close
تبلیغات در اینترنت
رمان آرام در تنهایی
loading...

رمان فا

رمان آرام در تنهایی

رمان آرام در تنهایی قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1044 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:53 نظرات ()

   خواهرتونه
    آرام لبخندی زدو گفت:
    مرسی
    و تلفن را به گوشش نزدیک کرد.آنا از ذوق و شوقش میگفت و جوابش هم فقط سکوت بود زیرا او که نمیتوانست لبخند زدن را ببیند.در آخر هم از سحر خواست موقع صیغه شدن آرام تلفن را بگیرد تا آنا هم بشنود.پس از قطع کردن تلفن هر چهار نفر شروع به خوردن لوبیا پلو کردند.آرام نگاهی به ساعت کردو گفت:
    وای هفتو نیمه،نیم ساعت دیگه میان.
    و با این حرف به غذا خوردن خاتمه داد.پس از مسواک زدن دخترهارا بیرون کردو خودش خیلی زود لباسش را پوشید.آنها هم وارد شدند و لباسشان را پوشیدند.همه خوشحال بودند...خوشحال برای دختری که بعد از چند ماه غصه میخندد................

رمان آرام در تنهایی قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 909 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:49 نظرات ()

آرام اورا به سمت مبل راهنمایی کرد که زنگ خانه خورد.آرام به سمت آیفون رفت که چهره ندا را دید.با لبخند گفت:
بفرمایین
- منزل خانوم جاوید
- آره ندا بیا تو
و در را باز کرد.ندا با لبخند وارد شد!حیاط را که طی کرد آرام را با لبخندی بزرگ دید.آرام سریع اورا در آغوش کشید که صدای آخ ندا بالا رفت.با ترس اورا از خود جدا کردو گفت:
خوبی؟چی شد؟
ندا آهسته روی قفسه سینه اش دست کشیدو گفت:
هیچی.خوردی به اینجا!..............

رمان آرام در تنهایی قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 885 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:47 نظرات ()

از خانه خارج شدو مسیر بانک را در پیش گرفت.کمی احساس خوشحالی در دلش بود...بعد از یک ربع به مقصد رسید.از ماشین پیاده شدو پس از پرداخت کرایه به سمت بانک رفت.روبه روی عابربانک که ایستاد مخش سوت کشید.او که سر از این در نمیاورد.حال چکار کند؟؟؟بااینکه سامان به او آموزش داده بود اما اصلا یادش نبود.کمی سرش را خاراند تا اینکه فکری در ذهنش روشن خاموش شد.میتوانست از سامان کمک بگیرد.اینگونه هم اورا میبیند هم کارش انجام میشود.وارد بانک که شد نگاهی به اطراف کرد.او که نمیدانست سامان کدام بخش کار میکند...پس چکار میکرد؟کمی این پاو آن پا کرد و خواست برگردد که فردی جلویش ایستاد.سریع سرش را بالا گرفت که متوجه دوست سامان شد!رییس شعبه.مهدی...مهدی لبخندی زدو گفت:
سلام آرام خانوم

رمان آرام در تنهایی قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 952 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:42 نظرات ()

سامان سرش را بالا گرفتو با تعجب گفت:
خونه ی کی؟؟؟
- بابابزرگ آرام.چطور؟
- هیچی.خودت برو بابا.من بیام برای چی؟خودت بری بهتره!
- اولا که من ادرسشونو بلد نیستم دوما تو باید بیای
- آدرسشو که بهت میدم خیلی سر راسته.برای چی باید بیام؟
- چون بابابزرگه تورو ببینه بشناسه پس فردا اومدی آرامو برسونی جایی فک نکنه دوس پسرشی!
سامان پوزخندی روی لبش نشاندو گفت:
چه دلیل قانع کننده ای واقعا!
- در هرصورت باید بیای................

رمان آرام در تنهایی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1097 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:37 نظرات ()

آره...من کمکت میکنم!توام هرچیزی که میپرسم و موبه مو به من توضیح بده!
آرام:
ولی الان...الان نمیتونیم صحبت کنیم!
- چرا؟؟؟
- چون...من باید برم پیش مامانبزرگم
- مجبور نیستی بری اونجا...
- هستم!مطمئنم که قبولم میکنن!
- مجبور نیستی.ببین...ما الان میریم خونه ما توام اونجا میمونی.خیلی راحت...
- نه..لازم نیست.میرم خونه مامان بزرگم
- چرا؟؟؟؟؟...........................

رمان آرام در تنهایی قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1082 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:16 نظرات ()

امروز تصمیم گرفتم راجع به یه دختر بی پناه،یا شایدم تنهاو یا شایدم بی کس بنویسم.یه دختر واقعا تنها.دختری که شاید از کل دنیا یه پدر بی رحم رو داشته باشه!یه پدری که دخترش براش هیچ اهمیتی نداشته باشه..
داستان ما راجع به یه دختره.دختری بنام آرام.دختر نوزده ساله ی تنها.دختری که پدرش روش شرط بندی میکنه.توسط پدرش به یه غریبه فروخته میشه.مادرش رو از دست داده و تنها خواهرش با همسرش از ایران رفته.دختر داستان ما شاید بی پناه و تنها باشه ولی زرنگ تر ازاون چیزیه که بذاره پدرش زندگیشو تباه کنه.پس دوراه بیشتر نداره.یکی اینکه به دست یه غریبه نامردبیوفته.یااینکه از زندگیش فرار کنه و پناه ببره به یه غریبه آشنا!!!کدوم راه رو انتخاب میکنه؟؟؟؟
آرامـــــــــــ در تنهـــــــــــــــایی
حدیثه اسماعیلی!

به نام خدا.

آرام در تنهایی.


دم دمای صبح بودو او هنوز بیدار!به یاد قدیم ها که باخواهرش تا صبح بیدار می ماندند.اما حال چقدر از هم دورند!آنا در آلمان و آرام در ایران!به خورشید نگاه کرد.گرمایش کمکم در اتاق حس میشد.نور از لابه لای ابرها بر اتاق سرک میکشید و فضای اتاق را زیبا تر میکرد.بغضش را قورت داد.دستش را بالا آوردو به ساعت نگاه کرد.پنج صبح بودو او حتی چشم روی هم نگذاشته بود.پوزخندی زد و به مردم در حال رفت و آمد نگاه کرد!باخود گفت:
چه جالب!آنا تو آلمان!مامان زیرخاک!من اینجا!بابا....بابا کجاست؟؟؟هرجایی هست الا توخونه!از دوازده رفته معلوم نیست کجاس.انگار نه انگار یه دختر داره..........

درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1147
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,561
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1029
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,470
  • بازدید ماه : 140,792
  • بازدید سال : 583,257
  • بازدید کلی : 12,448,346