close
تبلیغات در اینترنت
س
loading...

رمان فا

س

رمان سلحشور جلد دوم قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 305 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:16 نظرات ()

    نیک به ظاهر شدن به یکباره ی امیلی در مقابلش قدمی عقب رفت و بعد، لبخندی به رویش پاشید.
        -این نشونه ی دقت بالای شماست ملکه!
        امیلی خندید و مشتی به بازوی نیک کوفت. زیر چشمی نگاهی به شارون انداخت و دستانش را در پشت قلاب کرد.
        -نیک.... حوصله داری باهم حرف بزنیم؟
        نیک منتظر به او نگاه کرد و گفت:
        -البته! چیزی شده امیلی؟
        -نه.... اتفاقی نیوفتاده.................

رمان سلحشور جلد دوم قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 246 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:15 نظرات ()

  در بالاترین برج کیهان شناسی کاخ مرمر، پیتر با نگرانی به دو دختر چشم دوخته بود. به زمین پرید و به سرعت راه مطبخ خانه ی بزرگ کاخ را در پیش گرفت. تا ساعاتی دیگر، زمان صرف غذا بود و باید به امور رسیدگی میکرد. مردم به تازگی از کاخ خارج شده و به خانه هایشان بازگشته بودند ولی با این وجود، کاخ پذیرای مردم و خانواده هایی بود که خانه و کاشانه شان را در جنگ از دست داده بودند.

        با رویی گشاده ظرف بزرگ میوه را بلند کرد و نگاهی به میز طویل غذا انداخت. بالاخره جای مناسب را پیدا کرد و در کنار تنگ آب انگور گذاشت..................

رمان سلحشور جلد دوم قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 283 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:11 نظرات ()

جیمز به سمت امانوئل برگشت و شمشیرش را در کنار گردنش گذاشت... امانوئل دستانش را به تسلیم بالا برد و گفت:
    -هی پسر!... مطمئن باش چند ساعت بعد از این کارت پشمیون میشی!
    جیمز-تو.... دهنتو ببند و دنبالم بیا!.... جینرمی!
    شمشیر از دست امانوئل به زمین افتاد و طناب سیاه رنگ دور دستش تابیده شد. با کلافگی تابی به گردنش داد و گفت:
    - لعنت بهت امیلی!.....................

رمان سلحشور جلد دوم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 272 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:5 نظرات ()

   امیلی به درون اتاق سرک کشید و فهمید که اتاق نیست و حمام است. سنگهای سیاه صیقلی فضای حمام را تاریک کرده بودند و چندین شمع در دورتادور دیوار ها روشن بود. وان چوبی گرد، بزرگ و گودی در وسط قرار داشت و از آن بخار صورتی رنگ بلند میشد.
        بقچه را بر روی میز گرد کنار دستش گذاشت و در را بست. محض احتیاط، کلید طلایی را در قفل چرخاند تا مطمئن تر باشد.
        ***
        پیرزن دستش را می کشید و به پایین می برد. موهای خیسش در هوا تاب میخورد و قطرات آب را به هر سو می انداخت.........................

رمان سلحشور جلد دوم قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 313 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 11:44 نظرات ()

نام رمان: سلحشور(دروازه ی زندگی، دروازه ی مرگ)-جلد دوم
    نام کاربری نویسنده: *نونا بانو*
    تاریخ شروع تایپ جلد دوم: 1395/4/2
    ﮊانر: تخیلی- هیجانی-ماجرایی


 


    خلاصه:
    تاریکی فرا می گیرد.... زندگی آماده ی نبرد می شود.... عشق و جنگ در هم می آمیزد و رازها، خواسته ها و آرزو ها کمرنگ میشود ....خونِ ارزشمند, مغلوب زهر میشود و اینک, انتقام جو برمی خیزد..........................

رمان سورنا قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 389 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 0:21 نظرات ()

  اترینا
    با دیدن حال بابا اخم کردم...
    تلوتلو میخورد و هذیان می گفت... با تاسف سری تکان دادم و رو به سورنا گفتم
    -میشه تو رانندگی کنی؟
    به بابا که سعی میکرد پلک هاشو باز نگه داره اشاره کردم -با این حالش هممونو به کشتن میده !
    سورنا سری تکان داد و پشت فرمان نشست.
    به کمک مامان،بابا رو سوار کردیم.
    من جلو نشستم ، مامان و بابا هم عقب.............

رمان سورنا قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 404 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 0:16 نظرات ()

دست گل زیبایی خریدم و روی صندلی شاگرد گذاشتم.
    پیش به سوی اترینا....
    با هر جون کندنی که بود خونه رو پیدا کردم.
    اما....
    با دیدن پسری که دسته گل بزرگ و زیبایی توی دستش بود ابروهام توی هم گره خورد.
    برای چند لحظه قلبم از حرکت ایستاد... نیست شدم... نابود شدم... شکستم...!
    دستمو مشت کردم و محکم به فرمان کوبیدم....................

رمان سورنا قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 386 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 0:14 نظرات ()

  دلم نمیخواست جلوش کوتاه بیام قدم اول رو که برای بیرون رفتن برداشت گفتم
    -به چیت می نازی؟به هیکل گنده ت؟
    پوزخند زدم
    -بزرگی به عقله وگرنه هیکل گنده رو خرسم داره
    برگشت وتوی چشم هام زل زد عصبانیت از چشم هاش می بارید
    -تو حق نداری بهم بی احترامی کنی گرفتی؟
    -نه انداختمش زمین برو ورش دار
    به طرفم یورش اورد...................

رمان سورنا قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 375 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 0:5 نظرات ()

   از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم و سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.
    دستشویی داشتم توی جام نامحسوس وول میخوردم.خجالت می کشیدم بهش بگم نگه داره.
    اهاااان یه فکری به ذهنم رسید!
    -سورنا
    -هووم؟
    -دیروز پریروزا داشتم تلویزیون می دیدم یه دکتره گفت توی روز چند بار باید برید دستشویی وگرنه توی پیری کنترل ادرارتونو از دست میدین...............

رمان سورنا قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 330 سه شنبه 18 آبان 1395 : 23:57 نظرات ()

  نگاهم رو از برگه گرفتم و به عزیز چشم دوختم.
    طره ای از موهای حنایی اش از زیر روسری سفید با طرح های ابی رنگش بیرون زده بود
    چقدر دوستش داشتم.
    -با هیشکی عزیز
    با پای لنگان به سمتم اومد و به برگه اشاره کرد
    - این چیه دستت؟
    -یه نامه از بهراده
    عزیز با دست راستش اروم به گونش زد
    -وا خدا مرگم بده این دختره بهراد بود؟
    لبخندم به قهقهه تبدیل شد.از صدای خنده ی بلندم لبخندی روی لب های عزیز نقش بست.
    گونه ی تپل و سرخشو بوسیدم
    -نه.خواهرش بود!.....................

رمان سورنا قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 469 سه شنبه 18 آبان 1395 : 23:48 نظرات ()

  نام اثر:سورنا
    نویسنده:samira behdad
    ژانر رمان:عاشقانه
    خلاصه:

    و مردی متولد شد به نام سورنا...
    مردی از جنس تلاش ...
    مردی در پوسته ای سخت و نفوذ ناپذیر !
    مردی که برای به دست اوردن دل دخترک از هیچ تلاشی فروگزار نکرد...
    دختری از جنس غرور
    دختری که هیچ وقت نفهمید چه نقش مهمی توی زندگیه این مرد داره!
    هویت مرد تا مدت ها برای اترینا مجهول میمونه تا اینکه ....

    مقدمه



    درکودکی ام ،

    شنیده بودم ، قلب هر کس

    به اندازه مشت گره کرده اش است . . . !


    مشت می کنم

    و خیره می شوم به انگشت های گره خورده ام . . .

    دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم . . .

    چقدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم !!!


    در عجبم از این کوچکِ نحیف ! که چه به روزم آورده !

    وقتی که تنگ می شود . . .

    میخواهم زمین و زمان را به هم بدوزم . . .

    وقتی می شکند چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند . . .

    وقتی که میخواهد و نمی تواند . . . !

    موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم . . . !

    #احمد_شاملو.................. 

به نام خدا

    چند وقته این حس لعنتی گریبان گیرم
    شده ....
    انگار که توی بزرگترین چرخ و فلک جهان نشستم ... دنیا دور سرم می چرخه...
    برای یک لحظه تعادلم رو از دست دادم؛
    پاشنه ی کفشم روی زمین خوابید و...
    سرم به شدت به شانه هایی پهن و صد البته سفت و عضلانی برخورد کرد...
    از این فاصله ی کم بوی عطرش فوق العاده و مدهوش کننده بود...
    خواستم نفس عمیق بکشم که به خودم اومدم و ازش فاصله گرفتم
    دستی به سرم کشیدم................

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 364
  • آی پی دیروز : 1389
  • بازدید امروز : 2,255
  • باردید دیروز : 5,976
  • گوگل امروز : 320
  • گوگل دیروز : 1344
  • بازدید هفته : 32,151
  • بازدید ماه : 88,890
  • بازدید سال : 236,671
  • بازدید کلی : 12,101,760