close
تبلیغات در اینترنت
گ
loading...

رمان فا

گ

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 872 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 11:7 نظرات ()


    نیشش تا اعماق سینه ام فرورفت:

    ـ"اون موقع فکرشم نمی‌کردم. علم غیب که نداشتم؟؟"

    ـ"حالا علامه‌ی دهر شدی؟"

    نمی‌شد اصلاً با این بشر حرف زد!

    ـ"همین قدر می‌دونم که محبت شما ترحّمه نه علاقه. من آینده و سرنوشت بچه‌م رو فدای احساسات احمقانه نمی‌کنم امیرآقا!"

    لبخند بی‌موقعی به لبش نشست که در آن لحظه‌ی خاص اصلاً توقعش را نداشتم، لحنش نیز حسابی غافلگیرم کرد:

    ـ"امیر هلاکته رؤیا! هلاک خودت و پسرت...... بسه از خر شیطون بیا پایین."

    زبانم قفل شد و خیره نگاهش کردم، نتوانست به رانندگی ادامه دهد و گوشه‌ی خیابان پارک کرد و چشم به من دوخت، رنگ نگاهش به کلی برگشته بود، فهمید دستپاچه و به هم‌ریخته‌ام وحتی قادر نیستم کلمه‌ای بگویم...........................

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 487 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 11:1 نظرات ()

  «بزم خوبان»

    حدودا دو ماه بعدازآن دیدار بود که‌ یک روز سپهر به خانه‌ام آمد تا کارت دعوتی‌ برایم بیاورد، او را به داخل دعوت کردم ولی‌دعوتم را رد کرد و گفت که خیلی‌ کار دارد و باید چند جای‌ دیگرهم برود، به کارت عروسی‌ نگاه کردم و لبخندی بر لبم نشست...

    ـ" سوده‌ی ‌خوشگل من می‌خواد عروس بشه؟"

    ـ" آره دیگه! بالاخره این سوده خانم خوشگل شما سوار خر مراد شد."

    ـ" ایشااله مبارکش باشه، امیدوارم خوش‌بخت بشن ولی ‌سپهرجون من نمی‌تونم بیام."

    ـ" چی؟! نمی‌تونی؟ برای‌ چی؟"

    ـ" آخه من عزادارم."............................

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 513 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 10:55 نظرات ()

  طی شدن روال قانونی ثبت عقد و متعاقبش اخذ هویت برای ایلیا دست کم چیزی حدود دوماه زمان می‌برد و ما فعلاً در اواسط راه بودیم. گاهی که شعله‌های دلتنگی ابی سر به آسمان می‌نهاد رزیتا دوباره می‌آمد دنبالم تا ساعاتی مهمانش باشم و با ابی هم حرف بزنم، اگرچه خودش دیگر واقعاً میلی به دیدنم نداشت و مشخص بود که اگر مأموریت به عهده‌اش نگذاشته بودند حتی یک ثانیه هم کنارم نمی‌ماند. شاید درصد زیادی از این بی‌میلی برمی‌گشت به وضعیت ایلیا، این را از گفت‌وگویی که یک بار با ابی داشتم فهمیدم، او بعدازآن که کلی قربان صدقه‌ام رفت و از درد فراق اشک ریخت و نالید، تازه یادش آمد که مطلب مهمی را می‌خواسته بگوید:

    ـ" رؤیاجان، رز راست می‌گه که ایلیای من عقب مونده ست؟"........................

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 577 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 10:45 نظرات ()

    ـ"فرصتی‌ نشد که بهت تبریک بگم... معلومه که خیلی‌ خوشبختی؛ چون همسرت به ایمانت احترام گذاشته، کاری ‌که من احمق نکردم... ببین چه پرده‌ی ‌سیاهی‌ روی ‌قشنگی‌هات کشیده! کجاست اون اندام زیبا و اون موهای ‌طلائی؟! آره آره همین‌ جوری خوبه؛ حالا دیگه هرکس وناکسی نمی‌تونه رؤیای‌ منو مثل یه لاشخور بو بکشه..... کاش من هم بنده‌ی‌ خدای‌ تو بودم عشق من!...."

    کم‌کم موقعیت خویش را بازیابی می‌کردم، پلک هایم به سختی باز مانده و حتی صدایم در پایین‌ترین حد ممکن خش برداشته بود:

    ـ" اگه می‌دونستم به خاطر فرار از جونوری‌ مثل تو گرفتار چه هیولایی ‌می‌شم، اون سوسک توی ‌قوطی ‌کبریتت رو با اشتها می ‌بلعیدم؛ امان....."........................................

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 669 سه شنبه 09 آذر 1395 : 12:3 نظرات ()

   به‌محض این‌که مستخدمش دررا باز کرد وچشمش به موهایم افتاد زیرلب غرولندی کرد که کاملاً شنیدم:

    ـ"جلّ الخالق! این‌ها چشونه آخه؟ این‌که مو رد نمی‌کنه با اون زری خیرندیده!"

    دلم از این حرف به شدت گرفت و از سیلی تلخ حقیقت برای چندمین بار به خود پیچیدم، ولی امان که شخصاً برای استقبالم تا دم در حیاط آمده بود، بی‌آن‌که توجهی به او کند با فروتنی به من خوشامد گفت و حتی دستش را روی کمرم گذاشت و محترمانه به داخل ساختمان دعوتم کرد.

    احساس کسی را داشتم که فاتحانه به قلعه‌ی دشمن شماره یک خود نفوذ کرده، باورم نمی‌شد روزی پا به حریم دست‌نیافتنی‌اش بگذارم، همه‌چیز برایم جلوه و شکوه عجیبی داشت....

    حیاط پر از گل و گیاه و درختان تزیینی بود که بعضی‌هایشان به خواب زمستانی رفته و بعضی گونه‌ها نیز همچنان زیر پوششی از برف با رنگ سبز خود می‌درخشیدند، روی دیوارها نیز رزهای رونده‌ی زیبایی به چشم می‌خورد که به طرزی باورنکردنی گل داشتند، یک حلقه‌ی بسکتبال هم روی یکی از دیوارها وصل شده و بر زمین مقابلش ذوزنقه‌ای بزرگ‌تر از حد استاندارد به چشم می‌آمد که دیدن چنین چیزی درخانه‌ی ستاره‌ی تیم اصلاً دور ازانتظار نبود............................

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 944 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:52 نظرات ()

   نام نویسنده:لیلی تکلیمی
    نام رمان:گل حسرت
    ژانررمان: اجتماعی عاشقانه


    خلاصه:
    گل حسرت روایت زندگی دختری است به نام رؤیا که در مدرسه ای مختلط پیش از انقلاب تحصیل کرده و با یکی از همکلاسی هایش به نام امان دچار مشکلی غیرقابل حل شده است، مشکلاتی که ریشه در روابط غلط والدینشان دارد. او برای حفظ آبرویی که امان به خطر انداخته مجبور به انتخابی می شود که تمام زندگی اش را درگیر می کند.....

    مقدمه:

    نگارش این کتاب در سال 1379 هجری شمسی آغاز شد، ابتدا فقط شصت صفحه بود که استخوان بندی داستان را تشکیل می‌داد، سپس درطول پانزده سال به یاری خداوند پروبال گرفت و با وسواس و دقت بسیار ویرایش و بازنویسی شد تا محصول آن رمان حاضر شده و تقدیم شما خوانندگان محترم می‌گردد.
    مطمئناً این اثر به عنوان اولین رمان بلند من دارای کم وکاستی های بسیاری است که امیدوارم دوستان و عزیزان مرا بابت چنین قصوری ببخشند.
    سالهاست با شخصیت های این داستان زندگی کرده‌ام و به آن‌ها عشق ورزیده ام و امیدوارم این احساس ناب را توانسته باشم به قلب مهربان شما هدیه کنم.


    لیلی تکلیمی
    مهرماه 1394
    تهران


    مکانهای توصیف شده دراین داستان منطبق با واقعیت جامعه ی پیش و بعداز انقلاب اسلامی ایران است ولی اتفاقاتی که درآنها رخ داده وشخصیت‌های نام برده شده هیچکدام حقیقی نبوده وصرفاً زاییده‌ی تخیل نویسنده است............................

رمان گل حسرت جلد دوم قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 497 سه شنبه 02 آذر 1395 : 12:41 نظرات ()

    گفت‌وگو با سوده اگرچه خیلی ساده وخودمانی بود، اما مثل همیشه گره‌های کوری را در ذهنم باز کرد، همان جمله‌ی کوچکی که درباره‌ی مادرم گفت و این‌که به علاقه‌ام احترام گذاشته کافی بود تا وسوسه بر جانم بریزد و بار دیگر به دیدن مادرم بروم....
        این‌بار وقتی رسیدم آرمان هم بود، مادرم به طرز غیرقابل باوری حالش بهتر از همیشه به نظر می‌رسید و آرمان معتقد بود که به خاطر دیدار من است. هرچند توقع داشتم مادرم بعد از توبه‌اش حداقل یک روسری جلوی آرمان سرش کند ولی او موهایش را به سادگی پشتش جمع کرده و لباس پوشیده‌ای به تن داشت و فکر می‌کنم همین که جلوه‌گری نکند را کافی می‌دانست! به هرحال من نمی‌توانم با معیارهای خودم دیگران را بسنجم، هرکسی طرزفکری دارد که راه او را به سوی ابدیت مشخص می‌کند، مقصد یکی است اگرچه جاده‌ها متفاوت باشد...........................

رمان گل حسرت جلد دوم قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 473 سه شنبه 02 آذر 1395 : 12:35 نظرات ()

    «معاوضه»
        از وقتی که نعیمه خانه نشین شده و سر در لاک افسردگی فرو برده بود، سلمی مدام از من می‌خواست به دیدنشان بروم و با حضورم کمی باعث ترمیم روحیه‌ی نعیمه و بقیه شوم. من هم که سعی داشتم هرکاری از دستم برمی‌آید برای این دختر مظلوم انجام دهم هروقت فرصتی دست می‌داد به دیدنشان می‌رفتم که اگرچه تأثیر چندانی بر نعیمه نداشت ولی موجبات خرسندی و رضایت ایلیا و ربیعه را فراهم می‌کرد!
        این دو نفر به شدت به هم وابسته شده و درکنار هم راضی و خشنود بودند. ایلیا درحضور ربیعه قدرت یادگیری‌اش فزونی می‌یافت و ربیعه نیز از آن پژمردگی که بعد از مشکلات نعیمه دچارش شده بود دور می‌شد. حتی‌ بارها از او شنیدم که می‌گفت:
        ـ"اگه ایلیا نبود من ازغصه دق می‌کردم! ولی‌اون به قدری‌ مهربونه که نمی‌ذاره آب تو دلم تکون بخوره."
        ایلیا مهربان است؟! پس چرا این مهربانی‌اش به من تعلق نمی‌گیرد؟ چرا دربرابر من این‌قدر خودخواه و یک‌دنده است؟..........................

رمان گل حسرت جلد دوم قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 604 سه شنبه 02 آذر 1395 : 0:55 نظرات ()

    روز بعد زودتر از همه بیدار شدم و آب جوش را آماده کردم و در فلاسک ریختم. هنوز همه خواب بودند و انگار دلشان نمی‌آمد برخیزند، کارم که تمام شد ‌به اطاق امان رفتم و در را باز کردم، دست به سینه و به پهلوی چپ خوابیده بود، آرام صدایش زدم، بلافاصله بلند شد وسلام کرد، جواب نسبتا گرمی ‌دادم، چادرم را از دور خود بازکرد و مختصرتایی ‌به آن زد وگذاشت توی‌ ساکش، چپ چپ نگاهش کردم:
        ـ" قابلی ‌نداره!"
        لبخندی ‌زد:
        ـ" نه چرا، قابله!"
        لحنی ‌تمسخرآمیز به خود گرفتم:
        ـ" اگه من راضی ‌نباشم نمازت باهاش باطله!"
        با صدای‌ بلند خندید و ازجا برخاست، بعدهم باحرکتی‌ غیرمترقبه مرا کنار دیوار گیر انداخت و دست‌هایش را دوطرفم برروی‌ دیوار گذاشت و درحالی‌که دیگر با من فاصله‌ی ‌چندانی‌ نداشت مستانه گفت:
        ـ"تو دین و دنیای منی!"........................

رمان گل حسرت جلد دوم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 614 سه شنبه 02 آذر 1395 : 0:47 نظرات ()

    «خودخواهی»
    بعد از آن سعی کردم بیش‌تر وقتم را صرف آموزش موسیقی به ایلیا کنم. تاجائی‌که می‌توانستم همزمان با نواختن ارگ، نت‌ها را نیز یادش می‌دادم بدون این‌که توقع داشته باشم به همین زودی یاد بگیرد. بااین‌حال نمی‌خواستم تمام استعداد او صرف همین سازها شود بلکه با تلاوت روزانه‌ی قرآن هم سعی می‌کردم محبت و توجهش را همچنان به سمت و سوی مذهبی جلب کنم اگرچه به هرحال او درهمان زمینه‌ای که نقص کمتری داشت پیشرفت بهتری هم از خودش نشان می‌داد چرا که موسیقی نیازی به کلمات و جمله‌ها نداشت.
    بااین‌حال آموزش‌های فشرده‌ی من که تاحد زیادی به خاطر خالی کردن ذهن ایلیا از یاد امیر بود درهمین یک مورد خاص اصلا جواب نمی‌داد و او هرچند وقت یک بار از من می‌خواست که زودتر به دیدن امیر برویم. بدیهی است که من هم سعی داشتم هربار با وعده وعیدهای سرخرمن این دیدار را عقب بیندازم بلکه کم‌کم فراموشش شود چراکه دیدار دوباره ی این دو نفر با اهداف من منافات داشت، من همه‌ی همتم را صرف جایگزین کردن هدیه‌ی امان با هدیه‌ی امیر کرده بودم و نباید بار دیگر به این علاقه‌ی بیهوده و چندش‌آور راه می‌دادم.
    ایلیا مثل همیشه صبورانه این دوهفته را پشت سر گذاشت تاآخر هفته شود و برویم تهران برای تحویل سفارشات تولیدی و از آن طرف هم به قولم عمل کنم و ببرمش پیش امیر...................................

رمان گل حسرت جلد دوم قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 533 سه شنبه 02 آذر 1395 : 0:25 نظرات ()

   نام : گل حسرت جلد 2
    نویسنده : لیلی تکلیمی
    ژانر : اجتماعی عاشقانه
    خلاصه رمان:
    گل حسرت قصه ی زندگی رؤیاست، اون عاشق امانه؛ همکلاسش در مدرسه ی فرانسوی ها در زمان شاه، کسی که بخاطر یک رابطه ی اشتباه بین پدرش و مادر رؤیا که منجر به خودسوزی مادرش شده کینه ای عمیق در دل داره و همین باعث شده رؤیا هرگز عشق امان رو نسبت به خودش باور نکنه و همیشه نگران انتقامجوییش باشه. رؤیا برای فرار از بی آبرویی بزرگی که امان توی مدرسه براش راه انداخت از مدرسه فرار میکنه و پناه می بره به ازدواج با خواهرزاده ی زنباباش؛ کسی که برای تصاحب رؤیا و میراث چشمگیری که عمه ی پدرش تصمیم داره به رؤیا واگذار کنه از مدتها قبل مراقب رؤیا بوده تا در زمان مناسب شکارش کنه.
    ماجراهای مفصلی اتفاق می افته از جمله جداشدن رؤیا از خانواده ش بخاطر فعالیتهای انقلابی، پناهنده شدن همسرش به آمریکا، و معلول شدن پسری که موقع تیرخوردن و بستری شدن در بیمارستان در شکمش بوده. این میون خبر شهادت امان انگیزه ی زندگی کردن رو در قلب رؤیا گردن میزنه و اون فقط بخاطر پسرش که دچار نوعی درخودماندگی (اوتیسم)ـه ادامه میده به زندگی سختی که در اون خبری از اشرافیت گذشته نیست، در کنار پیرزن سرایداری که براش از مادر مهربونتر بوده و دوستانی که مهربانتر از خواهرن براش.
    خب..............

رمان گرگ زاده قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 355 یکشنبه 23 آبان 1395 : 13:8 نظرات ()

  «جلوتر نیاین وگرنه گردنشو میشکنم. جدی می گم سرجاتون بمونین.»

    مورینو به سمت افرادش فریاد زد:

    «سرجاهاتون بمونین. جلو نیاین.»

    غریدم:

    «خوبه! حالا اسلحه هاتون رو بذارید روی زمین. همین حالا.»

    همه با تردید به من خیره شدن. مورینو فریاد زد:

    «به حرفش گوش بدین!»

    همه اسلحه هارو زمین گذاشتن. لوسی و مردیث یواش جلو رفتن و اسلحه هارو جمع کردن. یکی از نگهبان ها ناگهان دست در جیبش برد و یه اسلحه بیرون کشید. سم بدون لحظه ای مکث با سرعتی فوق تصور به سمتش دوید از پشت گردنشو بین دست هاش گرفت و صدای قرچ شکستن استخون تن همه رو به لرزه انداخت. همه رنگ از صورتشون پرید........................

رمان گرگ زاده قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 383 یکشنبه 23 آبان 1395 : 13:1 نظرات ()

   از پله های سنگی پایین رفتیم و گوشه ای ایستادیم دو گرگینه مثل نگهبان اطرافمون بودن.

    نگاهم به پسر بچه ای افتاد که مشغول بازی روی زمین بود. بدنش شروع به لرزش کرد و برای چند دقیقه با درد فریاد زد و تبدیل به گرگینه ای کوچک شد این حالت چند دقیقه بیشتر دوام نداشت و دوباره تبدیل به یه انسان شد. هر لحظه تعجبم بیشتر از قبل می شد. اونا چطور میتونستن قبل رسیدن به سن قانونی تبدیل بشن؟ این غیر ممکن بود...................

رمان گرگ زاده قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 712 یکشنبه 23 آبان 1395 : 12:56 نظرات ()

   رافائل درحالی که دین رو روی میز میگذاشت و زخمش رو بررسی می کرد گفت:

    - گلوله نقره اس! هیچ معلومه چه غلطی می کردین؟

    با عجله گفتم:

    -نیک و دین تصمیم گرفتن با حالت گرگینه ای داخل جنگل دنبال شکارچیا بگردن هرکاری کردیم نتونستیم جلوشون رو بگیریم. دنبالشون رفتیم تا متقوفشون کنیم ولی زیاد همه چی رو شوخی گرفته بودن زمانی که ما بهشون رسیدیم خیلی دیر شده بود. دین گلوله خورده بود و زخمی شده بود و...

    مکث کردم. هردو به من نگاه کردن و درک با لحنی سرد و جدی گفت:

    -بعد چی شد مایک؟..................................

رمان گرگ زاده قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 566 یکشنبه 23 آبان 1395 : 12:51 نظرات ()

  صبح با سردرد شدید و عطسه های پی در پی بیدار شدم. مامان بالای سرم نشسته بود و دستشو روی پیشونیم گذاشته بود.

    - بنظر میاد تب داری. بهتره امروز نری مدرسه لوسی.

    بدم نمیومد خونه بمونم و مجبور نشم قیافه تمسخر آمیز بچه هارو ببینم. اما....اگه نمیرفتم فکر می کردن جا خالی کردم و از ترس نرفتم. اونوقت راحت میتونستم در مورد ترسو بودنم حرف بسازن و تیکه کنایه بهم بزنن. دلم نمیخواست فکر کنن ضعیفم! نباید از خودم ضعف نشون میدادم. عطسه ای کردم و درحالیکه از جا بلند می شدم گفتم:

    - نه مامان باید برم. من تازه واردم و تازه اول ساله نمیتونم غیبت کنم....................

رمان گرگ زاده قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 391 یکشنبه 23 آبان 1395 : 12:49 نظرات ()

  نام رمان: گرگ زاده
    ژانر: فانتزی تخیلی-عاشقانه
    نام نویسنده: Elnaz Dadkhah

    خلاصه: متفاوت بودن سخته. این که متفاوت باشی و مجبور شی خودتو همرنگ جماعت نشون بدی سخت تره. مایک پسریه که با همه اطرافیانش فرق داره...انسان نیست....بلکه گرگینه اس. همین موضوع باعث میشه تنها تر از سایر انسان ها باشه ولی یه مشکل دیگه هم وجود داره...مایک حتی با هم نوعان خودش هم فرق داره...تفاوتی عجیب و شوم. چیزی که روی تمام زندگیش خط سیاهی می کشه و باعث میشه حس کنه تنها ترین آدم روی زمینه...در این گیرو دار تنهایی اتفاقی میوفته که گرما رو به قلبش بر می گردونه...حسی که بهش امید میده برای ادامه دادن برای مبارزه کرد....گرگینه به دام عشقی ممنوعه اسیر میشه...عشقی که باعث بیدار شدن نفرینی هولناک میشه.................

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 17
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1145
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,549
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1027
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,458
  • بازدید ماه : 140,780
  • بازدید سال : 583,245
  • بازدید کلی : 12,448,334