close
تبلیغات در اینترنت
الف
loading...

رمان فا

الف

رمان آناشید قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1745 شنبه 20 آذر 1395 : 10:23 نظرات ()

   در حالی که می لرزیدم رفتم بینشون که از تعجب همه چی یادم رفت. مهران و مژگان تازه اومده بودنو به همه سلام می کردن. از دور شاهد این ماجرا بودم.
    مثل این که برسام دعوتش کرده بود. مهراد کجا بود؟ عقب تر از همه ایستاده بود. کیان کجا بود؟ مهم نبود. مهم این بود که هیچکس منو ندید.دویدم.
    شالمو محکم گرفتمو دویدم. از کنار دریا می رفتم. از تنهایی حالم به هم می خورد. هیچکی اطرافم نبود. حتی کیان به زور باهام حرف می زد.
    دلم واسه خنده های بی هوای شایان و پرستو تنگ شده بود. صورتم خیس بود و سرم از درد داشت می ترکید.

    یهو ایستادم. من کجا می رفتم؟ اطرافمو نگاه کردم. یکم دیگه از دریا دور می شدم به ویلای خودمون می رسیدم. دسته شالم از بس که باهاش اشکامو
    پاک کرده بودم خیس بود. دویدم................................

رمان آناشید قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1241 شنبه 20 آذر 1395 : 10:17 نظرات ()

ساعت شیش شده بود.همه بی اندازه خسته بودیم. فرید زود تر از همه خسته شد و اومد پایینو گفت:

    - دیگه نمی تونیم. باید استراحت کنیم.

    سعید دستی به شکمش کشید و مظلومانه گفت: منم نمی تونم.گرسنه ام شده.

    شایان و کیان هم حرفشونو تایید کردن.منم از کت و کول افتاده بودم اما دلم می خواست بازم کار کنم ، چون باعث می شد مهراد و از یادم ببرم.
    بلند شدمو به کیان گفتم:

    - کیان ، می ری از مغازه سره کوچه نون و پنیر بخری؟

    کیان قبول کرد. به شایان گفتم:

    - احتمالا فلاکس چایی آوردی با خودت؟

    شایان با خنده گفت: آره. آوردم. اما گرم نیست....................

رمان آناشید قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1239 شنبه 20 آذر 1395 : 10:14 نظرات ()

   - بهم اصرار کردن که بکشم... هنوز یک پک کامل رو هم نزده بودم که با حرفاشون خنده ام گرفت...
    - خودم می دونم از قلیون بدت میاد.
    - پس چرا بهم اون حرفو زدی؟
    - باید توضیح بدم؟
    - حتما توضیح می خواستم که اینجوری سوالمو پرسیدم!
    نفس عمیقی کشیدو پرسروصدا دادش بیرون.گفت:
    - چرا وقتی کیان اومد دنبالت بهم تک نزدی؟
    دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم: یادم رفت.
    - همین؟ می دونی من چه فکرایی کردم؟
    - من نمی دونم تو ذهن تو چی میگذره ولی می تونم حدس بزنم.
    از این که داشتم با میل خودم جوابشو می دادمو باهاش حرف می زدم خوشحال شده بود. لبخند زدو گفت: مثلا چی می گذره؟

    - رفتن خونه یکی از دوست پسرام، راه رفتن با اراذل تو خیابون..........................

رمان آناشید قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1184 شنبه 20 آذر 1395 : 10:5 نظرات ()

  پقی زدم زیره خنده. خداروشکر هیچ کس نفهمید.گفتم:
    - مهراد! یعنی اینقدر هل شدی؟
    خودشم خندید:
    - امیدوارم خوشت بیاد.
    گوهرجون هدیه خودشو داد که یه دستبند ظریف خوشگل بود. بعدم هدیه پدرجون رو که یه
    دست سرویس طلا بود ، داد. خیلی خوشگل و اکولی پکولی بود! اما من طلا دوست نداشتم. مامانو
    کیان هم یه حلقه مردونه شیک به مهراد دادن که مهراد هم خیلی خوشحال شد.
    همه چی عالی بود.همه بلند شدیم که از اتاق بریم بیرون. مهراد یه لحظه هم دستمو ول نمی
    کرد. کیان اومد پیشمونو گفت:
    - مهراد. میشه یه لحظه خواهرمو قرض بگیرم؟...............................

رمان آناشید قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1428 شنبه 20 آذر 1395 : 9:58 نظرات ()

مامان اومد طرفم. گونه امو بوسید. بدون هیچ حرفی فقط گریه می کرد.از گریه اش منم گریه ام گرفت.
    بلاخره آروم شد و گفت:
    - آنا ؟ خوبی؟ خیلی دل تنگت بودم دختر. دوباره برق چشماتو دیدم. بخند دخترم. دلم برای آتیش نگات تنگ شده بود.
    از شادی و این همه محبت بعد از دوماه دوری از مامانم خندیدم.پرستو گفت:
    - بیخود نیست اسمش آناشیده!
    مهراد که تا اون موقع ساکت و آروم نشسته بود ، گفت:
    - فکر کنم یعنی آتش و خورشید. مگه نه؟
    پرستو مثل یه فیلسوف ادبیات ژست گرفت :
    - آره.اما تو اینترنت دیدم نوشته بود "دختر آتش و خورشید " معنی کاملش میشه: دختری
    که مثله خورشید می درخشه و به دیگران گرما و روشنایی می بخشه.و مثله آتش. شر
    و شور داره. به درد می خوره اما اگه مراقب نباشی دامنتو می سوزونه.
    مهراد با چهره ناراحتش آهی کشید:
    - دقیقا همین طوره...............................

رمان آناشید قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1712 شنبه 20 آذر 1395 : 9:52 نظرات ()

   نام رمان : آناشید
    نویسنده : nastaran A.N
    ژانر: اجتماعی - عاشقانه
    «بدون ویراستار»


    خلاصه :
    دختری که مجبور میشه به خاطر مسائلی،تو خونه یه نفر بمونه.
    با این که خانواده داره اما زندگی مجبورش میکنه برای امنیت جان خودش به اون خونه پناه ببره
    و توش کار کنه.به دلیل بدهکاری و فقر توی راهی قدم میذاره که خودشم نمی دونه تهش به کجا
    میرسه اما این دختر اونقدر قوی و مصممه که برای خوشبختی در آینده اش هر کاری می کنه.
    براش فرقی نداره چه مشکلی پیش بیاد چون همشو کنار میزنه و آمادگی همه چیزو داره
    اما می تونه وجود یه عشقو درک کنه؟ اسم این دختر آناشیدِ ... آناشید یعنی دختر آتش و خورشید

    مقدمه :

    کاش تو می توانستی
    کاش تو میتوانستی به کمکم بیایی
    کاش میتوانستی برای روح خسته ام
    آغوش بگشایی
    کاش چشمان تو را داشتم
    کاش قلبت برای من می بود
    کاش اصلا چشمان تو برای
    دیدن این شکسته تن می بود
    عشق دوستداشتنی ام
    کاش کار از کار گذشته نبود
    کاش یکم زودتر میامدی
    وقتی که در سرنوشتم غم نوشته نبود
    فردا تو را باز میبینمت
    تظاهر میکنم که نشناختمت
    اما که خبر دارم از دل من؟
    که فقط یکم دیر شناختمت
    هر روز به یک بهانه بیدار میشوم
    تا شاید آن روز کنار من باشی
    هر شب با یاد تو میخوابم
    که تو همان افسوس و ای کاشی !
    ن.ع.ن

رمان از نسل آفتاب قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 382 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:4 نظرات ()

  اوین روی مبل های سالن،رو به روی تلویزیون نشسته بود و همانطور که انگشت شستش را گاز می زد ،منتظر خبری از جانب کیان بود.نیم ساعت بعد با شنیدن صدای زنگ پیامک ،فورا گوشی را از روی عسلی چنگ زد و با خواندن پیامکِ کیان، دچار احساسات متناقضی شد .هم لبخند روی لب هایش نشست و همزمان آشوبی هم به دلش افتاد. کیان سر قولش مانده بود و برای اوین و سیاه پوش ملاقاتی ترتیب داده بود .پیامک بعدیِ کیان، حاوی آدرس محل قرار بود .دخترک وقت زیادی نداشت.از بین همان اندک لباس هایش بهترینش را انتخاب کرد و به تن کرد. آرایش ملیحی روی صورتش پیاده کرد و سر خیابان ،دربستی گرفت و به بهانه آلرژی روی دهان و بینی اش، ماسک بزرگی گذاشت تا چهره اش دیده نشود .یک ربع بعد ماشین جلوی آپارتمان چهار طبقه ی نیمه ساخته ای ، متوقف شد.اوین آدرس را چک کرد و پیاده شد .همین ساختمان را باید بالا می رفت.ورودی ساختمان را با نرده های فلزی ، مسدود کرده بودند .اوین در به نرده ها چنگ انداخت و استقامتشان را چک کرد .محکم تر از آن بودند که بشود از آن ها عبور کرد .همانطور که در طول ساختمان جلو می رفت نرده ها را هم چک می کرد .به منتهی الیه چپ ساختمان که رسید، تا نرده هایش را تکان داد متوجه شد کسی حفاظ آنجا را باز کرده و به عمد در را برای او باز گذاشته است .ساختمان در مرحله سفت کاری بود و هنوز آسانسوری در کار نبود .اوین می بایست همه طبقات را بالا می رفت و خودش را به پشت بام می رساند .از سطح شیب داری که قرار بود در آینده پلکان ساختمان شود،به دقت عبور کرد .به نفس نفس افتاده بود که به پشت بام طبقه چهارم رسید و با دیدن سیاه پوش عزیزش که با همان ابهت همیشگی، پشت به او ایستاده بود،خستگی از تنش در رفت و لبخند زد .مرد جوان سرتا پا مشکی پوشیده بود و دنباله ی شال گردنش در دستخوش باد خنک پاییزی شده بود .دست هایش را در به جیب زده بود و بلند بالا جلوی نگاه مشتاق اوین قد علم کرده بود.با صدای پا و نفس نفس های اوین متوجه حضور او شد و همین که خواست کلاه نقاب دارش را پایین بکشد و چهره اش را مخفی کند،صدای اوین در گوشش پیچید : نه...من چشم هامو می پوشونم...ببین
    اوین دستش را زیر تای کلاهش زد و آنقدری آن را پایین کشید که روی بینی اش را هم پوشاند :حالا هیچی نمی بینم..تو راحت باش!..........................

رمان از نسل آفتاب قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 411 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:56 نظرات ()


    صدای جیغ اوین از لای انگشتان به هم فشرده کیان که درست جلو دهانش نشسته بود، راهی به بیرون پیدا نکرد .
    کیان کنار اوین زانو زد و با نگاه آرام و اطمینان بخشش در چشمان وحشت زده اوین خیره شد . با همان نگاه با او حرف زد و آرامش کرد.بعد آهسته دستش را از روی لب های اوین جدا کرد و با بسته و باز کردن پلک هایش به او این اطمینان را داد که دیگر نگران هیچ چیز نباشد.
    کیان که خیالش از بابت اوین راحت شده بود ، به سمت مامور بی هوش رفت و وضعیتش را بررسی کرد. اوین هم به زحمت روی پا ایستاد و خودش را بالای سر مامور رساند و مضطرب پرسید:مرده؟
    کیان فورا ایستاد و دستان خاکیش را تکاند :
    -نه...به گیج گاهش ضربه زدم...اینجا جونش در خطره...باید از محل انفجار دورش کنم
    خم شد و پوتین مامور را گرفت و جسم بی هوش او را تا فاصله ای دور روی زمین کشاند و از محل خطر دور کرد...................

رمان از نسل آفتاب قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 378 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:54 نظرات ()

   امیر علی سر قول و وعده اش ماند.بعد از ترخیص کیان از بیمارستان که حدودا تا عصر طول کشید او را به جگرکی برد تا به قول خودش به یاد ایام گذشته، جگر بخورند و صفا کنند.

    هر دو پشت میز نه چندان تمیز جگرکی نشستد .نگاه کیان از خیابان آن‌سوی شیشه عبور کرد و در چشمان روشن و براق امیر علی قفل شد.پوزخند امیر علی حرف های مگو داشت

    -کجایی رفیق؟

    گوشه لب های کیان جمع شد

    -همین‌جا...در خدمت خسیس ترین رفیق دنیا

    امیرعلی- چون بجای رستوران آوردمت جیگرکی می‌گی که خسیسم؟

    -دقیقا

    خم شد کلاه کیان را برداشت . دستش را روی سر بی موی کیان کشید و گفت

    -ای جان ... یاد سربازیمون افتادم .آخه با این تیپ خزی که تو برای خودت ساختی ، ببرمت رستوران های کلاس که خیلی ناجوره...........................

رمان از نسل آفتاب قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 457 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:43 نظرات ()

   نام رمان: از نسل آفتاب
    نویسنده: ثـمین
    ویراستاران: نازآفرین، مریم صناعی، ماهتاب:)، Saeed S.K

    سخنی با خواننده:
    این رمان ادای دینیست به مردم مظلوم، دردمند و مقاوم خطه آذربایجان خصوصا مردم غریب سردشت، به امید فردایی که در آن استشمام گاز خردل نفس های هیچ زن و مرد و کودکی را در هیچ کجای دنیا زخمی نکند. با آرزوی محو شدن تمامی تبعیض ها، گروهک ها ، رنج ها و نسل کُشی ها درسراسر گیتی. به امید یک دل شدن تمام کسانی که قلبشان برای خاک، ناموس و ایران عزیز میتپد . با آرزوی برآمدن آفتاب عاطفه و وزیدن نسیم محبت در کالبد این اقلیم سرفراز و بعد ....اگر خدا بخواهد آمدن آن یگانه نجات بخش.

    خلاصه:
    این رمان روایتگر قصه زندگی دختری از اهالی کردستان به نام اَوین هست که فریب یه گروهک تروریستی می خوره و به امید فردایی بهتر برای خودش و خانواده فقیرش، به عضویت اون گروهک درمیاد.این تصمیم اشتباه چنان تاثیر عمیقی روی زندگیش می گذاره که دختر در خواب هم نمی دیده .در مدت کوتاهی بعد از ورود به اردوگاه و مسلح شدن، اوین متوجه می شه نه تنها اون آرمان هایی که بخاطرش عضو گروهک شده هرگز معنای واقعی نداشته، بلکه آبرو و پاکدامنیش هم هر لحظه در خطره. اوین از دانیار، که از بستگانش هست و چندین سال پیش عضو گروهک شده ، برای فرار از اردوگاه تقاضای کمک می کنه.دانیار هم حاضر می شه به فرارِ اوین کمک کنه اما در مقابل از اون دختر می خوادکه اگه موفق به فرار شد کاری واسش انجام بده و اون کار چیزی نیست جز....

    مقدمه :

    از نسل آفتابم...
    نواده ی زنان و مردان غیور و نترسی که شجاعتشان زبانزد خاص و عام است...
    از نسل شیر دلان حماسه ساز...
    همان هایی که با خون خود وفاداریشان را بر خاک این مرزو بوم امضا زده اند...!
    نسل من همنشین عاشقان بی ادعاست...
    همانانی که حرفشان سند است...
    همان کُرد های پارسین...
    همان هایی که زنانشان هم پای مردان می جنگند...
    سرشت ایرانی و نسل کُرد ؛ شگفتا....
    خدا ، به چه خلقتی دست زده است ...!.........................

رمان از غرور تا عشق قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 996 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:28 نظرات ()


    حتما میخواست بانسرین تماس بگیره.اره همینطور.صدای اس ام اس گوشی اراد بلندشد.گوشی روکه زیرصندلی انداخته بودم برداشتم.بازم نسرین بود.(عزیزم هنوز نرسیدی؟نکنه باز میخوای منو قافلگیر کنی ورفتی گل بخری برام؟بابا توخودت گلی گل نمیخواد که.بدوبیا خونتون منتظرتم.)
    پس اقا رفته بود برای نسرین جونش گل بخره.یه لحظه به نسرین حسودیم شد.دروغ چرا ته دلم دوست داشتم که...
    وجدان:باران لطفا ساکت شو.چرابایدبرای توگل بخره؟مگه توعشقشی؟
    _نه زنش که هستم.
    وجدان:دلت خوشه ها چندروز دیگه که طلاق بگیرید نسرین میشه زنش.
    وایستا ببینم منظورش ازخونتون کدوم خونه هست؟تااونجایی که من یادمه اراد اینجافقط یه خونه داره که اونم خونه ی خودمون.نکنه...
    سریع ازماشین پیاده شدم...........................

رمان از غرور تا عشق قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 851 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:22 نظرات ()

  یه پرتغال فروکردم تودهنش وگفتم:شمادوتام که همش ازاین لوس بازیادربیارید.
    باران:هان؟چشم نداری ببینی؟
    _نه خوبم دارم تاچشت دراد.هنوز روز تولدش رویادم نمیره من نمیدونم اون لباسای گلدار روستایی و اون عینک استکانیی روازکجا اورده بودی.بیچاره مادراتون چقدرحرص خوردن.
    _عزیزم خوب اون لباس مخصوص زمانی که خاستگار میادبرام.البته برای اون موقع ها بود.الانا مامان میادتواتاقم همونجور دست به سینه میشینه تا من حاضرشم.
    _یعنی توجلوی خاستگارا اونو میپوشیدی؟بااون جورابای مردونه؟
    باران:اره دیگه باید یه جورایی فراریشون میدادم دیگه..................................

رمان از غرور تا عشق قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 857 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:20 نظرات ()

مامان ایناخداحافظی کردندورفتن.منم منتظربودم ادریناخانوم ازباربدجونش دل بکنه بیادبریم.
    _ادرینا؟کجایی؟رفتی کیفت روبرداری یابسازی؟
    ادریناباعجله ازپله هااومدپایین.
    ادری:ارادبازمن دودقیقه دیرکردم توغرغرات روشروع کردی؟.
    _اره جون خودت فقط دودقیقه.
    باربد:عه به جون زن من چیکارداری به جون خودت.
    _چراجون من؟جون خودت.
    باربد:چرامن؟اصلا جون زنت.
    اخمام رفت توهم اصلا خوشم نمیومد دم به ساعت هی این موضوع رویاداوری میکردند.
    ادری:باران منظورش به توبودااا.
    باران:نچ گفت زنش من که هنوز زنش نشدم.
    بعدباشیطنت به باربدنگاه کرد...............

رمان از غرور تا عشق قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 835 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:15 نظرات ()

   ادری:من برم که فرداکلی کارداری شب بخیر.
    من:شب توهم بخیر برق روهم خاموش کن.
    بعدش که ادری رفت بلندشدم ودروقفل کردم چون میدونستم بازسیا میاد اینجاپلاس میشه تاصبح نمیزاره بخوابم.هرکاری کردم خوابم نبرد.سعی کرد به جلسه ی فرداوحرفایی که بایدبزنم فکرکنم تاخوابم ببره.
    وسط فکرکردنم نمیدونم چیشد که یکدفعه یاد حرفاوکارای باران به خصوص نمک توی نوشابه ریختنش افتادم یعنی اون لحظه میخواستم همون نوشابه روتوی حلقش بریزم.هم عصبانی شده بودم هم خندم گرفته بود.ولی خوب عصبانیتم که ساختگی بودبیشترخندم گرفته بودداشتم میخندیدم به کاراش یکدفعه یادم افتادکه فرداچه روزپرمشغله ای دارم بهتره بخوابم تافردا سرحال باشم.................

رمان از غرور تا عشق قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1713 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:55 نظرات ()



    داخل این رمان، هم غم هست هم شادی. هم ادم های خوب هستن،هم ادم های بد.ولی ادم خوباش بیشترند!!!

    این رمان بیشتربه صورت طنز نوشته شده وتمام تلاشم براین بوده که رمانی ازاب دربیاد که شمادنبالشین وبهش علاقه دارید،امیدوارم موفق شده باشم
    اسم رمان:ازغرورتاعشق

    شخصیت های اصلی رمان:اراد،سیاوش ،باران،ستایش...

    باران وستی ازاونایی هستن که شیطون روهم درس میدن واراد وسیاوش ازاون افرادی هستن ک غرور جلوشون زانومیزنه ودوست دارن حرص همه به ویژه دخترارودربیارن والحق هم موفق میشن.

    خلاصه:باران خانوم واقااراد مادریک اتفاق نه چندان خوشایند :(برای دوطرف)باهم اشنامیشن ودریک مهمونی که بیشتر به مجلس خاستگاری خواهراقاارادشبیه هست باهم صحبت می کنند.یکی ازافرادفامیل برای اینکه تلافی اذیت هاوازارهای باران رودربیاره به دروغ حرف هایی جلوی بقیه میزنه که .................

رمان آندیا قسمت دوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 561 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:31 نظرات ()

  از سکوتی که بینمون بود اصلا خوشم نمیومد.دستمو به طرف پخش بردم و روشنش کردم:
    تو رو رنجوندم با حرفام
    چقدر حس میکنم تنهام
    چه احساس بدی دارم
    از این احساس بیزارم
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم
    دیوونه وار
    نه نه نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    چی شد چشماتو رد کردم
    چی شد من با تو بد کردم
    نمیدونی
    نمیدونم
    ولی بدجور
    پشیمونم
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    صدامو میشنوی یا نه
    صدای خستگی هامو
    دلم خیلی واست تنگه
    ببین دستای تنهامو
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    نه نه نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    (نه نرو_سیروان خسروی)
    آهی کشیدم.
    خیلی خسته بودم.
    چشمامو رو هم گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد.........................

رمان آندیا قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 542 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:26 نظرات ()

نام رمان : آندیا
    نام نویسنده :Marya 1381
    ژانر:طنز،کل کلی،عشقولانه

    خلاصه:
    یه پسر شیطون...یه دختر فوق شیطون...هردو جراح قلب هستن...این آقا پسر ما قراره از آمریکا بیاد و توی بیمارستانی که دخترمون اونجا کار میکنه مشغول کار بشه...ولی این دختر ما یکم حسوده دلش نمیخواد کسی بهتر از اون باشه...یه شب که دخترمون با دوستش میره خیابون موقع برگشت با یه نفر تصادف میکنه...میتونین حدس بزنین اون کی بوده؟!!...پایان خوش



    مقدمه
    هوا بارانیست
    شیشه!
    چرا بخار نمیگیری؟!
    نترس رفت
    دیگر اسمش را رویت نمی نویسم!

    _ای خدا مرگت بده...چرا خفه نمیشی؟
    حرفا میزنما!گوششی رو که خدا مرگ نمیده!
    گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و خفش کردم.
    اوووووووووف.حالا کی حال داره بره بیمارستان؟
    با این شغلی که انتخاب کردم!کله سحر باید پاشی بری سر کار.
    با بی حالی بلند شدم و رفتم دست به آب...بعد از انجام کارای لازم بیرون اومدم.
    موهاموشونه کردم و از اتاق رفتم بیرون...خواستم از پله برم پایین که گفتم چه کاریه؟؟
    وقتی نرده هست چرا پله؟الکی از پاهای نازنینم کار بکشم!نشستم رو نرده و سر خوردم.
    دستامو بالا گرفتم:یـــــــــوهـــــــو
    رسیدم پایین پله ها...اُه اُه قیافه رو.سیم سیم جون داشت با اخم نگاهم میکرد.
    _سلام سیم سیم جونم...چطوری؟
    سیمین خدمتکار خونمون بود...تپل مپل و خیلی با نمک بود...هر وقت از نرده سر میخوردم خیلی حرص میخورد..........................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 649 شنبه 06 آذر 1395 : 0:35 نظرات ()

   شب ارا:​
    واقعا حالم داشت بهم میخورد ازاین خواستگاری مزخرف ..اه اه کی تموم میشه ؟واقعا حوصلمون سررفته بود...من نمی دونم وقتی انقدر اخمای همه توهمه چرا قبول کردن اصلا اینا بیان خواستگاری؟....حتی وقتی اقابزرگ اجازه ندادن پسره بادرفشان حرف بزن:
    پدر پسره:اگه اقای تهرانی اجازه بدن بچه ها برن باهم حرف بزنن؟
    اقابزرگ:فکرنکنم توی جلسه اول دخترو پسر باهم حرفی داشته باشن؟!
    یعنی طوری این جمله روگفتن که اگه پسره حرفیم داشت به گ..ه خوردن افتاد...دقیقا دودیقه بعددرفشان وماهیار بانیش بازتشریف اوردن بازچیکارکردن خدامیدونه...همون موقع هم شربتارو اوردن....لبوان مهمونا فرق داشت...چون بابا اینا عادت داشتن توی لیوانای مخصوص خودشون شربت یاچای بخورن....بعدازتعارف شربتا...رفتن........................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 520 شنبه 06 آذر 1395 : 0:27 نظرات ()

   فصل چهاردهم:​
    تینا:
    لب ساحل نشسته بودم داشتم به دریا نگاه میکردم....درفشان و شب ارا روی صندلایی کنار دریا نشسته بودن...ازرمو ارام و نازی هم رفته بودن صدف جمع کنن​
    اتروان با ماهیار رفتن یه چیز بگیرن بخوریم....اترون وشاهیارهم روی همون صندلایی کنار دریا داشتن یاگوشیاشون بازی میکردن..داریوش هم داشت قدم میزد باگوشیش حرف میزد....راتین..رفته بود ازتوی ماشین کلاهشو بیاره
    توی فکربودم داشتم به این چندوقته فکرمیکردم....امروز سه شنبه بود یعنی سه روز دیگه دوهفته تموم میشه چهار روز دیگه میشه سه هفته
    بنظرم راتین پسر بدی نبود...ولی هرچی نباشه همشون پرو بودن...دلم برای مامان اینا تنگ شده بود..ولی بااون تماس تصویری میشه گفت یه جورایی برطرف شد...........................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 467 شنبه 06 آذر 1395 : 0:19 نظرات ()

    ازرم:
    واقعا اتروان ودرفشان ادم فروشن خخخ،بااین حرفی که اترون زدبازدوباره بحث درسو یاد بابااینا انداحت هی خدا:
    اتروان:فرداکه پنج شنبس
    عمو همایون:یعنی چی؟مگه شماها کنکور ندارین؟
    عمو کوروش:راستی..چراشماها امروز نرفتید مدرسه؟
    زن عمو نیوشا:چون دیشب به زور دادو دعوا ساعت 3 خوابیدن
    عع ساعت 3 بود ولی فکرکنم دیرتربوداااااشایدم زودتررر یادم نیس خخخخ
    چشای همه گردشد به غیرازمامان اینا و مامان جون
    اقابزرگ:میشه بگین دقیقا تا3 صبح چیکارمیکردین؟
    شب ارا:خب...خب...بازی میکردیم......................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 612 جمعه 05 آذر 1395 : 14:10 نظرات ()

  شب ارا:
    بعدازخرید به همراه بچه ها رفتیم سمت عمارت,عمارت دقیقا وسط باغ بود طوری بودکه اگه تا نزدیک عمارت نمی رفتی پیدانبود ,چون درختا پوشش داده بودن چندتا ازدرختا چندهزارساله بودن و واقعا زیبا بودن,وقتی میخواستی به عمارت برسی ازدر اصلیش باید یه راه روکه پرازسنگ ریزه بودمیرفتی بعدازاون یه راه صاف بود اگه اون راه صاف رومیرفتی میرسیدی به عمارت اگه سمت راست میرفتی میرسیدی به اسطبل,اگه سمت چپ میرفتی میرسیدی به پارکنیگها دقیقا سه تا پارکنیگ بود,وقتی میرسیدی به عمارت باید میدون کوچیک روکه مثل حوض دراوردن دورمیزدی ,مثل همیشه یه فرش قرمز پهن بودو خدمه ایستاده بودن ,اینجادیگه نمیشد مثل توی خونه خودمون باشیم بایدم اشرافی باشیم ,
    پیاده شدنمون مساوی شد با بیرون امدن دایی همایون بابا شروین جونم که دلم براش یه ذره شده بود,وقتی بابارودیدم همه چی روبخی شدمو پریدم بخل باباییم ,انقدردلم براش تنگ شده بوووود که نگو بابایمم منو بخل کرد باهم رفتیم تو,بعدازمن درفشان رفت بخل دایی بعدشم ازرم بودکه رفت بخل دایی...................

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1497 جمعه 05 آذر 1395 : 13:36 نظرات ()

    نام رمان:اشراف زاده های شیطون
    نام نویسنده:
    meli770
    ژانر:عاشقانه,اجتماعی,هیجانی

    خوشحال میشم رمانم رو دنبال کنید این رمانم هم یه جورای طنز هم عاشقانه هم هیجانی یعنی همه چیش باهمه
    فقط شاید خیلی ازچیزایایی که توی رمانم هست نباشه یعنی تخیلی ذهن خودمه مثلا:خیلی ازقوانینی که دارن یا خیلی چیزهای دیگه
    ولی ارزش خوندن داره ,خوشحال میشم رمانم رو دنبال کنید وبانظروتشکراتتون بهم انرژی بدید
    واما خلاصه رمانم:
    یه خاندان فوق اشرافی (یعنی اینکه یه جورایی به خندان سلطنتی میرسن)توی این خاندان رسمه که
    وقتی بچه ها به سن قانونی میرسن یعنی 18 باید مستقل باشن یعنی باید خودشون مسبقل زندگی کنن ولی بدون اینکه خودشون متوجه باشن کارهاشون به بزرگترای خاندانشون گزارش میشه .
    خب اینک ازخلاصه......................

رمان آرام در تنهایی قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 861 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:53 نظرات ()

   خواهرتونه
    آرام لبخندی زدو گفت:
    مرسی
    و تلفن را به گوشش نزدیک کرد.آنا از ذوق و شوقش میگفت و جوابش هم فقط سکوت بود زیرا او که نمیتوانست لبخند زدن را ببیند.در آخر هم از سحر خواست موقع صیغه شدن آرام تلفن را بگیرد تا آنا هم بشنود.پس از قطع کردن تلفن هر چهار نفر شروع به خوردن لوبیا پلو کردند.آرام نگاهی به ساعت کردو گفت:
    وای هفتو نیمه،نیم ساعت دیگه میان.
    و با این حرف به غذا خوردن خاتمه داد.پس از مسواک زدن دخترهارا بیرون کردو خودش خیلی زود لباسش را پوشید.آنها هم وارد شدند و لباسشان را پوشیدند.همه خوشحال بودند...خوشحال برای دختری که بعد از چند ماه غصه میخندد................

رمان آرام در تنهایی قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 779 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:49 نظرات ()

آرام اورا به سمت مبل راهنمایی کرد که زنگ خانه خورد.آرام به سمت آیفون رفت که چهره ندا را دید.با لبخند گفت:
بفرمایین
- منزل خانوم جاوید
- آره ندا بیا تو
و در را باز کرد.ندا با لبخند وارد شد!حیاط را که طی کرد آرام را با لبخندی بزرگ دید.آرام سریع اورا در آغوش کشید که صدای آخ ندا بالا رفت.با ترس اورا از خود جدا کردو گفت:
خوبی؟چی شد؟
ندا آهسته روی قفسه سینه اش دست کشیدو گفت:
هیچی.خوردی به اینجا!..............

رمان آرام در تنهایی قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 765 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:47 نظرات ()

از خانه خارج شدو مسیر بانک را در پیش گرفت.کمی احساس خوشحالی در دلش بود...بعد از یک ربع به مقصد رسید.از ماشین پیاده شدو پس از پرداخت کرایه به سمت بانک رفت.روبه روی عابربانک که ایستاد مخش سوت کشید.او که سر از این در نمیاورد.حال چکار کند؟؟؟بااینکه سامان به او آموزش داده بود اما اصلا یادش نبود.کمی سرش را خاراند تا اینکه فکری در ذهنش روشن خاموش شد.میتوانست از سامان کمک بگیرد.اینگونه هم اورا میبیند هم کارش انجام میشود.وارد بانک که شد نگاهی به اطراف کرد.او که نمیدانست سامان کدام بخش کار میکند...پس چکار میکرد؟کمی این پاو آن پا کرد و خواست برگردد که فردی جلویش ایستاد.سریع سرش را بالا گرفت که متوجه دوست سامان شد!رییس شعبه.مهدی...مهدی لبخندی زدو گفت:
سلام آرام خانوم

رمان آرام در تنهایی قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 838 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:42 نظرات ()

سامان سرش را بالا گرفتو با تعجب گفت:
خونه ی کی؟؟؟
- بابابزرگ آرام.چطور؟
- هیچی.خودت برو بابا.من بیام برای چی؟خودت بری بهتره!
- اولا که من ادرسشونو بلد نیستم دوما تو باید بیای
- آدرسشو که بهت میدم خیلی سر راسته.برای چی باید بیام؟
- چون بابابزرگه تورو ببینه بشناسه پس فردا اومدی آرامو برسونی جایی فک نکنه دوس پسرشی!
سامان پوزخندی روی لبش نشاندو گفت:
چه دلیل قانع کننده ای واقعا!
- در هرصورت باید بیای................

رمان آرام در تنهایی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 938 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:37 نظرات ()

آره...من کمکت میکنم!توام هرچیزی که میپرسم و موبه مو به من توضیح بده!
آرام:
ولی الان...الان نمیتونیم صحبت کنیم!
- چرا؟؟؟
- چون...من باید برم پیش مامانبزرگم
- مجبور نیستی بری اونجا...
- هستم!مطمئنم که قبولم میکنن!
- مجبور نیستی.ببین...ما الان میریم خونه ما توام اونجا میمونی.خیلی راحت...
- نه..لازم نیست.میرم خونه مامان بزرگم
- چرا؟؟؟؟؟...........................

رمان آرام در تنهایی قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 887 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:16 نظرات ()

امروز تصمیم گرفتم راجع به یه دختر بی پناه،یا شایدم تنهاو یا شایدم بی کس بنویسم.یه دختر واقعا تنها.دختری که شاید از کل دنیا یه پدر بی رحم رو داشته باشه!یه پدری که دخترش براش هیچ اهمیتی نداشته باشه..
داستان ما راجع به یه دختره.دختری بنام آرام.دختر نوزده ساله ی تنها.دختری که پدرش روش شرط بندی میکنه.توسط پدرش به یه غریبه فروخته میشه.مادرش رو از دست داده و تنها خواهرش با همسرش از ایران رفته.دختر داستان ما شاید بی پناه و تنها باشه ولی زرنگ تر ازاون چیزیه که بذاره پدرش زندگیشو تباه کنه.پس دوراه بیشتر نداره.یکی اینکه به دست یه غریبه نامردبیوفته.یااینکه از زندگیش فرار کنه و پناه ببره به یه غریبه آشنا!!!کدوم راه رو انتخاب میکنه؟؟؟؟
آرامـــــــــــ در تنهـــــــــــــــایی
حدیثه اسماعیلی!

به نام خدا.

آرام در تنهایی.


دم دمای صبح بودو او هنوز بیدار!به یاد قدیم ها که باخواهرش تا صبح بیدار می ماندند.اما حال چقدر از هم دورند!آنا در آلمان و آرام در ایران!به خورشید نگاه کرد.گرمایش کمکم در اتاق حس میشد.نور از لابه لای ابرها بر اتاق سرک میکشید و فضای اتاق را زیبا تر میکرد.بغضش را قورت داد.دستش را بالا آوردو به ساعت نگاه کرد.پنج صبح بودو او حتی چشم روی هم نگذاشته بود.پوزخندی زد و به مردم در حال رفت و آمد نگاه کرد!باخود گفت:
چه جالب!آنا تو آلمان!مامان زیرخاک!من اینجا!بابا....بابا کجاست؟؟؟هرجایی هست الا توخونه!از دوازده رفته معلوم نیست کجاس.انگار نه انگار یه دختر داره..........

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 366
  • آی پی دیروز : 1389
  • بازدید امروز : 2,290
  • باردید دیروز : 5,976
  • گوگل امروز : 321
  • گوگل دیروز : 1344
  • بازدید هفته : 32,186
  • بازدید ماه : 88,925
  • بازدید سال : 236,706
  • بازدید کلی : 12,101,795