close
تبلیغات در اینترنت
رمان از نسل آفتاب
loading...

رمان فا

رمان از نسل آفتاب

رمان از نسل آفتاب قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 382 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:4 نظرات ()

  اوین روی مبل های سالن،رو به روی تلویزیون نشسته بود و همانطور که انگشت شستش را گاز می زد ،منتظر خبری از جانب کیان بود.نیم ساعت بعد با شنیدن صدای زنگ پیامک ،فورا گوشی را از روی عسلی چنگ زد و با خواندن پیامکِ کیان، دچار احساسات متناقضی شد .هم لبخند روی لب هایش نشست و همزمان آشوبی هم به دلش افتاد. کیان سر قولش مانده بود و برای اوین و سیاه پوش ملاقاتی ترتیب داده بود .پیامک بعدیِ کیان، حاوی آدرس محل قرار بود .دخترک وقت زیادی نداشت.از بین همان اندک لباس هایش بهترینش را انتخاب کرد و به تن کرد. آرایش ملیحی روی صورتش پیاده کرد و سر خیابان ،دربستی گرفت و به بهانه آلرژی روی دهان و بینی اش، ماسک بزرگی گذاشت تا چهره اش دیده نشود .یک ربع بعد ماشین جلوی آپارتمان چهار طبقه ی نیمه ساخته ای ، متوقف شد.اوین آدرس را چک کرد و پیاده شد .همین ساختمان را باید بالا می رفت.ورودی ساختمان را با نرده های فلزی ، مسدود کرده بودند .اوین در به نرده ها چنگ انداخت و استقامتشان را چک کرد .محکم تر از آن بودند که بشود از آن ها عبور کرد .همانطور که در طول ساختمان جلو می رفت نرده ها را هم چک می کرد .به منتهی الیه چپ ساختمان که رسید، تا نرده هایش را تکان داد متوجه شد کسی حفاظ آنجا را باز کرده و به عمد در را برای او باز گذاشته است .ساختمان در مرحله سفت کاری بود و هنوز آسانسوری در کار نبود .اوین می بایست همه طبقات را بالا می رفت و خودش را به پشت بام می رساند .از سطح شیب داری که قرار بود در آینده پلکان ساختمان شود،به دقت عبور کرد .به نفس نفس افتاده بود که به پشت بام طبقه چهارم رسید و با دیدن سیاه پوش عزیزش که با همان ابهت همیشگی، پشت به او ایستاده بود،خستگی از تنش در رفت و لبخند زد .مرد جوان سرتا پا مشکی پوشیده بود و دنباله ی شال گردنش در دستخوش باد خنک پاییزی شده بود .دست هایش را در به جیب زده بود و بلند بالا جلوی نگاه مشتاق اوین قد علم کرده بود.با صدای پا و نفس نفس های اوین متوجه حضور او شد و همین که خواست کلاه نقاب دارش را پایین بکشد و چهره اش را مخفی کند،صدای اوین در گوشش پیچید : نه...من چشم هامو می پوشونم...ببین
    اوین دستش را زیر تای کلاهش زد و آنقدری آن را پایین کشید که روی بینی اش را هم پوشاند :حالا هیچی نمی بینم..تو راحت باش!..........................

رمان از نسل آفتاب قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 411 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:56 نظرات ()


    صدای جیغ اوین از لای انگشتان به هم فشرده کیان که درست جلو دهانش نشسته بود، راهی به بیرون پیدا نکرد .
    کیان کنار اوین زانو زد و با نگاه آرام و اطمینان بخشش در چشمان وحشت زده اوین خیره شد . با همان نگاه با او حرف زد و آرامش کرد.بعد آهسته دستش را از روی لب های اوین جدا کرد و با بسته و باز کردن پلک هایش به او این اطمینان را داد که دیگر نگران هیچ چیز نباشد.
    کیان که خیالش از بابت اوین راحت شده بود ، به سمت مامور بی هوش رفت و وضعیتش را بررسی کرد. اوین هم به زحمت روی پا ایستاد و خودش را بالای سر مامور رساند و مضطرب پرسید:مرده؟
    کیان فورا ایستاد و دستان خاکیش را تکاند :
    -نه...به گیج گاهش ضربه زدم...اینجا جونش در خطره...باید از محل انفجار دورش کنم
    خم شد و پوتین مامور را گرفت و جسم بی هوش او را تا فاصله ای دور روی زمین کشاند و از محل خطر دور کرد...................

رمان از نسل آفتاب قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 378 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:54 نظرات ()

   امیر علی سر قول و وعده اش ماند.بعد از ترخیص کیان از بیمارستان که حدودا تا عصر طول کشید او را به جگرکی برد تا به قول خودش به یاد ایام گذشته، جگر بخورند و صفا کنند.

    هر دو پشت میز نه چندان تمیز جگرکی نشستد .نگاه کیان از خیابان آن‌سوی شیشه عبور کرد و در چشمان روشن و براق امیر علی قفل شد.پوزخند امیر علی حرف های مگو داشت

    -کجایی رفیق؟

    گوشه لب های کیان جمع شد

    -همین‌جا...در خدمت خسیس ترین رفیق دنیا

    امیرعلی- چون بجای رستوران آوردمت جیگرکی می‌گی که خسیسم؟

    -دقیقا

    خم شد کلاه کیان را برداشت . دستش را روی سر بی موی کیان کشید و گفت

    -ای جان ... یاد سربازیمون افتادم .آخه با این تیپ خزی که تو برای خودت ساختی ، ببرمت رستوران های کلاس که خیلی ناجوره...........................

رمان از نسل آفتاب قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 457 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:43 نظرات ()

   نام رمان: از نسل آفتاب
    نویسنده: ثـمین
    ویراستاران: نازآفرین، مریم صناعی، ماهتاب:)، Saeed S.K

    سخنی با خواننده:
    این رمان ادای دینیست به مردم مظلوم، دردمند و مقاوم خطه آذربایجان خصوصا مردم غریب سردشت، به امید فردایی که در آن استشمام گاز خردل نفس های هیچ زن و مرد و کودکی را در هیچ کجای دنیا زخمی نکند. با آرزوی محو شدن تمامی تبعیض ها، گروهک ها ، رنج ها و نسل کُشی ها درسراسر گیتی. به امید یک دل شدن تمام کسانی که قلبشان برای خاک، ناموس و ایران عزیز میتپد . با آرزوی برآمدن آفتاب عاطفه و وزیدن نسیم محبت در کالبد این اقلیم سرفراز و بعد ....اگر خدا بخواهد آمدن آن یگانه نجات بخش.

    خلاصه:
    این رمان روایتگر قصه زندگی دختری از اهالی کردستان به نام اَوین هست که فریب یه گروهک تروریستی می خوره و به امید فردایی بهتر برای خودش و خانواده فقیرش، به عضویت اون گروهک درمیاد.این تصمیم اشتباه چنان تاثیر عمیقی روی زندگیش می گذاره که دختر در خواب هم نمی دیده .در مدت کوتاهی بعد از ورود به اردوگاه و مسلح شدن، اوین متوجه می شه نه تنها اون آرمان هایی که بخاطرش عضو گروهک شده هرگز معنای واقعی نداشته، بلکه آبرو و پاکدامنیش هم هر لحظه در خطره. اوین از دانیار، که از بستگانش هست و چندین سال پیش عضو گروهک شده ، برای فرار از اردوگاه تقاضای کمک می کنه.دانیار هم حاضر می شه به فرارِ اوین کمک کنه اما در مقابل از اون دختر می خوادکه اگه موفق به فرار شد کاری واسش انجام بده و اون کار چیزی نیست جز....

    مقدمه :

    از نسل آفتابم...
    نواده ی زنان و مردان غیور و نترسی که شجاعتشان زبانزد خاص و عام است...
    از نسل شیر دلان حماسه ساز...
    همان هایی که با خون خود وفاداریشان را بر خاک این مرزو بوم امضا زده اند...!
    نسل من همنشین عاشقان بی ادعاست...
    همانانی که حرفشان سند است...
    همان کُرد های پارسین...
    همان هایی که زنانشان هم پای مردان می جنگند...
    سرشت ایرانی و نسل کُرد ؛ شگفتا....
    خدا ، به چه خلقتی دست زده است ...!.........................

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 18
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 365
  • آی پی دیروز : 1389
  • بازدید امروز : 2,271
  • باردید دیروز : 5,976
  • گوگل امروز : 321
  • گوگل دیروز : 1344
  • بازدید هفته : 32,167
  • بازدید ماه : 88,906
  • بازدید سال : 236,687
  • بازدید کلی : 12,101,776