!
احسان و امیر نگاهی رد و بدل کردن، امیر با نیشخند گفت:
-ولی خودمونیما دختره خب مغز کوچولوت و روانکاوی کرده بودا! گفته بود دنبال غیر قابل دسترسایی!
رضا با حرص و غیرت زیرپوستی عوض آوید جواب داد:
-ستاره از اوناش نیست و نبوده! پدرشو تو زلزله از دست داده و تا یه سالی با ما زندگی می کردن بعدش که حال جسمی شون خوب شد دولت هم کمک مالی مختصری بهشون کرد، توروی بابابزرگم ایستاد و یه کلام گفت می خواد برگرده شهرش!
آوید بی حوصله سر تکون داد:
-آه اشکمو دراوردی رضا؛ به من چه اینا!
اخم رضا غلیط تر شد و لحنش جدی تر:
-می خوام بگم دختر سختی کشیده یی مراقب شوخی هاتون باشید!
کیوان با سرفه ی مصلحتی قبل از باز شدن دهن آوید به میانجی گری وسط ابستاد:
- رضا، بچه ها دارن شوخی می کنن. وقتی اسم کلیپ روز زن بود همه مون می دونستیم ناموسمون تو فیلم هست پس حرفی توش نیست...
رضا پشیمون از کار جو زده ش بدون حرف خودشو مشغول جمع کردن لپتایش نشون داد، و با خودش فکر کرد اگر به وسوسه ی کیوان و افشین مجبور نمی شد عمرا هاردی که از کیانا ریکاوری کرده بود و نشون کسی می داد...اما صد حیف کیوان برادر کیانا بود و حالا حالاها به دوستیش نیاز داشت!
آوید بابت تماشای فیلمایی که دیده بودن رضا و مقصر می دید و با خشم و نگاه غضبناکش چشم از رضا بر نمی داشت اما با زنگ خوردن گوشیش با نگاهی به صفحه ش رنگ از روش پرید و به سرعت جواب داد، لازم به معرفی نبود وقتی از صدای نفسای شخص پشت خط هم می تونست خوب تشخیصش بشه.

هق هق زن شدت گرفت:
-آوید..ایرانم..دلم برات تنگ شده..نمی یای پیشم؟
با اضطراب از جاش بلند شد و بدون جواب دادن به سوالات بی پایان امیر، سوییچ ماشینشو چنگ زد و تا رسیدن به در خونه از حرکت نایستاد.
عوض آسانسور با هول و عجله پله ها رو دوتا یکی بالا رفت و با رسیدن به طبقه از دیدن در باز خونه با سرعت خودشو داخل پرت نکرده هیجان زده صدا کرد:
-گندم؟ عشق من، کجایی؟!
دختر تکیه شو از دیوار برداشت و با دستایی که خودشو بغل زده بود اشک ریزون قدمی به جلو برنداشته تو آغوش امن و گرم آوید جا گرفت.


آوید از سردلتنگی بارها سرشو بوسید و صورت خیسشو قاب دستاش کرد و بالا گرفت:
-لعنتی قول بده دیگه تنهام نمی ذاری!
گندم بدون هیچ جوابی سرشو بیشتر به سینه ی آوید فشرد و زیر گریه زد، آوید محکم تر بغلش کرد:
-چرا رفتی هان؟ من قرار محضر گرفته بودم، کجا رفتی؟ گفتی برگشتی ایران؟ مگه کجا بودی!؟
جوابش شدت گرفتن گریه ی گندم بود، با محبت بیشتری به خودش فشردش:
-نمی خواد جواب بدی فقط گریه نکن! می دونی طاقت گریه هات و ندارم
گندم تخس شونه یی بالا انداخت میون اشکاش خفه خندید، آوید با صدای دورگه از شدت دلتنگی و بغض واسه عوض کردن جو به وجود اومده گفت:
-یه لقمه چپت می کنما، لوس نشو واسه من!
گندم خودشو عقب کشید و تو چشمای خیس و دلخور آوید خیره شد و پرسید:
-هنوز دوستم داری؟
-دارم عشقم..تو ولم کردی ولی مگه من خرم تو و عشقت و ول کنم
-مثل روز اول
-بیشتر از روز اول!
-منم دوست دارم، خیلی زیاد!
آوید با اخم مصنوعی گفت:
-دوست داشتن کافی نیست باید بهم اعتمادم داشته باشی!
گندم-دارم آوبد
آوید-چرا رفتی؟چرا نموندی تا ببینی دوسال گذشته چطور زندگی کردم..دهنم سرویس شد دختر، این رسمش نبود!
گندم چونه ش از بغض لرزید:
-مجبور بودم!
آوید جدی تو چشماش زوم کرد:
-واسه ی؟
گندم نگاهشو ازش گرفت و می خواست قدمی به عقب برداره آوید محکم تر بازوهاشو گرفت و روبروی خودش نگهش داشت:
-مگه نگفتی بهم اعتماد داری بگو دیگه؛ چرا رفتی؟
-داد نزن آوید..
-دادم می زنم
سرشو خم کرد گونه شو به گونه ی خیس گندم چسبوند:
-بگو همون قدر که دوست داره و داشتم توام دوستم داری
-دارم..بخدا آوید دارم خیلی زیاد..
آوید با چشمای بسته نفسشو بیرون پرت کرد:
-پس چرا رفتی؟ من که حاضر بودم بخاطرت از خانوده م بگذرم..چرا خار و خفیفم کردی جلو چشم همه!
-چون..چون...چون پدرت ازم خواست....
آوید بهت زده رهاش کرد، گندم با دستاش خودشو بغل کرد و عصبی شروع کرد حرف زدن:
-یه دختر بی کس و کاری مثل من کی رو داره بره پیشش هان؟ با کدوم پول؟ این خونه هم تو خریدی وگرنه من هنوز داشتم با بدبختی تو کوچه پس کوچه پایین شهــ
آوید نعره زد:
-حاشیه نرو ..پدرم چی ازت خواست؟
گندم ترسیده به بازوش بند شد:
-تروخدا به کسی نگو..نزار بفهمن من برگشتم..وگرنه باز ازم جدات می کنن آوید. من حاضرم تا اخر عمرم از این خونه بیرون نرم و بدون عقد؛ ثبت و ..باهات باشم اما ازت جدام نکنن
آوید بازوهاشو گرفت و تکونش می داد:
-از پدرم بگو؟ چطور؟ کی؟
گندم مضطرب به یقه ی تی شرت آوید خیره شد و گفت:
-شب قبل از عقد اومد این جا؛ تنها بود..گفت پسرشی گفت دوست داره اما من...من..اونی نیستم که بخواد عروسش باشم..گفت خدارو خوش نمی یاد تو زندگیت باشم..گفت برم..بلیط برام گرفته بود..گفت برم کانادا گفت دور باشم ازت...گفت راضی نیست..گفت مادرت راضی نیست..خواهرت راضی نیست..هیچس راضی نیست...گفت نمی تونه من و به عنوان عروسش معرفی نه منی که مادرم...
آوید رهاش کرد و با چشمای بسته عقب عقب می رفت:
-باورم نمی شه این قدر ظالم باشه..باورم نمی شه؛ من پسرش بودم...
ازناباوری فریاد زد:
-من پسرش بودم..
گندم خودش و بهش رسوند و روی اولین مبل تکی نشوندش:
-همه مون دوست داریم آوید..حق داره پدره، زحمتتو کشیده و..
آوید عصبی مشت زد تو موهای گندم و آخش و دراورد، با فک فشرده از حرص تو صورتش داد زد:
-توام مثل اونا فکر می کنی؟ من چی این وسط؟ من آدم نیستم؟ من نیاز ندارم؟ من خواسته ندارم؟
گندم با صورت درهم از درد با اشک نالید:
-آیییی موهام..آوید
دستش شل و شل تر شد با یه حرکت رهاش کرد و سرشو به مبل تکیه زد و چشماش و بست.
گندم با احتیاط رو پاش نشست و سرشو روی سینه ش گذاشت:
-من بخاطر تو رفتم..فهمیدم اشتباه کردم..فهمیدم بدون تو نمی تونم زندگی کنم ...بخاطر تو برگشتم...توام بخاطر من به حرفم گوش کن..
آوید چشماشو باز کرد با نفس عمیقی گندم و کنار زد و از جا بلند شد، گندم بند دستش شد:
-تروخدا آوید...
با صورت خسته و پریشون چرخید سمتش:
-قسم نده گندم..
-خب گوش بده به من..دوسال گذشته اونقدر وقت داشتم که به راهای ادامه داشتن این رابطه فکر کنم..
آوید نگاه از صورت و خواسته ی دو پهلوی گندم گرفت و شمرده تکرار کرد:
-می خوای انگ نامرد بودنم بهم بزنن؟ به اندازه کافی این دوسال هر کی رسید با نیشخند رفتنت و به رخــ...
گندم سینه به سینه ش ایستاد:
- تو باید فقط مرد من باشی!
دستای گندم و از روی سینه ش پس زد و ازش فاصله گرفت و کلافه چنگ کشید بین موهاش:
-من می خواستم خیلی قبل تر از این حرفا مال خودم می کردمت بدون هیج حرف و بحثی..گندم من واسه همیشه می خوامت..دائمی و بدون حرف و حاشیه!
گندم عصبی گفت:

-کی عشق مارو می فهمه آوید؟ کی به التماسامون گوش کرد؟ باور کن امروزه روز هیچ کی عشق منو تورو نمی خواد..
دست برد دامن پیراهن کوتاهش و از تن خارجش کرد و رو به اخمای درهم و چشمای کلافه ی اوید شمرده شمرده گفت:
-واسه حاشیه هاشم یه فکر بکری کردم!
متعاقبش نزدیک ترش شد، آوید چشم از چشمای زرد عسلی رنگش نمی گرفت.
گندم فاصله رو به صفر رسوند:
-تو فقط منو پس نزن...
-گندُم ما نبایــ....
باقی حرفش به انتها نرسیده خورده شد....


-الحق که دختر همون مادری کارت حرف نداره!
لبخند شرمگینی در جواب تعریف یکی از مشتریان قدیمی سالن زد و با حفظ حالت عادیش جواب داد:
-شما لطف داری؛ عروس خانم خودشون زیبان
مهدیه خانم سری به تایید سلیقه ی پسرش تکون داد و بعد از دراوردن کیف پولش رو به ستاره گفت:
-آره ماشاا.. تکه عروسم..دیگه داشتم ناامید می شدم از زن گرفتنش بعد از فوت زن و بچه ش همه عمرش و صرف بهساززی شهر کرد، بهش نمی دیدم باز بخواد زن بگیره!
ستاره به عروسی که چشم انتظار دامادش بود نگاهی انداخت و با لحن دوری جواب داد:
-همه ی ما عمرمونو صرف سرپا شدن این شهر کردیم مهدیه خانم. آقا زاده هم از نون حلالی که خورده بود پای شهرش واستاد وگرنه خیلی ها رفتن...
مهدیه خانم قطره اشک ناخونده شو پا انگشت پاک کرد:
-خدا پدرت و بیامرزه دختر..همین تو و مادرت برگشتین خیلی کار خوبی کردین این شهر یادآور روزای بدیه اما همین که تابلوی "ستاره دنباله دار" باز اون بالا چشمک بزنه یعنی خیلی چیزها هنوز باقی مونده..
ستاره غمگین جواب داد:
-خدا همه ی حادثه دیده های اون روز و بیامرزه..ستاره دنباله دار
با لبخندی ادامه ئداد:
-ارثیه منه...هر جا برم می ذارمش رو دوشم..
مهدیه خانم خندید و با راهنمایی دست ستاره برای حساب کردن به طرف میز منشی گوشی سالن رفت.
یه ماهی از درگیریش با شهاب گذشته بود و عمیقا خداروشکر می کرد شهاب پی درس و مشقش رفته بود البته اگر می خواست بی انصافی کنه باید دیدارهای رضا و شهاب و به سربه زیر شدن شهاب ربط نمی داد.
مشغول لباس عوض کردن بود که شیدا ازش خداحافظی کرد و رفت، با بی حوصلگی کرکره سالن و پایین می کشید که گوشیش زنگ خورد از دیدن شماره یاسمین متعجب جواب داد:
-چته بوزینه!؟
یاسمین-بوزینه عمته بی شعور کصافت!
ستاره-احمق عمه ی من مادر توئه!
یاسمین-گوساله اون عمه تو می گم...
ستاره با شیطنت جواب داد:
-عمه حسنا؟! صدات داره ضبط می شه یاسی خانم براش پخشش می کنم .
یاسمین-غلط کن...من منظورم اون عمه مجازیه که همه یکیشو دارن..
ستاره سرحال خندید و گفت:
-آی آی آی ترسو...آخه خنگول گوشی من بزور باهاش اس می فرستم با چی صدا ضبط می شه آخه؟
یاسمین با کج خلقی جواب داد:

-ها چته؟ سرحالی؟ شیطونه می گه بزنم کرکره حالت و بکشم پایینا
ستاره-شیطون غلط کرد..چی خبرا؟
یاسمین-خبر که زیاده اول بگو کجایی؟
ستاره-دارم پیاده روی می کنم تا خونه؛ یه ربعی تو راهم تو بگو چی شده؟
یاسمین بعد ازمکث کوتاهی بهت زده جواب داد:

-این ساعت شب و پیاده روی؟ دیوونه شدی؟
تلخ لب زد:
-این شهر هر چی بلا داشت قبلا سرما اورده دیگه حناش برامون رنگ نداره...من و ول کن خبرت چی هست!
یاسمین هیجان زده گفت:

-عمو مجید برگشته ستاره!


ستاره در جوابش با بی تفاوتی گفت:

-به سلامتی...بعد از این همه سال؟ حالا چی باعث این دیدار غیر مترقبه شده؟
یاسمین-والا من که ندیدمش. مامان اینا رفته بودن خونه عمو حمید دیده بودنش تازه می گن تنها برگشته مثل این که از زنش جدا شده، سامی که ازدواج کرد از همدیگه جدا شدن عمو هم گفته چیزی نداره اون جا برگشته ایران
ستاره-عجب..سامی پسر عموته دیگه
یاسمین-نه بزغاله؛ پسر عموی توئه پسر دایی من!
ستاره-آهان نمی شناسم خب، من خودتونم به زور ببینم یادم بیاد
یاسمین-همینه دیگه سالی یه بار پای می شی می یای این جا، می خوای یادت بمونیم؟
ستاره-دروغ نگو رابین هود، سالی سه بار عید، تابستون، اون روز کذایی تون!
یاسمین-روز کذایی ما؟ واقعا که بی لیاقتی...
ستاره-بی لیاقت چیه؟ واسه چی پاشم بیان بین جمعتون یکی در میون بحــ..
یاسمین-می دونم چی می گی..سال دیگه می ریم با تور ترکیه
ستاره-البته اگر شوهر جنابعالی رخصت بفرمایند!
یاسمین-گمشو امیر خیلی ماهه، بگم برم می گه برو
ستاره قهقه می زد:
-بدبخت می خواد بری که استراحت کنه، نشنیدی می گن وقتی زنا هستن مردا چکار می کنن؟ استقامت..وقتی زنا نیستن مردا چیکار می کنن؟ استراحت!
یاسمین-خفه دختره ترشیده ی زشتو..امیر خیلیم منو دوست داره..عاشقانه هم دوست داره.
ستاره-باشه بابا خفه نکن خودتو دیگه چه خبر یلدا چطوره؟
یاسمین-یلدام خوبه..دارن اسباب کشی می کنن خونه ی آوید مثل این که واسه اون دختره خریده بود وقتی سر بزنگاه ولش کرد رفت خونه خالی موند!
ستاره با مکثی جواب داد:

-چرا اون جا؟ چرا نمی خرن؟
یاسمین-چه می دونم یلدا می گه پول ندارن
ستاره-کاش راضیش می کردی برن تو خونه خودشون زیر بلیط کسی نباشن!
یاسمین-نگــو برادر شوهرم اون قدارم بد نیست..یه خرده نچسبه و کج خلق ولی در کل بچه خوبیه..
ستاره-سوسکه رو دیوار
یاسمین-اصلا منو بگو دارم با تو حرف می زنم، آدمی آخه! زنگ زدم بگم آخر این ماه با بچه ها بیاین خونه عمو حمید همه جمعن، عمو مجید گفته می خواد ببینتون!
ستاره ابرویی درهم کشید:

-عمو مجید غلط اضافه کرده..برادرش زیر آوار موند، نکرد بیاد یه سر سلامتی بده، حالا که برگشته من باید بیام دست بوس؟!
یاسمین-ستاره!!
ستاره-ستاره و درد بی درمون! من خانوادمو کوچیک نمی کنم..خواست بچه ها رو ببینه پاشه بیاد این جا..
با پوزخندم اضافه کرد:
-قول می دم لباساتون خاکی نشه یه سر به کلبه خرابه ما بزنید!
یاسمین-مرض توروت خندیدم پررو می شی..تو اصلا ما رو دیدی بیکار که داری طعنه می زنی!
ستاره-آره خب دیدمتون دست جمعی می رین شمال می گردین، خوش می گذرونین همون جور که شما شهرتون و دوست دارین منم این شهرو که پدرم بخاطرش از رفاه و آرامشش گذشت ودوست دارم سختمه گله گذاری بشنوم؛ وای چرا نگفتی خوردی زمین، مامانت مریضه، وا..
یاسمین-داری مارو مسخره می کنی ستاره؟ واقعا که!
-نه بحث مسخره کردن نیست دارم روشنت می کنم یه بار دیگه ببینم کسی واسه زندگی ما تصمیم گرفته، حیا رو می خورم یه آب روش هر جور دلم بخواد حرف می زنم همین1
یاسمین ناراضی جواب داد:
-چی بگم..من صد بار به مامان اینا گفتم تو لیاقت دلسوزی نداری ولی اونا نمی فهمن دیگه..اینا دلشون جوش شهاب و می زنه...نگران مهتابن..گرنه همه می دونن ستاره یی که با دست خالی برگشت شهرش و خونه زندگیشونو پس گرفت از پس خودش بر می یاد
ستاره-یاسمین این زبون بازیات و جمع کن واسه نامزدت..من خام این حرفات نمی شم..الان رسیدم در خونه...هر کی پرسید چرا نیومدن، دلیلشو بگو
یاسمین-حرف آخرته!
ستاره-آره جون تو
یاسمین-برو به درک عوضیِ بی لیاقت، مراقب خودتم باش بیشعور..سلام به زندایی و بچه ها برسون آشغال...خدافظ زشتو!
ستاره-برو شرت و بگن دیگه..خدافظ!
کلید انداخت در با سلام بلندی وارد خونه شد...


با نارضایتی گفت:

-ولی خیلی خوشگلن ها!
نیلوفر خانم نگاه با شک و تردید به ناخونای تازه کاشته ش انداخت و گفت:

-می دونم عزیزم؛ خواهرم دید گفت کجا این قدر خوب طرح زده برات ولی چه کنم شوهرم می گه طراحیش مناسب سن و سالت نیست
-باشه هرطور میلتونه

صدا بلند کرد:
-ریحانه؟ بیا ناخونا خانم و در بیار طرح ساده تر بزنم!
به طرف مشتری جدیدش رفت و با خوش رویی سلام کرد.زن شیک پوش از بالا تاپایین نگاهی بهش کرد و با لبخند نچسبی پرسید:

-شما ستاره یی؟
ستاره-بله ...نوبت دارین؟
زن-نه عزیزم. من آرایشگر خودم تهرانه امکان نداره خودمو دست کسی دیگه یی بدم

ستاره با لحن شیطنت آمیزی که طعنه زد:
-چه تفاهمی اتفاقا این آرایشگاهم خوشحاله که هر کسی رو قبول نمی کنه!
زن از متلک واسه ی ستاره جا خورد اما از خودش کم نکرد و با سر بالا گرفته جواب داد:

-راستش شمارو زن داییم واسه بردارم به مادرم معرفی کرد، منم اومدم ببینم با کی طرفم!

ستاره که سنگینی چند جفت چشم و روی شونه هاش حس می کرد به سختی مصلحتی خندید:
-نظر لطف زن دایی شماست اما ای کاش از خودم قبلش می پرسید تا بگم قصد ازدواج ندارم
-وا! چرا آخه؟ مشکلی داری!
ابروهاش از سوال "مشکلی داری؟" بالا رفت و به اخم ظریفی بهم پیوست:
-نه خانم مشکل چیه؟ می گم قصد ازدواج ندارم!
زن-آخه سنتم که بالاست بیست و پنج و شیرین پر کردی، چرا نباید بخوای ازدواج کنی!؟
ستاره قهقهه شو خورد و با جدیت گفت:

-خانم شما دنبال اینی به والده محترم بگید من مشکلی دارم؟
-نه والا!
-خب پس حله...من قصد ازدواج ندارم..فکرم نمی کنم این جا جای مناسبی واسه طرح این جور سوال جوابا باشه..البته ببخشید جسارت می کنما!
خانم به سرعت اخماش تو هم رفت و با حفظ حالت عادیش جواب داد:
-نه عزیزم؛ دختر زیاده، قدرمسلم اینه که برادر من بی زن نمی مونه ..در تعجبم چرا شمارو زنداییم اصرار داشت

ستاره که بحث به اوج جدیتش رسیده بود دستاشو از هم باز کرد:
-من همینم خانم؛ به خودمم افتخار می کنم؛ شما امر دیگه یی ندارید خانم!؟
زن-نه من برم شوهرم بیرون منتظرمه!
ستاره بدون این که دست خداحافظی روبهش بگیره تحکمی جواب داد:

-خوش آمدید!
به محض رفتن خانم دست به کمر و متفکر چرخید سمت جمع، دوسه تا مشتری به نسبت جدید و چندتایی قدیمی نشسته بودن، سری ازتاسف تکون داد و با گفتن "مهنا خانم وقت شستن موهاتونه" از بحث داغی که دست خانما افتاده بود تا درمورد نوع برخورد خانم خواستگار ساعیت رو مشغول باشن فرار کرد و به شستن موهای تازه رنگ شده ی دختر یکی از مشتری های قدیمی مامانش رسیدگی کرد.


روزهایی که مشتری نداشت و فرصت می کرد برای ناهار به خونه می رفت. اون روز هم که از قضا خیلی گرسنه بود وارد خونه نشده از دیدن یه جفت کفش غریبه با اخمی به صورت و جدیت وارد شد و سلام نکرده نگاهش به چهره ی مردی که بی شباهت با پدربزرگش نبود قفل شد.

مرد چشمی ریز کرد و با لبخند از جاش بلند شد و مستقیم با نگاه خیره ش منتظر جلو رفتن ستاره ایستاده بود.
صدای ضعیف مامانش نگاهش و از مرد گرفت و به خودش رسوند:
-خسته نباشی، عمو مجیدته ستاره.برادر پدرت!
اولین حسی که بهش دست داد، خجالت بود. نه بخاطر مردی که از قضا برادر پدرش بود و تابحال تو عمرش ندیده بودش، بیش تر بخاطر نوک جوراب پاره ش. سلام سردی کرد و خوش آمدگویان خودشو به اتاق دم دری رسوند و در و پشت سرش بست.
با نیشخند جورابشو کناری انداخت و لباساشو عوض کرده بود، وقتی حنانه خانم با چهره ی همیشه رنگ پریده ش وارد شد:
-نمی یای سفره پهنه!
-چرا چرا دارم می یام بزار یه چی بکنم سرم!
-نمی خواد عزیزم عموته!
با پوزخند اولین شالشو پوشید و بی خیال جواب دادن به مادرش شد. شهاب هم تازه از مدرسه رسیده بود و برخلافش سردی ذاتیش با رضایت کنارعموشون نشسته بود و باهیجان از خودش حرف می زد.
مهتابم که از دانشگاه رسیده بود بر خلاف سردی رفتار ستاره و گرمی شهاب، متعادل تر و تقریبا خجالت زده با عموی تازه از راه رسیده ش برخورد کرده بود و از طرفی خیال حنانه خانم رو بابت آبروریزی و برخورد دور از ادب ستاره راحت کرد.
از نظر حنانه خانم سخت گیری ها و غیرت خاص ستاره هر روز بیش تر از بیش می شد و می ترسید از روزی که دستی دستی دختر جوانش عمر و جوانی شو بخواد وقف خانواده بکنه. از دیدن از خودگذشتن های مدام ستاره تازه به درک نصیحتای اطرافیانش می رسید، وقتی سالها پیش بعد از افتادن اون اون ماجرا ازش می خواستن زودتر ازدواج کنه و خانواده رو دست مرد و منطق مردونه یی بسپره اما با سکوتش و عدم رضایتش بابت ازدواج مجدد با کمک؛ تلاش و پشتکار ستاره دخترش زندگی رو از نو سر گرفته بود و فکرشو نمی کرد روزی مریضی و از پا افتادنش افسار زندگی رو بی اختیار دست ستاره می سپره..

ستاره با حسادت پنهان در پشت نقاب بی تفاوتیش بعد از مدتها کنار شهاب نشست و دستی پشت کولش زد:
-چه خبر؟
شهاب لبخند نصف نیمه یی زد و جواب داد:
-خبر عمو دیگه...قراره عصری بیاد مسابقه فوتبالمونو از نزدیک ببینه
عمو-اگر بذارن شایدم یه دست بازی کردم، کی می دونه؟
شهاب هیجان زده پرسید:

-مگه بلدی عمو؟
-آره مگه می شه بلد نباشم. یکی از سرگرمیای ما سه تا بردار بود.
ستاره نیشخندی زد و با بدجنسی پروند:

-البته تا قبل از جداشدنتون...یکی اون سر دنیا بی عار و بی خیال باقی فامیل...یکی این سر دنیا خروارها زیر خاک..یکیم شاد و شنگول سر مردم کلاه می ذاره پول به جیب می زنه
آخر جمله ش که خطاب به عمو حمیدش بود، که مشاو املاکی رو اداره می کرد، بچه ها رو خندوند اما عمو مجیدش بدون حرف به بشقاب نیمه خورده ش خیره شد. اونقدر اشاره ی ستاره روشن و واضح بود که بری طرح درخواستش زیاد اوضاع و مساعد نمی دید.
مدتها بود که با گیلدا به ته خط رسیده بودن، تنها نقطه یی که بهم دیگه وصلشون می کرد بچه ها بود که بعد از ازدواج سامی دیگه موندن و جایز ندید و به کشورش برگشت تا شاید بقول و اصرارهای حمید برادرش برای بچه های حسین مثمر ثمرتر باشه..
ستاره-نمی خورید جناب نجم!؟
نگاهش تا چشمای عصبی اما صورت آروم و لبخند نمایشی برادرزاده ش بالا اومد، دختر جوان شمشیر و بدجوری نیومده از رو بسته بود.
با مکثی لبخند جذابی زد و لیوان نوشابه رو رد کرد.


کلاه گیس و سر مشتری فیکس می کرد که شیدا با رنگ و روی پریده کنارش ایستاد:
-ستاره جون، شهاب داداشت گفت یه سر بری خونه!
ستاره-باشه عزیزم؛ کار این خانم و تمام کنم زنگ می زنم ببینم چشه!
شیدا دودل چشماش و بست و گفت:
- بهتره زودتر بری
اخم کرده به طرفش چرخید:
-چی شده مگه؟

شیدا-چیز خاصی نیست فقط..فقط.. گفت حال مامانت بد شد بردنش بیمارستان
نفهمید چطور از سالن خارج شد و چطور خودشو به بیمارستان رسوند و شونه های لرزون مهتاب و بغل گرفت و با حال خرابش دلداریش می داد.
بعد از نیم ساعت عذاب آور با خارج شدن دکتر از اتاق به سمتش دوید:
-دکتر مادرم...
دکتر اخم کرده جواب داد:

-چی می خوای بشنوی خانم نجم؟ کم گفتم حالش خوب نیست؟ گفتم اینو از دست داده زودتر اقدام کن اون یکی از دست نره! گوش دادی
ستاره-منتظر وامم بودم اما مامان که می گفت خوبه..

دکتر-حالشون هیچ خوب نیست، 24 ساعت دیگه پیوند بشه شاید ..می گم شاید بشه نجاتشون داد...
بعدش با بی رحمی و قدم های بلند ازش گذشت و توراهروی بیمارستان تنهاش گذاشت.
به طرف چهره ی رنگ پریده ی شهاب و شوک زده ی مهتاب چرخید:
-می رم دنبال پول اگر شده آزاد دوبرابر قیمت، یه کلیه گیر می یارم...قول می دم...
منتظر عکس العمل مهتا بو شهاب نموند و دوون دوون از بیمارستان خارج شد و همون جور که شماره ی آقای صدری رو می گرفت و با بی چارگی مشکلشو توضیح داد برای لباس عوض کردن به سمت خونه می رفت. از شانسش بود آقای صدری راضی شد پول رهن آرایشگاه و بهش بده و با مهلت یک ماهه سالن و پس بگیره.


بعداز سه ساعت پر از اضطراب و با تردید جلوی خونه ی یلدا ایستاده بود و دستشو دودل برای زنگ زدن بالا نبرده بود که با صدای سلامی به عقب چرخید.
احسان کنار مردی با چندسانت اختلاف قد ازش کوتاه تر ایستاده بود.
با رنگ و روی پریده سلام کرد و کنار ایستاد. احسان با کنجکاوی پرسید:
-حالتون خوبه ستاره خانم!؟
-خوبم...یلدا خونه نیست؟
احسان همزمان که دست توی جیبش برای پیدا کردن کلید می کرد گفت:

-نمی دونم...راستش من کاری پیش اومد مجبور شدم بیام خونه..مگه در و باز نکرد؟
-تازه رسیدم زنگ نزدم..

احسان معذب این پا اون پایی کرد و با وجود عدم توجه ستاره به پسرعمه ش معرفی کرد:
-ایشون دختر دایی یلداست آوید جان، ایشونــ...
ستاره با بی حوصلگی دستی بلند کرد و مانع شد:
-خوشبختم آقا؛ ببشخید آقا احسان من واقعا عجله دارم..
احسان بی خیال تعارف زدن واسه داخل شدن ستاره، باکنجکاوی در خونه رو با کلید باز کرد و داخل شد.
ستاره هم کلافه و عصبی زیر نگاه مرد سر بلند کرد و با اخم تو صورتش غرید:
-چیز خاصی داره صورتم؟!

با نگاهش اولین چیزی که تو صورت مرد نگاهش و جذب کرد چال چونه ش بود، عین همین چال و روی گونه ی یگانه موقع خنده بارها دیده بود.
اخمای مرد توهم شد و با صدای محکمی طعنه زد:
-علیک سلام!
-وقای سلامی نشنیدم متعاقبش جوابی نمی دم..
نیم رخش از تیزی نگاه خصمانه ی مرد می سوخت.
معذب برخلاف جهت مرد نچرخیده بود که با صدای مرد سرجا میخکوب شد:
-ببخشید..من قبلا شمارو جایی ندیدم؟
پلک ستاره عصبی پرید و با نفس عمیقی به سختی به خودش مسلط شد و به طرف مرد چرخید:
-شک دارم، چطور؟
مرد پوزخندی زد:
-آخه نیست آدم پررو کم می بینم، خواستم مطمئن بشم قبلا ملاقاتی نداشتیم!


بلافاصله به صورت ملتهب ستاره پوزخندی زد و با بالا گرفتنِ سری از غرور، بدون این که منتظر جوابی از ستاره بمونه با کفش وارد خونه شد.
ستاره هم با قدرت باقی مونده ش کنار دیوار تکیه داد و کنار دیوار سر خورد و از خستگی و ناتوانی روی پاهاش نشست و بی هدف به کف راهرو خیره بود تا اینکه دستی تکونش داد، نگاه خسته شو تا صورت نگرانِ احسان بالا کشوند:
-نبودش؟
-یلدا نیستش با نیاز زن افشین رفته دکتر چکاپ بشه!
آهانی گفت و به سختی از جاش بلند شد و قدمی بر نداشته احسان مقابلش ایستاد:
-اجازه نمی دم با این حالتون جایی بری!
ستاره-آقا احسان من باید برم..ببخشید..
احسان با سماجت سد راهش شد:
-منم مثل برادرتون..چی شده آخه؟
وقتش کم بود، نباید ریسک می کرد، یلدا بهش گفتهب ود غرورش مهم تر از جون آدما نیست بماند که اول و آخر احسان در جریان قرار می گرفت، مکثی کرد و با صدایی که می لرزید توضیح داد:
-حال مامانم بده..یه مقدار پول کم دارم..خود...یلدا...گفت..
آوید-چی شده احسان!؟
احسان رو به آوید کرد:
-هیچی آوید؛ اگه سند زدن و به روز دیگه یی موکول بشه، اشکالی نداره!؟
آوید با گفتن "نه، چه اشکالی! پس من می رم دفترخونه قرار و عقب تر بندازم" با گرفتن تایید از نگاه احسان، بدون توجه به حضور ستاره با قدم های بلند ازشون گذشت و لحظه ی آخر قبل از بسته شدن در آسانسور نگاه جدی و مشکی رنگش با چشمای بی تفاوت و سرد ستاره قفل شد.
احسان آروم به حرف اومد:
-یلدا قبلا باهام صحبتشو کرده بود، شما بفرمایید داخل تا دفترچه مو بردارم و بریم مستقیم بانک!
ستاره با مختصر امید یکه ته دلش روشن شده بود گفت:
-همین جا می ایستم...خیلی عجله دارم..ببخشید
-خواهش می کنم این چه حرفیه..
با گفتن "برمی گردم" وارد خونه شد و ستاره امیدوارتر زیر لب خداروشکری گفت و با هیجان گوشیشو برای خبر دادن به مهتاب و شهاب از جیبش در اورد که با خاموش بودنش آه از نهادش بلند شد.
گرچه ی آقای صدری با خوش قلبی گفته بود خودش کسی رو پیدا می کنه و خودشو با سرعت به بیمارستان می رسونه اما باز از خاموش بودن گوشیش به اضطراب افتاده بود.
کلافه از نیومدن احسان شروع به راه رفتن کرد، احسان با گفتن ببشخید دیر شد در خونه رو قفل کرد و توی آساسور به قیافه ی مضطرب ستاره لبخند آرامش بخشی زد:
-کسی رو پیدا هم کردین؟
ستاره سری تکون داد:
-صاحب مغازه م قول مساعدت داد!
-آدم مطمئنیه؟
با رسیدن به طبقه همکف ستاره با تایید گفت:
-چند سالی م شه می شناسمش...آدم خوبیه که سالن و خالی نکرده، پول رهنشو جلو جلو ریخته به حسابم
احسان در ماشینشو باز کرد و سوار شد، ستاره کنارش جا گرفت و احسان با کنجکاوی پرسید:
-اون جارو چیکار داشتی؟! کارت بود مثلا!
ماشین به حرکت در اومد. ستاره نگاهش به بیرون بود اما با باوری عمیق زمزمه کرد:
-می تونم یه کار دیگه پیدا کنم...از پس هر کاری بر می یام فقط مامانم..

به طرف نیم رخ مردونه و مهربون احسان چرخید و قدرشناسانه گفت:
-من واقعا شرمنده م اگر یلدا ازم قسم نگرفته بود امکان نداشت مزاحــ..
احسان اخم به چهره کشید و با جدیت جواب داد:
-نقطه ی این مزاحمه اذیتم می کنه ستاره خانم، هر کاری از دستم بر بیاد انجام می دادم..حتی اگر نداشتم اگر شده قرض کنم اما یه لحظه فکرشو نکنید دست کمک کسی رو پس بزنم ...
ستاره لبخند محجوبانه یی زد و با نفس عمیقی به انگشتای دستش خیره شد.
بعد از کارهای بانکی که احسان با اصرار تنها انجامشون داد.
با انتقال وجه به حساب ستاره، احسان تا فرودگاه و تا از بلیط گرفتن ستاره مطمئن نشد تنهاش نذاشت و ستاره رو بیشتر و بیش تر مدیون خودش کرد.


پاش به بیمارستان نرسیده، از دیدن شهاب که کنار دیوار در حال سیگار کشیدن بود. با قدم های عصبی به سمتش هجوم برد. شهاب هم با فرزی به موقع خودشو عقب کشید و دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت:
-مامان و بردن پیوند بزنن...باور کن بعد چند ماه کشیدم
ستاره که مغزش جمله ی اول شهاب گیر کرده بود با اخم گفت:
-پیوند؟ مگه آقاهه اومده؟
شهاب-آقاهه کیه؟ نه بابا..شانس اوردیم عمو مجید به موقع رسید آزمایش ازش گرفتن اوکی بود تعلل نکردن بردنشون واسه جراحی...
خستگی تمام دوندگی های از صبح تا عصرش باعث لرزیدن زانوهاش شد و همون جا جلوی پای شهاب با ناباوری روی زانو سقوط کرد. شهاب با اضطراب کنارش زانو زد:
-خوبی ستاره؟ چی شدی تو؟
ناخودآگاه دست برد پس گردن شهاب و گرفت و تو صورتش جیغ زد:
-اون این جا چیکار می کرد؟ هان؟ مگه نگفتم هر جور شده جورش می کنم چرا اونو خبرش کردین!؟
شهاب به سختی گردنشو از دست ستاره آزاد کرد و همون جور که گردنشو مالشت می داد با اخم جواب داد:
-اگر نمی تونستی چی؟
نیم خیز شد به سمتش شهاب یه قدم عقب رفت:
-باید مامان و از دست می دادیم چون تو قول دادی؟ مگه تو کی هستی ستاره؟! توام اندازه ما به این خانواده حق داری نه بیش تر نه کم تر!
با خشونت مشت زد تو سینه ی خودش و داد زد:
-پول عرق کی داره خرج اون سیگار لعنیت می شه؟ من! پس خوب ببین کی بیش تر حق داره؟
به سمت بیمارستان نچرخیده از جواب شهاب به سمتش متمایل شد، شهاب برخلاف دفعات قبلش سینه به سینه ش ایستاد و عقب نرفت، سر زیر ننداخت، با کمال تاسف پیش خودش اعتراف کرد می دونست دیر یا زود روی برادرش تو روش باز می شد و چه روز بدی رو انتخاب کرده بود..
شهاب-چیه؟ می خوای باز بزنی؟ بزن ببینم! فکر کردی فقط تو توفکر خانواده یی...همه ی ما به یه اندازه نگران آینده ییم
پوزخند زد تو صورت برادرش:
-نگران؟ اونم تو!؟ تویی که پای خلاف دستبند زدن رو دستت، هیچ می دونی اگه رضا نبود الان کجا بودی ابلح!؟
شهاب کلافه دستی به صورتش کشید:
-می دونستی اگه می تونستم خودمو بینشون جا کنم چقدر گیرم می اومد. زندگیمون از این رو به اون رو می شد؟!
دست بلند کرد واسه زدن تو صورتش اما از بچگی و افکار خامش خسته دستشو پس کشید و با تاسف گفت:
-این پولا خوردن نداره برادر من، ره صد ساله رو یه شبه نمی شه رفت..می خواستی سر کی رو گول بمالونی؟ تا من زنده م نمی ذاشتم این پولا تو زندگیمون خرج بشه..
شهاب بالجبازی و مختصر تردیدی از عکس العمل خواهرش لب زد:
-فکر کردی کار تو خیلی خوبه؟ قابل توجهت بابا باهمین کارت از بیخ و بن مشکل داشت..پس افتخار نکن بهــ..
قلبش خیلی بیشتر از پشت دستش بخاطر برخورد با دهن شهاب، یا حتی از چشماش که سوز می زد تا زار بزنه خستگی چند ساله ی گذشته رو سوز می زد و درد می کرد.

نفسش سخت دم و بازدم می شد از کابوسی که توی بیداری به سراغش اومده بود.
شونه های همیشه صاف و محکمش از تظاهر به استقامتش وسط محوطه ی سرد و دل گیر بیمارستان با کلام نسنجیده یی از دهن برادری که پای بزرگ شدن و قد کشیدنش کم عذاب نکشیده بود، خمیده شده بود.
به قیافه ی پشیمون شهاب پشت کرد غرور جریحه دارشو بغل گرفت و به اولین نیکمتی که رسید تن خسته شو روش پرت کرد.


ستاره اخم کرده به مبل تکیه داد. متفکر و کلافه نگاه از یلدا گرفت و به شربت نیمه خورده ی مقابلش خیره موند.
یلدا-من مطمئنم یه اشتباهی شده ستاره، امکان نداره احسان همچین پولی داشته و به من نگفته
ستاره عصبی لبی جوید:
-پس می شه بفرمائید این پنجاه میلون چطور سر از حساب من در اورده؟
یلدا شونه یی بالا انداخت:
-نمی دونم...شاید ..شاید..شاید می گما ولی قرض کرده
ستاره عصبی تو جاش جابجا شد:
-خدا خیرت بده، ببین چه آشی برامون پختی
یلدا اخم کرده می خواست جوابی بده ستاره مانع شد و خودش ادامه داد:
-نمی گم کار تو بد بود اما من همین جوریش چقدر خجالت زده شدم از شوهرت پول قرض کردم حالا ببین اگر به کس دیگه یی رو انداخته باشه چقدر زشت می شه...
با چشمای بسته سرشو بالا گرفت سعی کرد به یاد نیاره چقدر کارش بی ارزش شمرده شده بود...
تلفن خونه ی یلدا زنگ خورد یلدا با ببخشیدی سراغ تلفن رفت، ستاره سرخورده تر از قبل شالشو پوشید و بعد از اتمام تماس یلدا حاضر و آماده مقابلش ایستاد:
-من برم دیگه مامان بیمارستانه...
یلدا قدمی به جلو برداشت و با محبت دستی به بازوش کشید:
-کاش می موندی...ولی همین که تو این وضعیت اومدی برام ارزش داره ...
لبخند خسته یی در جوابش زد:
-باید همون روز می اومدم پول و پس می دادم که خب نشد..بایدم ببخشی یه هفته طول کشید
یلدا-نه عزیزم..ما که فعلا این جا ساکن شدیم..قرار شد اون خونه رو فروختیم به حساب این جا احسان باهاش تسویه کنه...
ستاره گیج از صحبتای یلدا پرسید:
-باهاش؟!
یلدا لبخندی که به سختی نگهش داشته بود به خنده تبدیل نشه گفت:
-آره با آوید...
ستاره آهانی گفت و برگشت بره که یلدا دم در با کنجکاوی پرسید:
-دیدیش؟!
ستاره خم شده بود بند کفششو ببنده:
-آره، نگو که احسان نگفته بهت...
یلدا-شوهرم صادقه!
ستاره زیر لبی گفت "دهن لقم نیست اصلا"
یلدا-چی گفتی؟
ستاره- هیچی می گم پرروتر از گذشته ش شده..
یلدا با صدا خندید، ستاره با چشمای خندون اشاره داد تو راهرو صداش پخش می شه:
-هیس..چه خبرته؟!
-خبرا پیش توئه..واقعا دیدیش؟ شناختت!

درباره :
برچسب ها : رمان ستاره دنباله دار ,
بازدید : 1148 تاریخ : سه شنبه 06 اسفند 1392 زمان : 11:54 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت هفدهم (آخر) رمان ستاره دنباله دار قسمت هفدهم (آخر)
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت شانزدهم رمان ستاره دنباله دار قسمت شانزدهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت پانزدهم رمان ستاره دنباله دار قسمت پانزدهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت چهاردهم رمان ستاره دنباله دار قسمت چهاردهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت سیزدهم رمان ستاره دنباله دار قسمت سیزدهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت دوازدهم رمان ستاره دنباله دار قسمت دوازدهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت یازدهم رمان ستاره دنباله دار قسمت یازدهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت دهم رمان ستاره دنباله دار قسمت دهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت نهم رمان ستاره دنباله دار قسمت نهم
  • رمان ستاره دنباله دار قسمت هشتم رمان ستاره دنباله دار قسمت هشتم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 551
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 160
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 551
  • بازدید ماه : 551
  • بازدید سال : 551
  • بازدید کلی : 11,707,123
  • مطالب