close
تبلیغات در اینترنت
رمان نیش قسمت نوزدهم (آخر)
loading...

رمان فا

فرحناز متوجه اندوهش بود و گفت :غصه نخور حنانه جان ، پیروز بیشتر هارتو پورته ...اینم یکی زا اخلاقای شاید بدش باشه اما قلقش بیاد دستت دیگه اونقدرام سخت نیست .... فقط باید اروم باهاش حرف بزنی ...اروما ...نری دوباره بزن بزن راه بندازین ! بعد خندید و حنانه را هم وادار به خندیدن کرد . ناهار را…

رمان نیش قسمت نوزدهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2821 دوشنبه 05 اسفند 1392 : 21:38 نظرات ()

فرحناز متوجه اندوهش بود و گفت :غصه نخور حنانه جان ، پیروز بیشتر هارتو پورته ...اینم یکی زا اخلاقای شاید بدش باشه اما قلقش بیاد دستت دیگه اونقدرام سخت نیست .... فقط باید اروم باهاش حرف بزنی ...اروما ...نری دوباره بزن بزن راه بندازین !

بعد خندید و حنانه را هم وادار به خندیدن کرد . ناهار را که خوردند حنانه میز را جمع کرد و ظرفها را شست می خواست فرصتی به پیروز بدهد تا ارام شود ........................................

فرحناز ناهارش را توی سینی گذاشت و به اتاق خواب رفت .پیروز تصور می کرد حنانه ناهارش را می اورد اما با دیدن مادرش اخمهایش را درهم کشید و اهسته گفت: پوری چرا تو زندیگ من دخالت می کنه ،از طرف خودش حرف می زنه (ادایش را در اورد و گفت) "بره مجردی خوش بگذرونه" یعنی چی ؟

فرحناز به در اتاق نگاه کرد و گفت: اِ ... مامان جان خودت خوب می دونی که هیچکی اندازه ی پوری دلش واسه تو شور نمی زنه ....اونم منظوری نداره مادر میخواد میونه رو بگیره ...بعدشم مگه ندیدی حنانه گفت برای موندنش دو تادلیل داره ...بشین اروم و منطقی باهاش حرف بزن ببین دلیلش واسه ومندن چیه ... انقدرم هول نزن بچه ... انقدر توی زندگی وقت واسه با هم بودن دارین که نگو و نپرس ...با دلِ حنانه راه بیا ...دلشو بدست بیار ، تا تو بگردی دنبال خونه و سالن و این کارا دو ماه تموم شده رفته ... پس امروز رو به خاطر اینده ت خرا نکن !

پیروز بی تاب شد . دو ماه حنانه را نبیند ؟ توی ان شانزده روز طعم دوری اش را چشید خیلی تلخ بود خیلی سخت بود ...حالا که عاشقش شده بود دیگر طاقت دوری نداشت . نفس بلندی کشیدو بیحوصله گفت : بهش بگو بی اد !


فرحناز جلوی در ایستاد و گفت : غذاو بخور میگم بیاد ... داروهام یادت نره !

نیم ساعت بعد حنانه را صدا زد و بی مقدمه گفت: لباس بپوش بریم ساحل !

و سینی را برداشت و پشت سرش از اتاق بیرون زد .

برخلاف انتظارشان ساحل غلغله بود . صدای شادمانه ی بچه ها ، بزرگترها را به وجد اورده بود و زن و مرد و بچه به اب زده بودند و سربازی لاغر و سیاه چرده ای هم هر چند دقیقه یکبار می امد و به بعضیها تذکری ابدوغ خیاری می داد و می رفت انگار او هم نمی خواست خوشی مردم را زایل کند و اخطارهایش فرمالیته بود .

پیروز نشست لب دریا پاهایش خنکای اب را حس می کرد بعد دست حنانه را گرفت و او را میان پایش جا داد و سرش را روی شانه ی حنانه گذاشت و صورتش را به گونه ی گرمش سایید .

هر دو دقایقی در سکوت چشم به بیکران ابی دریا دوختند . عاقبت پیروز سکوت را شکست و در حالیکه موهایش را که زا شالش بیرون ریخته بود نوازش می کرد به نیمرخش خیره شد و گفت: گفتی دو تا دلیل واسه اینجا موندن داری ؟ اما یکی شو گفتی!

حنانه سرش را کمی مایل کرد و به چشمانش زل زد و بعد با صراحت گفت:دیگه نمی تونم و نمی خوام تو خونه ی بابام زندگی کنم

پیروز چشم از او گرفت و به دریا خیره شد .نفس بلندی کشید و گفت: باشه ...موافقم بمون شمال اما ... میریم محضر عقد می کنیم تا خیال من راحت بشه !

 

حنانه چشمانش را ریز کرد و به دقت به جای نصب تابلو خیره شد و عاقبت پیروز که داشت عصبانی می شد گفت: خوبه ...نه خوبه ...دیگه کج نیست !

امروز روز جهاز برانش بود و تابلو فرش ابریشمی را که با طرحی زیبا از طبیعت به دیوار نصب کرده بودند هدیه ی شکوفه بود . حنانه با خودش فکر کرد"کم ِ کم یه میلیون پاش پول دادن "

پوفی کشید و با لباس زیبایی که مخصوص امروز خریده بود روی نیم ست شیری رنگش نشست و اپارتمان 65 متری اش را از نظر گذراند .

اشپزخانه با کابینتهای ماتیکی رنگ و وسایل نقره ای قرمز و پرده و فرش نقره ای، با رنگهای قهوه ای طلایی ِ موجود در سالن حسابی در تضاد بود اما خانه شان زیبا بود و از حالا بی تاب بود تا هر چه زودتر فردا برسد و مراسم عروسی شان هم تمام شود و بیاید توی خانه شان ...اینجا را خیلی دوست داشت .

پیروز کنارش نشست و سرش را با شوق روی شانه اش گذاشت و گفت:من عاشق خونمونم !

پیروز زیر چشمی نگاهش کرد و با شیطنت گفت: من که می میرم واسه اتاق خوابش !

مشتی به شانه اش کوفت و خواست برخیزد که پیروز مانع شد و سرش را روی پایش گذاشت و با لحنی ناباورانه گفت: وای حنا فرداشب عروسیمونه!

حنانه لبخندی زد و باز به خانه ی کوچکش نگاه کرد . تلویزیون فرشها پرده ها یخچال ماشین لباسشویی سرویس خواب مبل استیل و میز 8نفره ی ناهار خوری را پیروز خرید و ظرف و ظروف و وسایل برقی و نیم ست راحتی ِ جلوی تلویزیون هدیه ی مادرش بود. پدرش هم چند روز قبل
بالاخره به غیرتش برخورد و پنهان از شکوفه مبلغ 5 میلیون برایش پول فرستاد که ماشین ظرفشویی اتوی پرس و گل و گلدان و تابلو وسایل دکوری را با ان خرید .

رو به پیروز گفت: همش نگران بودم که جهیزیه م اندازه ی هنگامه نباشه اما از اونم بهتر شد
...امروز هنگامه بهم طعنه زد "تو که میگفتی هیچی واسه جهیزیه نخریدی "

پیروز با حساسیت گفت: غلط کرده به تو طعنه زده ... خب بابای بیچاره ش دیگه گفته من که قراره پشت جهاز سیسمونی هم بدم پس زیاد پول خرج نکنم !

حنانه باز گفت: طفلی خیلی دمغ بود ... سنگین شده ...

پیروز حرفش را برید و گفت: اهان ... نتونسته پاشه قر بده دمغ شده!

حنانه گفت: خواهرت اصلا محلش نداد ...

پیروز باز گفت : اونموقع که واسه پیمانه سوسه می یومد باید فکر این روزاشو می کرد ... دختر که
شوهر کنه بیشتر واسه خانواده ی شوهرشه

حنانه ایشی گفت و خواست برخیزد .

-کجا ؟

-پاشم برم لباسمو اماده کنم ...

پیروز ملتمسانه گفت: حنا جون ِ من لباس عروستو بپوش ببینم ...جون ِ پیروز !

حنانه پوفی کشید و گفت : هی التماس کن ...منم که حساس !

پیروز ذوق زده گفت: می پوشی ؟

-نه !

-نکمه ... بسکه پوری گفت چه لباسی چه سری چه دمی عجب پایی شبا خوابم نمی بره !

حنانه خندان گفت: من دم دارم ؟

پیروز نشست و در حال نزدیک شدن به لبهایش زمزمه کرد: دمتو فردا قیچی می کنم ...

حنانه ناخواسته عقب کشید و با لحن غمباری گفت: دممو یا پرمو !

پیروز اخمالود گفت: ببین دیگه اومدی ُ نسازیا ...قرار شد دیگه سرکار نری نهایتش هر وقت کار
رستوران زیاد بود می ای اونجا !

حنانه با قهر گفت: برو بابا ...

پیروز گفت : نمی فهمم اگه واسه پول ِ که ...

حنانه پوزخندی زد و برخاست و همانطور که به سمت اتاق خوابش می رفت گفت: پول؟ بچه من
کاسبی رو از شما خووووب یاد گرفتم ... واسه هر کاری پول میگریم ازت ...واسه غذا درست کردن واسه ...

پیروز برخاست و مقابلش ایستاد و گفت: اخ جون ... فکر خوبیه عیال ... اما دارم میگم واسه
شیطونی کردن بیشترتر پول میدم هر ماچ دوبله سوبله حساب میشه ...حالا دیگه خودت باید زرنگ
باشی ... هر چی بیشتر ... بیشتر !!!

حنانه غش غش خندید و گفت: نه مثل اینکه من شمال بودم خیلی به مغزت فشار اومده !

-فشار که به همه جام اومد...

حنانه همانطور که داخل اتاق خواب میشد فحش داد: بیشعور بی تربیت!

پیروز آه بلندی کشید و تصمیم گرفت از رفتن به اتاق خواب حذر کند سه ماه دندان روی جگر گذاشت
این یک شب هم روی ان سه ماه ...

طی مدتی که حنانه شمال بود فقط چهار بار به تهران امد و هر بار هم زود رفت و این اتش عشق و اشتیاقش را بیشتر کرد و حالا انها در خانه ی کوچک و رویایی شان داشتند اخرین روز تجردشان را می گذراندند .

برای شام همه خانه شان بودند و قرار بود از رستوران غذا بفرستند برای همین حنانه را به خانه رساند و خودش به رستوران رفت .

از بعد ِ مراسم سال ِ امیر افشین خاله و آنا نه به دیدارشان رفته بودند و نه خبر خاصی از انها داشت و از طریق فامیل هم خبر داشت که خاله برای عروسیش نمی اید با خودش زمزمه کرد"چه بهتر " حوصله ی نگاههای سرزنش کننده شان را نداشت اما تصمیم جدی داشت بعد از عروسی حتما در مورد وضعیتی که بین شان بوجود امده بود حرف بزند و به خاطر کلیه برای امیر افشین مبلغی را صدقه بدهد.به ساعتش نگاه کرد و غر زد: اَه حالا لامصب مگه امشب تموم میشه!

صبح ساعت شش بود که از خواب بیدار شد . حنانه مثل بچه ها توی خودش مچاله شده بود ومست خواب بود .موهایش را نوازش کرد و با خنده گفت: زن ِ مارو باش ...

بعد زیر گوشش گفت: چقدرم که استرس داری تو ...پاشو بینم باید بریم ارایشگاه ...حنانه با توام !

حنانه چرخی زد و به سمت دیگر خوابید و گفت: پیروز ولم کن حالا زودِ !

-خودت گفتی ساعت 6بیدارت کنم پاشو باید بری ارایشگاه !

-دیشب نخوابیدم پیروز یه کم دیگه بخوابم ... دیر نمیشه ساعت 7 باید اونجا باشم !

پیروز شیطنت بار دستش را توی بلوزش کرد و گفت:خداییش هر چی جوونورِ منو ترو تسخیر کرده،
تو کِرم داری منم کک افتاد به جونم!

کمی پشت گردنش را بوسید و همچین که داغ شد و حنانه بدقلقی دراورد مادرش به در زد که: بیدارید
... صبحانه گذاشتم براتون !

حنانه با خنده به اخمهای اویزانش نگاه کرد و از تخت کنده شد و قبل از صبحانه دوشی پنج دقیقه ای
گرفت و همراه پیروز که هنوز بق کرده بود صبحانه را خورد و از زیر قران رد شد و به ارایشگاه رفت .توی راه بهداد زنگ زد و گفت که برای گل زدن ماشین و رفتن به ارایشگاه پیروز را همراهی می کند .

حنانه خواست خداحافظی کند که دید پیروز هم پیاده شد .

-وا تو کجا؟

-بیام با این ارایشگره کار دارم

-اِ ...چی کار داری پیروز !

پیروز زنگ ارایشگاه را زد و پشت حنانه داخل راهرو شد و لحظاتی بعد مدیر سالن پشت حنانه
بیرون امد و با خوشرویی سلام و احوالپرسی کرد و پرسید: امری داشتید اقای سلطانی ؟

پیروز کنار حنانه ایستاد و با بذله گویی گفت: خانم معراج قربون دست و پنجه تون هر کاری می کنید بکنید فقط این خانم مارو سیاه نکنید .

حنانه چشم غره رفت و خانم معراج با خنده گفت:منظورتون برنزه س !

-بله ...ارایششم زیاد غلیظ نباشه !

-چشم جناب سلطانی عروس شما سفارش شده س چیزی بسازم که حظ کنید گرچه عروس ما خودش
نازِ

حنانه لبخندی خجولانه زد و بالاخره پیروز رضایت داد و از ارایشگاه بیرون زد.

سریع به خانه رفت و خودش هم دوشی گرفت و بعد از امدن بهداد راهی گل فروشی شد باید سری
هم به سالن عروسی می زد .وقتی به ارایشگاه رسید خطاب به خواهرزاده اش گفت: دیگه ساعت مثل فرفره می چرخه ...نه به دیروز نه به امروز !

و یادش امد باید همراه غذای حنانه لباسش را هم ببرد اما پوری زنگ زد که خودش لباس و ناهار را می برد .

ساعت 1 شده بود و همراه فیلمبردار ،لباس پوشیده و مرتب به گل فروشی رفتند . موبایل بود که زنگ می خورد و هر کس کاری داشت . ساعت نزدیک 2 بود که حنانه تماس گرفت و گفت: پس چرا نمی یای ؟

با مهربانی گفت: داریم می ایم ... تو حاضری ؟

-اره

-عروس شدی یا نه؟

حنانه خندید و گفت: زود بیا

باید اتلیه و باغ می رفتند ساعت 5 هم مراسم عقد توی سالن داشتند . اما بی تاب دیدن حنانه توی لباس عروس بود . توی راهروی ارایشگاه زنانه منتظر امدنش، خودش را در آینه براندازکرد .در کت و شلوار گران قیمت نقره ای رنگش که لبه ی یقه اش با پارچه ی سیاه مغزی دوزی شده بود و روی پیراهن سفیدش به جای کراوات ، پاپیون بسته بود ،دست کمی از مدلها نداشت .لحظاتی بعد در باز شد و اول فیلمبردار و پشت سرش حنانه خارج شد . نفسش لحظه ای بند امد از اینهمه زیبایی ، لباس سپیدو پف دار حنانه تنش را قالب گرفته بود و چهره ی متبسم و خجولش با ان ارایش ملیح ،رویایی بود . زبانش بند امد اما همه ی حسش را می شد از چشمان تحسین امیزش خواند .
ان قدر زیبا شده بود که صورت برنزه شده اش اصلا به چشم نیامد . نفهمید کی جلو رفت و لبش را روی پیشانی بلندش گذاشت و از شوق لرزید و زمزمه کرد:خیلی خوشگل شدی حنا!

درجواب حرافی ارایشگر فقط لبخند زد و به او خیره شد .سایه ی محو صورتی چرک و دودی با
خط چشمی کلفت و مژه های پر و برگشته و لبهایی که برجسته و هوس الود تر از همیشه دلش را به بازی گرفته بود، اما ناچار به نصیحت ارایشگر تن داد و از انها بوسه نگرفت . لبهایش با رژ مایع براق ِ کالباسی رنگ روی صورت برنزه اش جلوه ی بینظیری داشت و اندامش که دیگر گفتن نداشت فقط چشم تماشا می خواست .

پیروز دسته گلش را به دستش سپرد و بار دیگر با بوسیدن پیشانی اش کار فیلمبردار اغاز شد .
به محض اینکه توی ماشین نشستند پیروز عوض ِحرفهایی که حنانه انتظار شنیدنش را داشت با لحن تهدیدامیزی گفت: تو سالن عقد شنلت کنار نمی ره ها!

و یاد هنگامه افتاد که همه ی سرو سینه اش را بیرون انداخته بود و همه من جمله خودش حسابی دیدش زدند .

سکوت حنانه باعث شد تا اضافه کند:خیلی خوشگل شدی حنانه ...خیلی ها!

حنانه لبخندی از زیر شنل نثارش کرد و گفت: توام خیلی خوش تیپ شدی آقایی!

تارسیدن به اتلیه ،پیروز سرانگشتانش را بوسه باران کرد و کلی عکس انداختند و نهایتا عکسی را که
کنار پیانو ،حنانه روی صندلی نشسته و پیروز مقابلش زانو زده بودو عاشقانه نگاهش می کرد با
توافق هر دو برای سالن انتخاب شد .

پیروز مدام میگفت:هم دلم میخواد همه چی زود تموم شه هم نه!

و هر دو از گذر لحظه های تکرارنشدنی زندگی شان غافل بودند .فرحناز ،مادرش و حتی شکوفه با چشمان مملو از اشک به تماشایشان ایستادند و بعد از مراسم عقد ،که هدایا و طلای زیادی نصیبشان شد ،باز فیلمبرداری و عکاسی از سر گرفته شد .

همه خوشحال بودند و میشد گفت تنها شخصی که زیاد از ان شب لذت نمی برد ، هنگامه بود که گوشه ای به نظاره ی خوشبختی انها نشسته بود . کسی که حنانه یک روز افسوسش را می خورد وخبر نداشت حالا اوست که افسوس محبوبیت و خوشبختی اش را می خورد .پیمانه انگار غریبه ای انجا باشد اصلا محلش نمی داد و بهنوش هم فقط وسط مجلس بود.

محزون و افسرده با خودش گفت"تب داغ عشقمون چه زود سرد شد"

از وقتی ناخواسته حامله شده بود رفتار بهداد دیگر مثل سابق رئوف و مهربان نبود و انگار تازه از
خوابی گران بیدار شده باشد و تازه فهمیده بود مخالفتهای مادرش به خاطر چه بود .عشقی بین انها نبود فقط هوس بود و زرق و برق که هر روز بیشتر خودش را نمایان می کرد .

به هر حال با پایان گرفتن مراسم ، همه عروس و داماد را تا جلوی اپارتمان فرحناز بدرقه کردند و انجا هم پس از ذبح گوسفند و پایکوبی مردان ، عروس و داماد با مشایعت نزدیکان به خانه ی خودشان رفتند و تازه حنانه دچار استرس شد مخصوصا با نصیحتهای مادرش در مورد شب زفاف دیگر تاب نیاورد و پقی زد زیر گریه و ساکت کردنش هم غیر ممکن شد .خجالت می کشید از درد اصلی اش بگوید از اینکه می ترسد، ان هم از پیروز با انهمه شور و اشتیاق ...

بالاخره پیروز ، با فشردن دستش و چشم غره ای پنهانی او را به ارامش واداشت ومهمانان اندک
اندک خداحافظی کردند و فقط ماند حنانه و مادرش که توی اتاق پچ پچ می کردند . دقایقی بعد وقتی
مادر حنانه از اتاق خارج شد ،مقابل پیروز ایستاد و گفت: پیروز جان ،همون طور که حنانه از امروز به بعد شده دختر برای مادرت توام برای من مثل کورشم می مونی جون ِ تو جون ِ حنانه ...این بچه خیلی سختی کشیده خودت که بهتر از من می دونی همراهش باش ...هر وقت مشکلی بود که نمی شد حل کرد با من یا مادرت مشورت کن زندگی رو هم سخت نگیر حنانه دختر مظلومی ِ راستش ...چه طور بگم ...

سرش را پایین انداخت و با خجالت زیاد گفت: پیروز جان یه خورده ترسیده ...باهاش مدارا کن پسرم!

پیروز سرخ شد و اهسته گفت: چشم مامان مراقبشم خیالتون راحت تا شما هستید ما غصه ای نداریم!

سیما نگاه نگرانش را به اتاق خواب دوخت و گفت: پس من صبح می ام ... خداحافظ!

سیما رفت و پیروز پوفی کشید . تا حالا فکر می کرد گریه ی حنانه به خاطر دلتنگیست برای همین
عصبی شده بود اما از اینکه حنانه به خاطر موضوع امشب انطور اشک می ریخت دلش سوخت و
به اتاق رفت . با ان لباس پف دار مثل فرشته ها گوشه ی تخت کز کرده بود و بیصدا اشک می
ریخت .

پیروز لب تخت نشست و دستش را باز کرد.

-بیا بغلم !

حنانه با تضرع نالید :پیروز ...تروخدا!

پیروز برخاست و گفت: بیا بریم توهال بشینیم !

حنانه با شک نگاهش کرد و بعد به دست پیروز زل زد و برخاست . از سردی دستانش پیروز به خنده افتاد.

دستش را دور شانه اش حلقه کرد و گفت: حنانه ...از چی می ترسی خر ِ

حنانه اشک الود و جدی تهدید کرد :می گیرم می زنمتا!

روی نیم ست جلوی تلویزیون نشستند و پیروز او را روی پایش نشاند باز حنانه بغض کرد و اشکش سرازیر شد .

پیروز اشکها را به نرمی از گونه اش سترد و با لحنی طنزالود گفت: نوش جون ِ خانم معراج نهصد تومنی که گرفته ...لامصب اینهمه گریه کرد یه ذره زیر چشمش سیاه نشد !

حنانه میان گریه خندیدو دماغش را بالا کشید . پیروز گفت: خداروشکر دیگه مهمونی تموم شده میشه لباتونو بخوریم !

حنانه با بغض نالید :پیروز ... من می ترسم!

پیروز گونه اش را نرم نرمک بوسید و گفت: سه ماه هر چی خواستی جولان دادی دیگه نوبت منه ...بعدشم کاری که ما می کنیم ترس نداره کیف داره !

حنانه زد زیر گریه و سرش را توی سینه ی پیروز فشرد . پیروز کمر لختش را نوازش کرد و با شوخی گفت: لباسمو داغون نکنی ...

حنانه سرش را برداشت و با حرص گفت:خوبه خودت گفتی ریملم نمی ریزه!

پیروز با خنده گفت:آب مماغت که می ریزه ...پاشو !

-پیروز ... ترو خدا!!!

پیروز لبهایش را به دهان کشید و با بوسه ای پر از عشق ،نیاز و خواستن ،قلب حنانه را پر از کشش کرد . سرش را عقب برد و نجوا کرد :حنا تا وقتی با منی نترس ...اصلا نترس!

و از زیر گردن تا روی قلبش را بوسه باران کرد و با هم به اتاق رفتند ...


پایان

برچسب ها رمان نیش ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط کیانا در تاریخ 1394/4/21 و 1:43 دقیقه ارسال شده است

خیلی قشنگ بود دستتون درد نکنه


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,961
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,968
  • بازدید ماه : 122,907
  • بازدید سال : 270,688
  • بازدید کلی : 12,135,777