close
تبلیغات در اینترنت
رمان فا - 4
loading...

رمان فا

دانلود رمان به صورت پی دی اف ، دانلود رمان برای گوشی های اندروید ، جاوا ، آیفون ، آیپد ، تبلت و ...

رمان تولد یک احساس قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 497 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:38 نظرات ()


    در اصل جواب منفی من به خاطر شما بود .چون حق شماس که یکی در حد خودتون رو انتخاب کنید... نمیدونم شاید ندونید.. پدر من یه قصابه دو تا خواهر و یه داداش و یه مادر شیطون دارم.. کلی شاد هستن و آرامششون رو توی شادی و سر و صدا پیدا میکنن . ولی من نه.. شای چون بزرگترم و زمان بیشتری تنهه بودم ولی مثل اونا نیستم.. واسه همین سخته واسم مخصوصا که اتاق خصوصی ای ندارم و منو دوتا خواهرم تو یه اتاقیم.. خیلی ها با خواهراشون تو یه اتاق هستن ولی من با فضا و روحیاتشون جور نیستم زندگی توی خونه ی شما یه آینده ی متفاوت پیش روم میذاره ولی جواب من ...
    در اصل من جواب منفی ای که دادم از طرف شما بود.. نمیخوام خودمو کوچیک بدونی یا کم نشون بدم ولی حقایق رو نمیشه کتمان کرد ................

رمان تولد یک احساس قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 648 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:37 نظرات ()

  نویسنده: ریحانه لشکری

    نام رمان: تولد یک احساس

    ژانر: اجتماعی ، عاشقانه

    خلاصه:
    این رمان درباره زندگی عجیب دختری به اسم تانیاست ... دختری دورگه با مادری فرانسوی و پدری ایرانی .. مادرش بر خلاف مادر های دیگه خوش گذران است و تصمیم میگیره که از همسر و دخترش جدا شود و به کشور خودش برگردد . بعد از جدا شدن از اشکان و تانیا ، تانیا سعی در عوض کردن وضع زندگی پدر و خود میکند و تصمیم میگیرد .........
..............................

رمان آندیا قسمت دوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 687 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:31 نظرات ()

  از سکوتی که بینمون بود اصلا خوشم نمیومد.دستمو به طرف پخش بردم و روشنش کردم:
    تو رو رنجوندم با حرفام
    چقدر حس میکنم تنهام
    چه احساس بدی دارم
    از این احساس بیزارم
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم
    دیوونه وار
    نه نه نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    چی شد چشماتو رد کردم
    چی شد من با تو بد کردم
    نمیدونی
    نمیدونم
    ولی بدجور
    پشیمونم
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    صدامو میشنوی یا نه
    صدای خستگی هامو
    دلم خیلی واست تنگه
    ببین دستای تنهامو
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    نه نه نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    (نه نرو_سیروان خسروی)
    آهی کشیدم.
    خیلی خسته بودم.
    چشمامو رو هم گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد.........................

رمان آندیا قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 669 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:26 نظرات ()

نام رمان : آندیا
    نام نویسنده :Marya 1381
    ژانر:طنز،کل کلی،عشقولانه

    خلاصه:
    یه پسر شیطون...یه دختر فوق شیطون...هردو جراح قلب هستن...این آقا پسر ما قراره از آمریکا بیاد و توی بیمارستانی که دخترمون اونجا کار میکنه مشغول کار بشه...ولی این دختر ما یکم حسوده دلش نمیخواد کسی بهتر از اون باشه...یه شب که دخترمون با دوستش میره خیابون موقع برگشت با یه نفر تصادف میکنه...میتونین حدس بزنین اون کی بوده؟!!...پایان خوش



    مقدمه
    هوا بارانیست
    شیشه!
    چرا بخار نمیگیری؟!
    نترس رفت
    دیگر اسمش را رویت نمی نویسم!

    _ای خدا مرگت بده...چرا خفه نمیشی؟
    حرفا میزنما!گوششی رو که خدا مرگ نمیده!
    گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و خفش کردم.
    اوووووووووف.حالا کی حال داره بره بیمارستان؟
    با این شغلی که انتخاب کردم!کله سحر باید پاشی بری سر کار.
    با بی حالی بلند شدم و رفتم دست به آب...بعد از انجام کارای لازم بیرون اومدم.
    موهاموشونه کردم و از اتاق رفتم بیرون...خواستم از پله برم پایین که گفتم چه کاریه؟؟
    وقتی نرده هست چرا پله؟الکی از پاهای نازنینم کار بکشم!نشستم رو نرده و سر خوردم.
    دستامو بالا گرفتم:یـــــــــوهـــــــو
    رسیدم پایین پله ها...اُه اُه قیافه رو.سیم سیم جون داشت با اخم نگاهم میکرد.
    _سلام سیم سیم جونم...چطوری؟
    سیمین خدمتکار خونمون بود...تپل مپل و خیلی با نمک بود...هر وقت از نرده سر میخوردم خیلی حرص میخورد..........................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 809 شنبه 06 آذر 1395 : 0:35 نظرات ()

   شب ارا:​
    واقعا حالم داشت بهم میخورد ازاین خواستگاری مزخرف ..اه اه کی تموم میشه ؟واقعا حوصلمون سررفته بود...من نمی دونم وقتی انقدر اخمای همه توهمه چرا قبول کردن اصلا اینا بیان خواستگاری؟....حتی وقتی اقابزرگ اجازه ندادن پسره بادرفشان حرف بزن:
    پدر پسره:اگه اقای تهرانی اجازه بدن بچه ها برن باهم حرف بزنن؟
    اقابزرگ:فکرنکنم توی جلسه اول دخترو پسر باهم حرفی داشته باشن؟!
    یعنی طوری این جمله روگفتن که اگه پسره حرفیم داشت به گ..ه خوردن افتاد...دقیقا دودیقه بعددرفشان وماهیار بانیش بازتشریف اوردن بازچیکارکردن خدامیدونه...همون موقع هم شربتارو اوردن....لبوان مهمونا فرق داشت...چون بابا اینا عادت داشتن توی لیوانای مخصوص خودشون شربت یاچای بخورن....بعدازتعارف شربتا...رفتن........................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 626 شنبه 06 آذر 1395 : 0:27 نظرات ()

   فصل چهاردهم:​
    تینا:
    لب ساحل نشسته بودم داشتم به دریا نگاه میکردم....درفشان و شب ارا روی صندلایی کنار دریا نشسته بودن...ازرمو ارام و نازی هم رفته بودن صدف جمع کنن​
    اتروان با ماهیار رفتن یه چیز بگیرن بخوریم....اترون وشاهیارهم روی همون صندلایی کنار دریا داشتن یاگوشیاشون بازی میکردن..داریوش هم داشت قدم میزد باگوشیش حرف میزد....راتین..رفته بود ازتوی ماشین کلاهشو بیاره
    توی فکربودم داشتم به این چندوقته فکرمیکردم....امروز سه شنبه بود یعنی سه روز دیگه دوهفته تموم میشه چهار روز دیگه میشه سه هفته
    بنظرم راتین پسر بدی نبود...ولی هرچی نباشه همشون پرو بودن...دلم برای مامان اینا تنگ شده بود..ولی بااون تماس تصویری میشه گفت یه جورایی برطرف شد...........................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 563 شنبه 06 آذر 1395 : 0:19 نظرات ()

    ازرم:
    واقعا اتروان ودرفشان ادم فروشن خخخ،بااین حرفی که اترون زدبازدوباره بحث درسو یاد بابااینا انداحت هی خدا:
    اتروان:فرداکه پنج شنبس
    عمو همایون:یعنی چی؟مگه شماها کنکور ندارین؟
    عمو کوروش:راستی..چراشماها امروز نرفتید مدرسه؟
    زن عمو نیوشا:چون دیشب به زور دادو دعوا ساعت 3 خوابیدن
    عع ساعت 3 بود ولی فکرکنم دیرتربوداااااشایدم زودتررر یادم نیس خخخخ
    چشای همه گردشد به غیرازمامان اینا و مامان جون
    اقابزرگ:میشه بگین دقیقا تا3 صبح چیکارمیکردین؟
    شب ارا:خب...خب...بازی میکردیم......................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 836 جمعه 05 آذر 1395 : 14:10 نظرات ()

  شب ارا:
    بعدازخرید به همراه بچه ها رفتیم سمت عمارت,عمارت دقیقا وسط باغ بود طوری بودکه اگه تا نزدیک عمارت نمی رفتی پیدانبود ,چون درختا پوشش داده بودن چندتا ازدرختا چندهزارساله بودن و واقعا زیبا بودن,وقتی میخواستی به عمارت برسی ازدر اصلیش باید یه راه روکه پرازسنگ ریزه بودمیرفتی بعدازاون یه راه صاف بود اگه اون راه صاف رومیرفتی میرسیدی به عمارت اگه سمت راست میرفتی میرسیدی به اسطبل,اگه سمت چپ میرفتی میرسیدی به پارکنیگها دقیقا سه تا پارکنیگ بود,وقتی میرسیدی به عمارت باید میدون کوچیک روکه مثل حوض دراوردن دورمیزدی ,مثل همیشه یه فرش قرمز پهن بودو خدمه ایستاده بودن ,اینجادیگه نمیشد مثل توی خونه خودمون باشیم بایدم اشرافی باشیم ,
    پیاده شدنمون مساوی شد با بیرون امدن دایی همایون بابا شروین جونم که دلم براش یه ذره شده بود,وقتی بابارودیدم همه چی روبخی شدمو پریدم بخل باباییم ,انقدردلم براش تنگ شده بوووود که نگو بابایمم منو بخل کرد باهم رفتیم تو,بعدازمن درفشان رفت بخل دایی بعدشم ازرم بودکه رفت بخل دایی...................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1976 جمعه 05 آذر 1395 : 13:36 نظرات ()

    نام رمان:اشراف زاده های شیطون
    نام نویسنده:
    meli770
    ژانر:عاشقانه,اجتماعی,هیجانی

    خوشحال میشم رمانم رو دنبال کنید این رمانم هم یه جورای طنز هم عاشقانه هم هیجانی یعنی همه چیش باهمه
    فقط شاید خیلی ازچیزایایی که توی رمانم هست نباشه یعنی تخیلی ذهن خودمه مثلا:خیلی ازقوانینی که دارن یا خیلی چیزهای دیگه
    ولی ارزش خوندن داره ,خوشحال میشم رمانم رو دنبال کنید وبانظروتشکراتتون بهم انرژی بدید
    واما خلاصه رمانم:
    یه خاندان فوق اشرافی (یعنی اینکه یه جورایی به خندان سلطنتی میرسن)توی این خاندان رسمه که
    وقتی بچه ها به سن قانونی میرسن یعنی 18 باید مستقل باشن یعنی باید خودشون مسبقل زندگی کنن ولی بدون اینکه خودشون متوجه باشن کارهاشون به بزرگترای خاندانشون گزارش میشه .
    خب اینک ازخلاصه......................

رمان شایعه ، اجبار ، عشق قسمت سوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1630 جمعه 05 آذر 1395 : 13:29 نظرات ()

  سیلاب اشک بود که از چشام میومد یعنی این همه سال مادرم برای من از من دور شد؟یعنی بی تقصیر بوده؟
    -خدا منو ببخش که مادرمو نفرین میکردم،خدااااایاااا
    توی حال خودم بودم که درخونه باز شد و سامی باسرعت اومد سمتم-چی شده آسا؟خوبی؟چت شده؟چرا گریه میکنی؟
    -ما...مادرم اون بیگناه بوده...من...من میخوام ببینمش من مامانمو میخوام
    -باشه عزیزم آروم باش
    -خاله نازی ازش خبر داره منو ببر پیشش
    -باشه الان به خاله نازی زنگ میزنم تو فقط آروم باش
    به خاله نازی رنگ زد و بعد یکم حرف زدن قطع کرد
    -بر...بریم
    -اینطوری که نمیشه بیا لباس مناسب بپوش دست و صورتتم بشور تا بریم.....................

تعداد صفحات : 161

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 18
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1400
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,223
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1336
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 48,925
  • بازدید ماه : 147,247
  • بازدید سال : 589,712
  • بازدید کلی : 12,454,801